يک شب يک مرد

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بي خوابي هاي من روز به روز بيشتر مي شود نمي دانم از دست اين افکار سرگردان و اين همه شخصيتهاي خيالي و واقعي که در اطراف هستند به کجا پناه ببرم با خستگي از درون رخت خواب بيرون مي آيم کمي توي اتاق قدم مي زنم تصميم مي گيرم از خانه بيرون بروم هوا حسابي گرم است و آسمان صاف صاف از آن شبهاي تابستان است که تمامي ندارد بلند مي شوم شلوارم را مي پوشم و به سمت بلوار کشاورز حرکت مي کنم هوا در نزديک پارک لاله خيلي خنک تر است بطوري که آدم احساس نشاط مي کند اصلا دوست ندارم توي پارک بروم مي ترسم يکهو يکي از بچه ها را ببينم و بايد تا دم صبح پا به پاي آنها پارک را گز کنم . وارد وسط بلوار مي شوم و در راستاي بلوار به سمت ميدان ولي عصر حرکت مي کنم اصلا نمي دانم خوابم مي آيد يا نه چون خميازه ها نويد خواب مي دهند اما از آن طرف چشمهايم بسته نمي شود تا بخوابم . درست روبروي مجتمع سامان روي يک نيمکت مي نشينم البته اين تنها نيمکت خالي توي بلوار بود معمولا شبهاي تابستان نيمکتهاي بلوار پر از مسافرهاي شهرستاني ، سربازها و بي خانمانها است که براي غذا خوردن يا نشستن يا خوابيدن اشغال شده است .

احساس عجيبي دارم که روي همين نيمکتها دراز بکشم کمي اطراف را نگاه مي کنم بعد اول نيم خيز مي شوم و بعد کامل روي نيمکت دراز مي کشم و به آسمان خيره مي شوم احساس عجيبي دارم در عين اينکه خيلي غير طبيعي جلوه مي کند اما کمي لذت بخش است. سعي مي کنم که چشمهايم را ببندم اما نا امني که در اطراف احساس مي کنم اين اجازه را به من نمي دهد با حالت ترديد بلاخره تصميم خودم را مي گيرم و سعي مي کنم اينقدردر  مسئله ترديد نکنم و چشمهايم را مي بندم .......

هنوز 5 دقيقه نمي گزرد که من دراز کشيده ام که احساس مي کنم کسي ايستاده با لاي سرم و من را نگاه مي کند خيلي مي ترسم چشمهايم را باز کنم ولي کاملا وجود او را بالاي سر خودم احساس مي کنم البته من چيزي غير از کليد در حياط همراه ندارم تا نگران آن باشم بيشتر نگران خودم هستم که صدمه اي نبينم . خلاصه آرام کمي به سمت جهتي که فکر مي کنم آن فرد ايستاده مي چرخم و بعد آرام آرام از لاي پلکها به طوري که محسوس نباشد نگاه مي کنم درست حدس زده بودم مرد گنده و نسبتا چاقي دارد به من نگاه مي کند اما با تکان خوردن من او هم کمي به خودش آمده و اين پا آن پا مي کند و کمي از من دور مي شوم من که منتظر چنين موقعيتي بودم سريع به خودم مي آيم و براي اينکه بدانم حقيقتا در اطرافم چه چيزي اتفاق مي افتد آرام بلند مي شوم و قيافه کسي را به خودم مي گيرم که اصلا در جريان هيچ موضوعي نيست و از خوابي سنگين به طور اتفاقي بلند شده است روي جاي خودم مي نشينم و براي اينکه بيشتر طبيعي جلوه کند ابتدا در جهت مخالف آن مرد نگاه مي کنم بعد آرام نگاهم را به سمت مرد بر مي گردانم درسته مرد نسبتا تپلي با سبيلهاي تا بنا گوش البته به او نمي خورد که از ولگردهاي آن اطراف باشم چون تقريبا پوشش مرتبي دارد نگاهم را از مرد مي گيرم و به پله هاي ورودي مجتمع سامان خيره مي شوم وکاملا احساس مي کنم که مرد به سمت من مي آيد مرد درست روبروي من مي ايستد و قبل از اينکه من به او نگاه کنم سوال مي کند : ببخشيد من مي توانم اينجا بنشينم ماشاالله تمام نيمکتهاي بلوار اشغال شده است

-         آها ....... چي ...... آه ... ايرادي ندارد ... خوب هوا گرم است هم آمده اند بيرون.....

-         خيلي ممنون ... اولي که شما را ديدم غرق خواب بوديد ........ خيلي براي من جالب بودم شما چرا اينجا خوابيده ايد ... داشتم مي رفتم که ديدم بيدار شديد .......

-         آها .... آره .... راستش را بخواهيد نفهميدم چه جوري خوابم برد اولش فقط مي خواستم روي نيمکت بشينم اما خيلي وسوسه شدم دراز بکشم و خوب بعدش نفهميدم ......

