دانستن و واقعيت داشتن

من همیشه فکر می کردم که اگر بتوان از وقت بیشتر استفاده کرد و با تلاش بیشتری زندگی کرد موفق تر خواهی بود اما این چند ماه اخیر کاملا چیزهای جدیدی برام آشکار شد .. اینجا معمولا باید حداقل هفت تا هشت ساعت در روز وقت بزاری تا بتوانی یک آدم معمولی باشی که وظایف اولیه خودش را خوب انجام می دهد اما اگر بخواهی بهتر باشی خوب زمان زیادتری لازم داری و من طبق روال عادی یک انسان معمولی همین وقت مینیمم را می گذاشتم و همیشه از دست عالم و آدم شاکی بودم که چرا بیشتر وقت نمی گذارم تا نتایج بهتری بگیرم اما زمان چرخید و این دو ماه آخر فارق تحصیلی خدا زد پس سر ما و ما را انداخت تو هچل و جای شما خالی یک چهارده پانزده ساعتی در روز گرافتارمون کرد بعد از یک هفته کم کم رفتارم هم عوض شد یکم تیک پیدا کرده بودم اولا اینکه بدون دلیل دندانهامو روی هم فشار می دهم و در ثانی شروع کرده بودم با خودم حرف زدن و به در دیوار برای مدت طولانی خیره شدن  یهو به خودم آمدم بابا چکار داری با خودت می کنی بیدار شو تو را برای کار زیاد نساختن خلاصه به هر قیمتی بود این دوره تمام شد و ما هم پایان نامه را دادیم رفت و هم فارق تحصیل شدیم اما همین الان هم که دارم برای شما این را می نویسم دارم دندانهامو روی هم فشار می دهم... اه.... ببین به چه روزی افتادیم فکر کنم یک دکتر باید برم .. در آخر هم میگم بابا تلاش کردن خوبه اما به اندازه ظریفت جسمی و روحی نه کمتر نه بیشتر هر دوتاش مریضت می کند خوش باشید ....

همیشه بین آن چیزی که واقعیت دارد و آن چیزی که حضور دارد و آن چیزی که به صلاح است و آن چیزی ما می خواهیم فاصله ای وجود دارد و برداشتن مرز این فاصله ها یعنی آگاهی .....

 

همیشه برای یک حادثه ثابت تعبیرهای متفاوتی وجود دارد و این بخاطر آن است که هیچ درک و تعریف درستی از آن موضوع بدست نیامده ...

همیشه در مورد وقایع دو نوع تحلیل داریم تحلیل علمی و تحلیل شخصی .. گاهی وقتها بدون اینکه چیزی در مورد مطلبی خوانده باشیم می توانیم مدتها علت وقوع آن را توضیح دهیم و این بر می گردد به علم مقایسه که در همه کمابیش یافت می شود اما همین بظاهراحساس آگاهی بدون مطالعه و عدم دقت علمی به محیط اطراف باعث می شود همه گمان کنند صاحب نظر هستند و هیچ چیزی در آن محیط هیچ وقت  نه امکان اجرای درست پیدا خواهد کرد و نه قطعیت خواهد داشت ...

پس بیائید همیشه بین آن چیزی که گمان می کنیم می دانیم یا حقیقتا آگاهی داریم مرز بگذاریم و زندگی را با توهم دانستن پیچیده نکنیم ...

 

توی کافه بودیم که یکی از دوستان گفت کاش می شد این همه پای بندی نبود تا مجبور نباشیم اینقدر برای زندگی دست پا بزنیم و زندگی روال عادی خودش را طی می کرد و ما در آن شناور بودیم...... دوست دیگری گفت: اما من دوست داشتم همه چیز قانونمند بود تا تکلیف ما در برابر هر چیزی مشخص می شد..... دوست سوم گفت: فکر کنم باید یک چیزی سفارش بدیم خیلی وقته اینجا نشستیم داریم حرف می زنیم صاحب کافه داره چپ چپ نگاه می کنه ...

 

همه روزی به درجه ای از آگاهی می رسند که فکر می کنند همه مردم دنیا را دوست دارند اما هیچ وقت این دوستی در هیچ کجا ی دنیا دیده نمی شود مطمئنا می گویید خوب تقصیر دیگران است و گرنه ما که از خدا می خواهیم .... 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
اميد ساحل نشین

سلام اشک..وبلاگ قشنگی داری و خوب مینویسی..جمله ی خیلی قشنگی تو متن ات خوندم..همه یه روز به درجه ایی از آگاهی میرسن که فکر میکنن همه را دوست دارن.ایکاش همه خیلی زودتر به این درجه از آگاهی برسیم..موفق باشی..به منم سری بزن..امید.ساحل.بای