نجواگر

هوا کم کم  سرد می شود از اینکه زمستان نزدیک است اصلا احساس خوبی ندارم توی ایستگاه اتوبوس منتظر می نشینم 5 دقیقه ای باقی مانده تا اتوبوس برسد علاوه بر من دو نفر دیگه هم هستند که منتظر اتوبوسند که یکی از آنها مرد میانسالی که مدام با پا برگهای خشک کنار پیاده را جابجا می کند گوئی از صدای خش خش آنها لذت می برد و غیر از آن صدای ملایم هیچ چیز دیگری به گوش نمی رسد.... توی ذهنم چیزی برای فکر کردم ندارم شاید همان چیزی که مدتها منتظرش بودم دارد اتفاق می افتد آره اینجا زمان سریع می گذرد و با هر روز که ما پشت سر می گذاریم یک قدم از احساس و رابطه فاصله می گیریم و دنیای بدون رابطه مثل سرزمین ماشینهاست سرد و تنها ... مدتهاست دیگه نمی دانم چی باید بخواهم چه کار باید بکنم و مسیر واقعی چه چیز است.... اینجا همه چیز تعریف خودش را دارد و اینقدر محکم با آدم برخورد می کند که قدرت هر انتخابی را ازانسان می گیرد و تنها قدرت انتخابی برای تو باقی می ماند انتخابی است که قانون تعیین می کند و ما هم روزناخودآگاه قانونی تر می شویم و مطمئنم که تا چشم بهم بزنم سالها گذشته و از من تنها انسانی باقی مانده که جز اراده جامعه کاری دیگری نکرده است. دوست داشتم کمی هم من در این حرکت بزرگ سهیم بودم .... هیچ وقت گمان نمی کردم که در تکرار جان بدهم تکرار محکم و اجباری تکراری از جنس باید ها . کاش ذهنم را از اسارت حاکم در جامعه نجات می دادم نمی خواهم به جای برسم که مثل عنصری از این جمع بزرگ به دنیا بنگرم جزئی  پر ازسکوت ، تنهائی و سرما .... می خواهم خودم را بیابم خودی که دیروز وجود داشت و امروز زیر هزاران کوله بار اجبار جامعه گم شده است ..... با صدای اتوبوس به خودم می آیم همین 5 دقیقه هم با سرعت باد گذشت و تنها ذهنیتی بود که تکرار شد سوار اتوبوس می شوم از مردی که برگها را با پایش لگد می کرد خبری نیست شاید لذت خش خش برگها باعث شده که او پیاده به سمت مقصد خودش برود   <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

صدای در درونم مدام فریاد می زند که وقت تنگ است باید شتاب کرد اما نمی دانم به کجا و برای چه....

 

اگر یک روز ذهنت را بر جسمت پیوند بزنی آنگاه خواهی فهمید که دنیا چقدر کوچک است

 

در مسیر هر احساسی غریضه ای کمین کرده است و در پشت هر غریضه فتنه ای  نهفته است.

 

گمان می کنی چند روز تا پایان راه فاصله داری هنوز اینقدر کافی هست که خود را به بی خبری بزنی

 

در انتظارش منشین او را زمانی به تو خواهند داد که دست از او کشیده باشی ...

/ 2 نظر / 8 بازدید
vahmesabz

با خط آخر نوشته ت خيلی حال کردم دوست من ! صد در صد پايه م ! برا خودم پيش اومده . . . خوشحال می شم يک سری هم بمن بزنی . . .

Z_A

salam.kheii jaleb ehsase negaranie inja zendegi kardano bayan kardid.dorost hamoon fekrai bud ke manam moddati pish docharesh shodebudam, vali engar hala behesh adat kardam...in khassiate zendegi beine robathast!!movafagh bashid