ماهی و دريا

ماهی قرمز با آن باله های بلند میان تمام ماهی های استخر تک بود تمام ماهی انجا به دنیا آمده بودند آنها تنها می دانستند که غیر از این استخر پرورش ماهی دنیا بزرگتری هم به اسم دریا هست این را یک ماهی سالها پیش برای بقیه تعریف کرده بود چون او را از دریا آورده بودند و توی این استخر انداخته بودند تمام داستانهای که سر زبان بقیه بود چیزی جز حرفهای آن ماهی نبود ماهی گلی خیلی بی طاقت بود دوست داشت زودتر بزرگ می شد تا او را از این استخر خارج کنند بیشتر ماهی ها موقع سال نو آنجا را ترک می کردند هیچکس نمی دانست که انها را کجا می برند احتمالا دریا ...  او خیلی دوست داشت تا یک روز یکی از همان آدمها او را هم با تورش بگیرد بگذارد توی آن آکواریومهای شیشه ای و به دریا ببرد ماهی ها همیشه سر تور دعوا داشتند که چه کسی زودتر وارد شود  ماهی کوچک  هم همیشه به سمت تور می رفت تا زودتر از دست این حوضچه خلاص شود اما آنقدر کوچک بود که خود بخود از لای تور بیرون می افتاد .. او همیشه تمام شب روی سطح آب می آمد و از لای درز سقف به آسمان نگاه می کرد گاهی از لای همان درز کوچک چیزی شبیه به الماس توی آسمان سیاه می درخشید او عاشق آنها بود و عاشق سفر ..... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ایام نوروز نزدیک بود او به هر ترتیب شده باید امسال می رفت بلاخره تنگهای بلوری و آکواریومهای شیشه ای آمدند و ماهی سریع خود را به گوشه استخر رساند و در اولین تور به هر قیمتی شده خود را نگاه داشت تا بیرون نیافتد و بعد از چند لحظه توی آکواریوم رسید خیلی خوشحال بود حالا از آنجا می توانست تمام اطراف استخر را ببیند باغ مشرف به کوچه را و بعد که ماشین حمل ماهی ها حرکت کرد او توانست تمام شهر را ببیند مردم و شلوغی را مدام بالا پائین می رفت خوشحال بود چون داشت می رفت دریا .....

چند روزی توی همان آکواریوم اینطرف آنطرف رفت دیگه صدای تمام ماهی ها در آمده بود بعضی ها هم به خاطر آن همه جابجای مریض شده بودند تا اینکه به یک مغازه بزرگ رسیدند مغازه دار آکواریوم را جلوی ویترین گذاشت و از آنجا ماهی ها می توانستند مردم را که تند تند عبور می کردند ببیند اما آنجا هیچ شباهتی به دریا نداشت همه جا از آب تهی بود پس کی به دریا می رسیدند ....

هر روز که می گذشت تعداد ماهی های آکواریوم کم می شد یکی یکی آنها را می گرفتند و توی تنگهای کوچکی می کردند و می دادند دست مردم ماهی اول ترسیده بود اما با خودش فکر کرد شاید اگر توی یکی از آن تنگها برود زودتر به دریا برسد خلاصه یک روز خود را توی تور قرار داد و به اتفاق سه ماهی دیگر وارد تنگ بلوری شدند و لحظه ای بعد خود را روی میز اتاقی دیدند از آنجا فقط می شد درون اتاق را دید و از پنجره قسمتی از حیاط پس این دریا چه شد ....

تنها تفریح آنها این شده بود که روزی یک بار هنگام عوض کردن آب یکم بالا پائین بپرند آخه فضای تنگ اینقدر کوچک بود که تمام باله های آنها خشک شده بود کم کم یکی از ماهی ها مریض شد دیگر نمی توانست غذا بخورد به زور شنا می کرد و گوشه گیر شده بود مدام می گفت من دیگر زنده نمی مانم که دریا را ببینم ماهی گلی هرچه به او امید می داد فایده نداشت تا اینکه یک روز صبح دیدند روی سطح آب رفته و بی حرکت است .... بعد از آن حادثه ماهی های دیگه هم همینطور شدند ماهی گلی اصلا دوست نداشت قبول کند که این پایان اوست آخه او هنوز خیلی کوچک بود دوست داشت زنده بماند دوست داشت تمام دنیا را ببیند اما فایده ای نداشت توی آن تنگ زندانی شده بود حتی یک بار خواست که فرار کند به همین خاطر با تمام توان از تنگ بیرون پرید اما بیرون چیزی جز مرگ انتظارش را نمی کشید اگربه دادش نمی رسیدند خفه شده بود .. او نمی دانست چکار کند دیگه حتی دریا را باور نداشت چطور می شد دریای وجود داشته باشد چطور می شد آزادیش معنی پیدا کند چیزی که او توی زندگی تجربه کرده بود جز نابودی تدریجی چیزی دیگری نبود حتی تلاشی که برای راهائیش کرده بود باعث شده بود که او زودتر به دام بیافتد کم کم خودش هم اشتهاء نداشت لاغر و رنجور شده بود اگر قرار بود پایانش این باشد درست مثل بقیه پس چه بهتر که زودتر اتفاق بیافتد .....

یک روز  بی حال ته تنگ بی حرکت بود جلوی خودش یک پنجره دیگر دید پنجره نبود بیشتر یک صفحه روشن بود که توی آن تصویرهای مختلفی می آمد و می رفت توی تصویر های که دیده می شد تصویرماهی های زیبای رنگی در حال شنا کردن بودند خیلی زیبا توی یک جای بزرگ پر از گیاه همه جور ماهی بود درست مثل داستانهای که تو حوضچه شنیده بود آره آن تصویرها تصویر دریا بود ماهی به هیجان آمد پس دریا واقعیت داشت چنین جای بود نمی دانست چکار کند مدام بالا پایین می رفت اینقدر اینکار را کرد که ازروی صدای شلب شلوب آب توجه همه جلب شد بعد یکی آمد تنگ را بلند کرد و برد کنار آن صفحه روشن روی میز گذاشت او می توانست از آن پنجره دریا را ببیند خیلی زیبا بود بیشتر از آن چیزی که شنیده بود ...