-         البته توي اين هوا بيرون خوابيدن خيلي حال مي دهد ...... راستي شما تهراني هستيد يا از شهرستان آمده ايد

-         من .... من تهراني نيستم اما خوب الان خانه اي که زندگي مي کنم همين نزديک است توي خانه خوابم نمي برد به همين خاطر بيرون آمدم

-         که اينطور ...... من را بگو که مي خواستم امشب تو را خانه خودم دعوت کنم گفتم حتما براي کاري تهران آمده اي و درست نيست جواني به سن شما بيرون بماند ........ 

-         خيلي ممنون نه من هم اگه همينطوري تهران آمده بودم جرات نمي کردم اينجا بخوابم الان هم که مي بيني با کلي دلهره اين کار را کردم ولي خوب چون مدت زيادي است که توي اين محله مي نشينم تقريبا همه را مي شناسم و با خيال راحتري اينجا قدم مي زنم و تا نصف شب بيرون هستم ...

-         که .... اينطور حتما دانشجو هم هستي چون به تو نمي خورد که براي کار يا چيز ديگري اينجا زندگي کني

-         درسته همين دانشگاه امير کبير مي روم ....

-         چه جالب پسر من هم توي همين دانشگاه درس خوانده ام و شرکت من هم درست همين نزديک است گاهي تا اخر شبها کار مي کنم و از اين مسير به خانه بر مي گردم . راستي اگر دوست داري بريم يکسر توي شرکت ما هم يک چاي مي خوريم هم بهتر مي توانيم گپ بزنيم

با حالت ترديد به مرد نگاه کردم و بعد کمي فکر کردم که بروم يا نه اما چون خيلي چيزها در مورد آدمها گوناگون آن هم نصف شب توي اين منطقه شنيده بودم جرات نکردم قبول کنم با حالت اينکه شرمنده هستم گفتم : نه ممنون من از خانه بيرون آمده ام تا توي هواي آزاد باشم حالا برگردم توي يک مکان بستهء ديگر همين بيرون بهتر است راستي مي توانيم از آن زن چاي فروش توي پارک چائي بگيريم او تا دير وقت توي پارک چاي و سيگار مي فروشد درست روبروي همين قهوه خانه لب پارک مي نشيند

-         نه .... من معمولا از اين چاي هاي کنار خيابان نمي خورم ......

بعد مرد در حالي که روي نيمکت به من نزديک تر مي شد و با حالت جدي تري به من نگاه مي کرد ادامه داد: من هر شب که از اينجا مي گزرم يک چيز تازه مي بينم نمي دانيد که تهران چقدر خراب شده اين روزها هيچ کس بدون منظور تا اين موقع شب بيرون نمي آيد يکي معتاد است دنبال مواد مي آيد يکي مواد فروش است يکي عرق خور است بقيه را هم خودت مي داني

من که تازه فهميدم کجاي کار هستم کمي خودم را جمع جور کردم گفتم: البته خوب تهران خيلي خراب شده راست مي گويد اما ما نبايد فقط بدي هاي تهران را ببينيم  کمي هم بايد با ديد خوب به محيط اطرافمان نگاه کنيم زندگي همان قدر که بد است همان قدر هم خوب است

-         شما جوان هستيد حالا حالا کار دارد تا بفهميد دنيا دست کيه ما هم جوان بوديم از اين حرفها مي زديم اما واقعيت يک چيز ديگر است . راستي تو نگفتي مال کدام دسته هستي که بيرون آمده اي

-         من ..... من .... فکر کنم مال دسته بي خوابان هستم کساني که شبها خوابشان نمي برد البته فکر کنم که بايد برگردم چون الان دير وقت شده و فردا کلي کار براسي انجام دادن دارم

بعد آرام بلند شدم تا بروم که آن مرد گفت بابا حالا کجا مي روي بشين با هم بيشتر اشنا شويم ...... منکه اصلا خوش نداشتم بيشتر از اين کنار آن مرد ... بشينم از جايم بلند شدم و به سمت خانه حرکت کردم و او همان جا نشت و به رفتن من نگاه مي کرد بعد بلند گفت تعارف نکن اگه جاي نداري بيا شب پيش من بهت بد نمي گزرد. هنوز 30 متر دور نشده بودم مردي را ديدم که روي چمن نشسته است و تا از کنارش رد شدم گفت: داداش با آن بابا کارت نشد ... او خيلي نامرده همه را غال مي گزارد خلاصه خيلي بي ناموس است ... داداش اگه چيزي خواستي بيا به خودم بگو هرچي به خواهي داريم و برات سه صوت فراهم مي کنم .... اي ول .... يا حق ....

