يار علی

بر اساس احساسم در اولين برخورد با  يارعلي پورمقدم صاحب کافه شوکا......<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پيرمرد به سختي کيسه اي  که بدوش داشت را حمل مي کرد ديگر تا روستا راهي باقي نمانده  بود در دلش شادي موج مي زد سالها بود که از ديار مادري دور زندگي کرده بود و تنها در کل دنيا برادري برايش باقي مانده بود که دراين روستا زندگي مي کرد حتي او مطمئن نبود که هنوز برادرش هست يا نه زيرا او را آخرين بار در روز داماديش ديده بود هنوزبا خاطره آن روز لحظات خوشي براي خودش مي ساخت. خانه هاي روستا از دور کم کم پيدا مي شد مرد خسته از بار سنگين با قلبي آرام و صورتي آفتاب خورده و مهربان حرکت مي کرد در طول راه صداي بازي کودکان را شنيد پشت درختان سبز کنار جوي آب گروهي پسر بچه در حال آبتني کردن بودند و با صداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند پير مرد آرام به سمت آنها رفت و آنها با ديدن مرد همه ساکت شدند و يکي يکي از آب بيرون آمدند زيرا کمتر روزي مي شد فردي غريبه به آن روستا بيايد مرد کنار جوي آب آمد و بارش را بر زمين گذاشت تا آبي بنوشد و پسر بچه ها کمي با فاصله او را نگاه مي کردند و با هم پچ پچ مي کردند يکي از آنها دولا شد و کلوخي برداشت و درون آب انداخت و مقداري آب بر روي مرد پاشيد همه زدند زير خنده و يکي يکي اين کار را تکرار کردند مرد آرام بلند شد و از جوي فاصله گرفت و به سمت روستا راهش را ادامه داد اما بچه ها ول کن نبودند با کلوخهاي ديگري او را نشانه گرفتند و شروع به پرتاب سنگ نمودند آنقدر که پير مرد از حرکت ايستاد و خود را در پشت کوله بارش مخفي کرد و بچه ها مدتي بعد با سر و صداي زياد به کار خود ادامه دادند و بعد خسته شدند و او را ترک کردند و به سمت روستا دويدند مرد که قسمتي از پيشانيش زخمي شده بود دستمالي از جيبش در اورد و خونهاي کمي که روي صورتش بود پاک کرد کوله بارش را به زحمت بر دوش کشيد و به سختي براه ادامه داد . در نزديکي روستا صدا پسر بچه ای بگوش می رسيد که دوستانش را صدا مي زد مرد نزديک تر شد پسري بالاي تنه درختي گير کرده بود او همان پسري بود که اولين کلوخ را درون آب انداخته بود گويا از درخت با رفته بود و پائين آمدن برايش سخت بود مرد به سمت درخت رفت و پسر خودش را در ميان شاخه ها مخي کرد مرد خود را به درخت تکيه داد و به پسرگفت بيا پا بر روي شانه من بگذار و پائين بيا پسر اول کمي ترديد کرد اما بعد نزديک شد و پايش را آرام ابتدا روي سر و بعد روي شانه پير مرد گذاشت و پائين آمد وقتي پائين رسيد مرد دستي بر روس سر او کشيد و اسمش را پرسيد اما پسري جوابي نداد مرد از جيبش دو گردو در وارد به او داد پسر گردو ها را گرفت نگاهي به مرد کرد و بعد به سمت روستا دويد کمي دورتر نشده بود که دوباره ايستاد و کلوخي از روي زمين برداشت و به سمت پيرمرد پرتاب کرد و دوباره به فرار ادامه داد مرد مدتي کنار درخت نشست تا نفسي تازه کند بعد برخواست و آرام وارد کوچه هاي روستا شد خيلي چيزها در روستا تغيير کرده بود و او در انتهاي کوچه اصلي روستا خانه قديمي مادري را ديد به سمت او رفت هنوز آن درب چوبي و دستگيره هاي فلزي بر روي آن بود کوبه درب را به صدا در آورد صداي زني از پشت درب بلند شد و درب با صداي زيادي باز گرديد زن با خوشحالي گفت يارعلي توهستی خوش آمدی بعد زن با صدای بلند فرياد زد: محمد....محمد... بدو بيا عمو يار علي آمده همان که بابا هرشب از داستانهاش براي تو تعريف مي کرد همان که هميشه منتظرديدنش بودي بدو بيا محمد ....... پسر بچه با شتاب در آستانه در ظاهر شد و با ديدن پير مرد خشکش زد او هنوز دوگردوي که پير مرد به او داده بود در دست داشت .....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موجي در درونم به پرواز در آمد و مسير آبي رابطه ام همچون مه صبحگاه در مقابل تشعشع نگاه آدميان محو شد ور در آن لحظه سرد ،  تنهاي بال و پرش را باز کرد و در آسمان نيلگون خداحافظي ها اوج گرفت.

 

 ميان  تلاطم خواب و بيداري نوري از لابلاي پرده به درون اتاق تابيد و روزي ديگر آغاز شد.  در آن صبحدم آرام ، دوباره خنکي پنجره شيشه اي تنها نوازشگر اشکهاي کابوس غربتم بودند

 

نسيمي در لابلاي ساختمانها وزيدن آغاز کرد و مردي در پياده رو کلاهش را بيشتر روي پيشاني کشيد تا خستگي چشمانش از قضاوت زود هنگام عابران در امان باشد

 

در هياهوي  شروع روز نو ، کوجه هنوز زخمهاي خسته و سنگين قدمهاي عابران سر به زير ديشب را جارو نکرده بود.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
بهار...گل شب بو

سلام . فکر می کنم شما منظور من رو اشتباه فهميدين.قرار نيست چون من لينک شما رو دارم شما هم به من لينک بديد...فقط چون شما حتی قبل از من لينک داده بوديد و حالا برداشتيد من سوال کردم که چی شد لينک من رو برداشتيد. دوست من ...تصور می کنم زندگی اونقدر به من آموخته که بدون انتظاری و توقعی از ديگران بتونم از زندگيم لذت ببرم و دوستشون داشته باشم...اگر غير از اين بود...من گل شب بو نبودم. اگر تصور می کنيد به شما جسارت کردم می تونم ازتون عذر خواهی کنم...اما ساده بگم که تصورم از نويسنده اين داستان ها ، قضاوت اين چنينی نبود.