بلاخره تصویر خاموش شد و همه چیز به سرعت مثل اولش گشت تنها با این فرق که او الان می دانست دریا هست ولی نمی دانست که اصلا راهی برای رسیدن به آن وجود دارد یا نه ولی او تصمیمش را گرفته بود نباید تسلیم می شد باید زنده می ماند تا یک روز دریا را ببیند بنابراین شروع به خوردن غذا کرد و مدام توی همان تنگ کوچک بالا و پائین می رفت تا باله هایش قدرت اولیه اش را بدست بیاورند .....

 بلاخر ه ایام عید تمام شد و یک روز او را از خانه بیرون بردند توی حیاط و وارد یک حوض آب کردند انگار دنیا را به ماهی داده بودند یک حوض آبی گرد و بزرگ خیلی خوشحال بود از آنجا می توانست آسمان آبی و شبهای پرستاره را ببیند می توانست با پرنده ها حرف بزند خیلی چیزها یاد گرفت هر بار که با پرنده ای صحبت می کرد بیشتر به زندگی امید پیدا می کرد دوست داشت که او هم صاحب بال بود و می پرید حالا او کاملا همه چیز را می شناخت و می دانست کوچه چیست شهر چیست خشکی چیست دریا چیست آدم چیست گیاه چیست پرنده چیست حیوان چیست.....

تمام بهار را توی حوض بود بعضی روزها سر حال بود بعضی روزها غمگین برای زندگی همه چیز داشت اما او دریا را می خواست دریا را ....

یک روز تابستان خانه خیلی شلوغ بود همه مدام اینطرف آنطرف می رفتند و وسایل جابجا می کردند گویا در حال ترک خانه بودند وقتی جمع کردن وسایل تمام شد یک نفر آمد تا او را با تور بگیرد و وارد همان تنگ کند اما ماهی ترسیده بود و فرار می کرد ولی بلاخره گیر افتاد .همه سوار ماشین شدند و به راه افتادند در میان راه ماشین ایستاد همان آدم آمد و تنگ را به دست یک نفر دیگر داد او آن مرد را می شناخت او همانی بود که برای اولین بار او را از استخر بیرون آورده بود و مرد او را به درون همان باغ و استخر قدیمی برد او خیلی خوشحال بود می توانست خیلی از دوستانش را ببیند و بلاخره در درون استخر رها شد خیلی چیزها داشت تا برای دیگران تعریف کند باید می گفت که چه چیزی در انتظار آنهاست و بعد از آن بود که تمام ماهی ها از تور فرار می کردند ....

ماهی گلی حالا حسابی بزرگ و قوی بود او می دانست کجای استخر پنهان شود تا از دست تور در امان باشد به جای رسید که بزرگترین ماهی استخر شد از همه بزرگتر و با تجربه تر اکثر ماهی ها به او اعتماد داشتند تنها گاهی چند ماهی جوان و کنجکاو بودند که خود را تسلیم تور می کردند اما بقیه مدام از تور فراری بودند ولی با اینحال آنها هم گرفتار می شدند و با چشم گریان استخر را ترک می کردند ...

ماهی آنقدر بزرگ شده بود که دیگر بدرد آکواریم و تنگ نمی خورد بلاخره این موضوع را صاحب استخر فهمید و به هر قیمتی شده او را اسیر کرد مدتی را ماهی توی یک تشت آب یک مدت هم توی یک حوضچه جدا بود تا اینکه یک روز او را وارد سطل آبی کردند و از آنجا بردند ماهی می دانست که تلاش بیهوده نباید کرد بنابراین آرام درون سطل حرکت می کرد تا اینکه به مقصد رسیدند آب سطل با یک حرکت خالی شد و ماهی خود را در یک جریان آب تند دید آره او وارد رودخانه شده بود او خوب می دانست که تمام رودخانه ها به دریا می رسند او بزودی دریا را خواهد دید اما نمی دانست که چرا نمی تواند شاد باشد شاید به فکر تمام آن ماهی های حوضچه بود شاید دیگر این آزادی برایش معنی نداشت وقتی به دریا رسید دید دریا به آن زیبائی که فکر می کرد نیست پر از هیجان وترس پر از رقابت و تلاش و او نه تجربه دریا را داشت و نه انقدر جوان بود که بتواند تجربه اش را پیدا کند او اکنون به جای آرام احتیاج داشت جای مثل همان استخر یا حوضچه تا بقیه عمرش را به آسودگی و در کمال امنیت بگذراند ماهی با خود فکر کرد آیا این همان دریا است که همیشه به زندگیش معنی می داد ؟.....

 

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
kharere

برای اين زندگی قهوه ای اينده ام را انگشت زدم سور خوردم شدم اتفاقی که هنوز نيفتادم. موفق باشيد

sara

سلام تنها . با عرض پوزش ... سوالی داشتم ... شما ساکن کدام شهر و کشوری هستید ...

عادل

سلام ... با اينکه عادت به خوندن متن های بلند ندارم ولی ... اينقده سرگذشت اين ماهی کوچولو برام جالب بود که تا آخرش خوندم ... يه جورايی خودم رو هم با اونا می ديدم ...

عادل

... باز هم دگر نو شدنی دوباره ... مبارک باد