من که رفته رفته از کرده خودم بيشتر پشيمان مي شدم به سرعت قدم هايم اضافه کردم عجب شبي شد امشب ... درست از لب اولين خيابان به طرف يک فرعي که به سمت خانه مي رفت پيچيدم اين کوچه يک کوچه فرعي باريک بود پر از بن بست و کوشه کنار هنوز 50 متر درون کوچه نرفته بودم که سايه دو نفر را در يک گوشه ديوار ديدم که مدام تکان مي خوردند حرکتها خيلي مشکوک بود اصلا نمي توانستم تصور کنم که چکاري مي کنند اما مطمئنا نمي توانستم از کنار آنها عبور کنم پس بايد بر مي گشتم و از مسير ديگه اي مي رفتم بابا اطراف خانه ما شبها چه خبرهاي است که ما از آنها بي خبريم حالا که ديگه مي ترسيدم از هر فرعي عبور کنم دوباره وارد بلوار شدم تا از آنجا وارد خيابان کارگر شوم درون پياده رو تند تند قدم بر مي داشتم حاشيه پارک آدمهاي را مي ديدم که ميان چمنها توي تاريکي حرکت مي کنند و تا من به سمت آنها بر مي گشتم مي ايستادند و شروع به اشاره هاي مختلف مي کردند سعي مي کردم که به آن طرف خيابان اصلا نگاه نکنم بلاخره به خيابان کارگر مي رسيدم قبل از اينکه بپيچم صداي بوق ماشيني را مي شنوم و بر مي گردم توي خيابان را نگاه مي کنم ماشين آرام کنار خيابان مي ايستد نمي توانم تشخيص دهم چه کسي درون آن است اما مي دانم که دارد به من نگاه مي کند يک قدم به سمت ماشين مي روم اما سريع با خودم مي گويم من کسي را که چنين ماشيني داشته باشد نمي شناسم بنابراين بي خيال مي شوم و به سمت خانه حرکت مي کنم ماشين يکم دنده عقب مي گيرد و بعد بي خيال مي شود و مي رود راستي اين همه آدمهاي عجيب غريب توي اين موقع شب بيرون چکار مي کنند.......... ديگه تا خانه راهي نيست درست کوچه آن طرف خيابان است از خيابان عبور مي کنم تا مي خواهم وارد کوچه شوم صداي بلندي مي گويد : آقا شما بيا اينجا ببينم اين موقع شب بيرون چکار مي کنيد . بر مي گردم يک پيکان نيروي انتظامي مي بينم که سه نفر سر نشين دارد با ترس به سمت پيکان مي رود مرد جلوي ماشين سوال خودش را تکرار مي کند و من مي گويم : هيچي خانه خوابم نمي برد آمدم بيرن يکم قدم بزنم

-         خانه تان کجاست

-         آها ... درست وسط همين کوچه همان که نماي آجر قرمز رنگ دارد آن سه طبقه اي را مي گويم

-         چکاره اي

-         دانشجو هستم

-         سريع برو خانه الکي هم بيرون پرسه نزن هيچ کس بدون دليل اين موقع شب بيرون نمي آيد

با سر تاييد کردم و به سمت خانه حرکت کردم . راستي که توي چنين شهري با چنيني آدمهاي بايد يک دليل محکم داشته باشي تا بتواني بيرون بياي وگرنه خيلي کار اشتباهي است درسته......... 

 

پاورقي:

قلبم سرشار از تپش بودن است اما آوائي مدام در درونم جريان دارد و سرود شک را با آهنگ غمناکي زمزمه مي کند. نوري مي بينم ، پاياني مي خواهم ، سرگشتگي ، تکرار و خستگي دريچه هاي هستند که من را به سوي تنهائي مي خوانند . اکنون اين با ارزش ترين راز هستي را از من بگيريد و لحظه اي از حقيقت را به من بدهيد لحظه اي که در آن بتوانم راز آفرينش را لمس کنم .. پاياني مي خواهم پاياني که در آن همه چيز از حرکت باز ايستاده باشد .....

 برای شنيدن موسيقی روی لينک کليک کنيد و مدتی برای دانلود کامل آن صبر نمائيد:  کودک

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
saeed

سلام ..وب لاگ قشنگی داری .. اگه با تبادل لينک موافقی منتظر نظرتون در وب لاگم هستم ..ممنون و بای

nasima

سلام خوبيد شما؟ سر بزنيد خوشحال ميشم...

رامين

اگر وبلاگ يا سايت داريدو نميتوانيد براي آن لوگو و يا بنرهاي تبليغاتي بسازيد نگران نباشيد ما براي شما لوگو و بنرهاي تبليغاتي رايگان ميسازيم با مراجعه به سايت زير و تماس با ما حداكثر بعد از يك هفته بنرهاي تبليغاتي و لوگوي خود را دريافت نماييد http://freelogo.s5.com