سرگردان

يک لبخند يک شادي از وراي هستي رو به انتهاي من با لبخندي سرد عبور کرد اين من نبودم که بايد پيامش را مي گرفتم اين او بود که گمان مي کرد قسمتي از هستيش در درون من است.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آرام بود ، براي فردا نمي زيست ، ديروزش را به خاطر نداشت و اکنونش را بين ديگران تقسيم مي کرد.

 

زندگي مسيري است تا انتهاي آگاهي و درست زماني که گمان مي بريم رو به پايان است نتفه شروع بسته مي شود .

 

از مادرم پرسيدم بعد شما زندگي چه معناي خواهد داشت و او گفت: تو هيچگاه خالي از اين رابطه نخواهي بود و من آرام شدم.

 

زماني دوست داشتم زودتر بدانم  يک روز فهميدم که به اندازه کافي مي دانم و بعد دانستن چيزي جز تلخي به همراه نداشت و اما اکنون مي فهمم که در چه دنياي کوچکي سير مي کردم .....

 

ديگر ندا را از آسمان نمي گيرم ديگر لبخند را بر صورت رهگذر نمي بينم ديگر آرزوهايم به اندازه يک خواب آرام بعد ظهر کوچک شده است ديگر نمي دانم که چه بايد مي خواستم اما اکنون مي دانم تنها از من چهار چوبي باقي مانده است تا در کنار بقيه تن ها سقف آسمان را بر روي کفپوش زمين بر پا نگاه داريم بدون انتظاري    هيچ پاياني     بدون هيچ نگاه منتظري    بدون هيچ لمس عاشقانه اي     بدون هيچ ردپائي ....

 

اسير بود در خاطره زمان...... درب رهاي باز بود اما به گذشته بي تکرار....... او نمي خواست که آزادش کنند...... او مي خواست خود از اين زندان بگريزد....... اما نه پاي رفتن داشت نه توانائي آرزوي همت......

 

پيري نگاه سردي به جوان کرد و دور شد و جوان با نگاه غمگيني پاسخ داد پيرمرد گذشته خود را در او جستجو مي کرد و اودر صورت پيرمرد آينده نا معلومش را با ذهن پر آشوبش مي ساخت...

 

از سرما گريزانم شايد به اين خاطر که بوي جدائي مي دهد بوي تنهائي بوي فقر و سکوت و تاريکي ......

/ 4 نظر / 4 بازدید
قاصدك

هيچ چيز مثل يک اغوش گرم نيست هيچ لذتی بالاتر تزين نيست که بدانی نگاهی است که عاشقانه بتو می نگرد و دستهايی که شادمانه برايت باز می شود تا ترا دراغوش کشد و بخود بفشرد

khatere

گم شديم به اصلی که دست وباهايش مصنو عی است مردی که دريچه ای باز می کند برای هميشه کال می ميرد بر روی رگهای هوا هم چينه زدند شديم حرفهای تکراری بوی باروت کنار بوته خارهای خاردار قلب زمين مین تکه های را از من گرفت به من هم سری بزن

khatere

تحقق بخشيدن به افسانه ی شخصي يگانه وظيفه ی ادميان است .همه چيز تنها يک چيز است.وهنگامی که ارزو ی چيزی را داری سراسر کيهان همدست می شود تا بتوانی اين ارزو را تحقق بخشی. بائولو کوئلیو .

مهران

حرفهای تو، بخشی از روح همه آدم هایی هست که هم عصر ما هستند و تو آن را از این پیکر بزرگ کنده ای. می دانم که برای دریافتن آن کافیست هر کدام از ما به درون خودمان نگاهی بیندازیم........ در تن من گیاهی خزنده هست *** که هر لحظه مرا فتح می کند *** و من جز تصویری از او نیستم...