غبار

چند وقتیه که مجبورم تا دیر وقت توی آزمایشگاه بمانم آخه ماه دیگه چند تا مقاله با هم باید برای مجله بفرستم اما هنوز کلی از قسمتهای کارام ناقصه...... یک چیزی که توی این دیر آمدن برای من بیشتر از همه جالبه اینه که باید تمام مسیر را تا خانه پیاده بیام به خاطر اینکه آخرین اتوبوس ساعت 10 شب عبور می کنه.......دانشگاه ما بالای یک کوه قرار داره یک ساعتی هم تا خانه پیاده راه است و این روزها هم هوا اینجا دائم برفیه و زمینها حسابی یخ زدند و من مجبور آرام آهسته بیام پایین گاهی از راه رفتن خودم روی زمين يخ زده خنده ام میگیرد احتمالا از دور به نظر خنده دار تر هم بیاید عین آدمهای که تازه راه رفتن یاد گرفتن ....  بگذریم چیزی که می خواستم بگم این بود مدتها دلم می خواست یکم آرام تر بودم اما نمی دانم چی بود که نمی شد نه اینکه چیزی خاص اذیتم می کرد نه! اما نه خوب بودم نه بد ذهنم کمی مغشوش بود اما علتش را نمی دانستم..... اما حالا کلی بهتر شده ام آره درست می گویم همین قدم زدنها خیلی حالم را بهتر کرده وقتی آدم توی هوای تاریک یک جای خلوت قدم می زند واقعا زمان خوبیه تا ذهن خودش را مرتب کنه زیرا دیگه چیزی نیست که حواس آدم را به خودش مشغول کنه خود آدم می ماند و خودش ضمن اینکه ذهن موقع راه رفتن فعال ترهم میشه مخصوصا که اگر زمین لغزنده باشه ... یادمه آن موقعها توی تهران از برف آمدن خیلی لذت می بردم یادمه بعضی شبهای برفی می رفتم هتل اوین تا دیر وقت می ماندم توی لابی کتاب می خواندم گاهی هم برنامه پیانو داشتند که فضا قشنگتر هم می شد بعد پیاده تا میدان انقلاب راه می امدم بعضی وقتها بیشتر از دو ساعت طول می کشید اما اینقدر لذت بخش بود که زمان را فراموش می کردم ... روزها چقدر زود می گذرند و ما بدون اینکه توجه کنیم سریع بزرگ می شویم و از اصل خود به سرعت فاصله می گیریم کاش می شد فضای خانه کودکی را به هرکجا که می خواستیم می توانستیم ببریم .... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گاهی نم نم بارانی یا صدای خش خش برگی دوباره بیادم می آورد که چه کسی هستم و دلم به اندازه تمام دنیا می گیرد نمی دانم کی این فاصله ها دوباره پر میشود

 

بیاد می آورم که دوستشان می داشتم و در تمام ذهن من نقش داشتند بیاد می آورم که جز در کنار آنها بودن را نمی خواستم اما اکنون سالهاست که می گذرد تنها گاهی درنیمه شب بد خوابی یا در بی حوصلگیه اتوبوس کندرو گذر خاطره هایشان را می بینم

 

تو بودی که صدایم کردی صدایت آشناست می دانم که من این صدا را عاشق بودم بیا نزدیکتر می خواهم صورتت را ببینم می خواهم بدانم این قلب که می تپید و اکنون هم می تپد صدای چه کسی را شنیده است بیا نزدیکتر .....

( در بر گرفته از صبحی که از خواب پریدم و قلبم به صدای آشنائی در خواب شنیده بود شروع به تپیدن کرد اما هرچه فکر کردم نفهمیدم صدا مال چه کسی بود و کی آن را شنیده بودم )

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
fatemi

با سلام: زمان زيادی نيست که با وبلاگ شما آشنا شده ام . ولی از مطالب زيبای شما استفاده زیادی برده ام. از دوری و تنهایی گفته بودید . دوری از عزیزان و تنهایی در غربت انسان را بیشتر به فکر کردن وا می دارد. بدیها کم رنگترشده و تنها خوبیهاست که نمایانتر می شوند . حسن این وضعیت اینکه شما قدر دوستان را بیشتر می دانید .

fatemi

با کمال تاسف آدرس وبلاگ بندهfatemi891.persianblog.ir می باشد.

سوسن جعفري

اوهوم ... عقيده‌ی من ربطی به نوشته‌ی شما نداره البته اما ... جالب بود با در نظر نگرفتن غلط‌های املايی ... سلام!

پرشین فلاورز

من هنوز بر اين باورم که بهترين دوران زندگی زمان دانشجويی است!