يک کتاب

خیلی دوست داشتم بدانم توی آن کتاب چی نوشته که اینقدر داداشم با دقت از آن نگهداری می کند و اجازه نمی دهد کسی آن را بخواند این را وقتی فهمیدم که داشت کمدش را تمییز می کرد و من کتاب را اتفاقی دیدم .... کتاب حدود 70 صفحه بود که می شد یک ساعته خواند و وقتی پرسیدم این کتاب در مورد چه چیز است او جواب داد هیچی این کتاب اصلا کتاب خوبی نیست مطمئن باش که نخواندش خیلی بهتر از خواندش است. از همان موقع حس کنجکاوی من دست از سرم بر نمی داشت و هر بار اسرار می کردم می گفت هر اطلاعاتی یک ظرفیت مربوط به خودش را می خواهد بنابراین اینطور نیست که اگر ما همه چیز را بدانیم خوب است بلکه بهتره هر چیز را در زمان  مناسب خودش یاد بگیریم .. من که اصلا گوشم به این حرفها بدهکار نبود مدادم دنبال راهی بودم تا به آن کتاب دسترسی پیدا کنم برادرم عقیده داشت که آن کتاب نه تنها کتاب خوبی نیست حتی برای او عجیب بود که چرا اصلا چنین چیزهای باید نوشته بشود و وقتی از او پرسیدم که چرا دورش نمی اندازد او گفت کتاب مال دوستش است و خیلی هم کمیابه تاز دوستش هم اسرار داشته که کتاب را نخواند اما برادرم با پافشاری آن را گرفته و از وقتی آن خوانده هر روز آرزو می کند کاش نمی خواند .. این حرفها را که می زد من اراده ام بیشتر می شد نمی دانم چه چیز درونم بود که مدام اسرار می کرد آن را بدست بیارم خلاصه با هزار کلک توی تعطیلات دانشگاهی برادرم که مسافرت رفته بود کتاب را به چنگ آوردم اولین بار که خواندم باورم نشد چند بار دیگه هم خواندم الان مدتها از آن زمان می گذرد و همیشه با خودم می گویم کاش آنقدر سماجت نکرده بودم برای آن کتاب شاید الان نیمی از مسائلی که مدام توی ذهنم هستند وجود نمی داشت ... چند مطلب ساده دریچه های درون زندگی من باز کرد که واقعا فراتر از توانائیم است و من باید مدتها در کنار آنها و با آنها زندگی کنم .... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

( کتاب مورد نظر افسانه های حقيقی  است که در سال 1346 به فارسی هم ترجمه شده )

 

چه غمگین هستند مردانی که ذهنی بزرگتر از اطرافشان دارند و توانی کمتر از بازویشان ....

 

هیچگاه لبه ابرهای سفید را لمس کرده ای حتی به لمس آنها فکر کرده ای اشیاء به همین اندازه حقیقت دارند اما ما هیچگاه حوصله ای برای آنها نداریم ....

 

هر روز به باغی می رفتم شاداب و با نشاط و پر از لطافت تا آن روز که دوستی در وصف آن باغ سخنها گفت حالا هر بار که به باغ می روم سخنهای او بیادم می آید دیگر فرصتی برای شادابی و نشاط باقی نمی ماند .....

 

ذهنها پر شده است از تعریفها و قانون ها یا بطور حقیقی تر پر از چهار چوبها حالا حتی زمانی که به باران نگاه می کنیم یا خیسی را اندازه میگیریم سا سرعت حرکت قطره را دیگر از حقیقت باران خبری نیست ...

 

در زندگی طبیعت چند بار به خاطر ما می ایستد دستی به سمت ما دراز می کند و ما را با خود می کشد اما ما باید کم کم یاد بگیریم پا به پای طبیعت خودمان جلو برویم وگرنه روزی او ما را به حال خود رها خواهد کرد و تند و سرکش دور خواهد شد و برای همیشه ما در بی خودی خود باقی خواهیم ماند ...

 

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
sissy

آدما مجبور نيستن به اون چيزايی فکر کنند که بايد بکنند

khatere

فقط با چشم دل می توان خوب ديد اصل چيزها از چشم سر پنهان است.موفق باشيد

رضا

سلام زنگی زیباست اگر خود بخواهیم ! وبدانیم انگونه زندگی میکنیم که میاندیشیم ! ونیز بدانیم هیچ کس رایارای خوب کردن ما نیست جز خود و.........! به امید دیدار !

معصومه

هميشه همه چيز بايد به موقع باشه و سر جاش امان از اين حس کنجکاوی