کافی شاپ کنج

از خستگي داشتم کلافه مي شدم روي آخرين ميز را هم دستمال کشيدم تمام ميزهاي کافي شاپ تميز تميز شد ديروز تا آخر وقت شلوغ بود شبهاي جمه پاساژ گلستان به اندازه تمام روزهاي هفته آدم مي آيد نمي دانم همه جور آدم آنجا پيدا مي شود از تمام نقاط شهر يا حتي کشور البته شايدم دنيا ... خلاصه امروز بايد دوباره شلوغ شود آخه جمعه است ديگه نمي خواهم توي کافي شاپ باشم بايد يکي را پيدا کنم جاي خودم بگذارم با اينکه اين محيط را دوست دارم اما ديگه قابل تحمل نيست به علي مي گويم که جلو در زود تمييز کند بيايد داخل به زودي درب پاساژ باز مي شود و تا شب ديگه خبري از استراحت نيست علي طبق معمول جلوي در را از سر باز مي کند و مي آيد و با آمدن علي به داخل کم کم سر وکله مشتري ها پيدا مي شود ......... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ظرف شير را زير فشار بخار مي گيرم از درست کردن کف شير براي کاپوچينو بدم مي آيد تنها کاري است که من توي انجامش  استرس دارم يادم هست که چطور جلو خانم ايران نژاد دفعه اول ضايع شدم طفلکي کلي کلافه شده بود مدام اين طرف و آن طرف مي رفت ...

 توي حال خودم بودم که علي يواشکي در گوشم گفت : ببين دختره بازم آمد ميز کنار شومينه نشسته .. رويم را به طرف شومينه مي کنم آره مي بينمش احساس عجيبي بهش دارم نمي دانم چرا همش توي چشماش پر از اشکه يا آرام در حال چيز خواندن و گريه کردن است ...قيافه آرام و زيبائي دارد اما يک چيز خيلي بشتر توش جالبه حالت هميشه پريشان و لباسهاي درويش مسکلانه است که مي پوشد علي دوباره مي آيد و مي گويد: برم مخش را بزنم ....نگاه تخلي به علي مي کنم و دوباره مشغول هم زدن ظرف شير مي شوم تمام فکر علي مخ زدن دخترهاي شهرک است البته بد نگيم گاهي هم با مهمان کردن يک بستني يا يک قهوه چيزهاي هم گيرش مي آيد اما خوب در حد همان چيزها گيرش مي آيد . او تازه از ترکيه آمده آنجا هم توي يک رستوران کار مي کرده است کارش بد نيست اما خوب خيلي سربه هواست .....

بلاخره علي کار خودش را مي کند با يک ظرف بستني سر ميز دختر مي رود و به او چيزي مي گويد دختر هم با او صحبت مي کند از نحوه نگاه کردن دختر معلوم است که تعجب کرده و بعد از چند لحظه علي بر مي گردد........... ازش مي پرسم چي بهش گفتي:

-         هيچي بابا دختره ديوانه است از من مي پرسد چرا بايد به من زنگ بزند بهش مي گويم دوستش دارم او مي گويد اصلا تو معني دوست داشتن را مي داني خلاصه خيلي عجيب غريب است من راستش يکم هم ترسيدم ...

-         پس چرا آنقدر هي اين پا آن پا مي کردي

-         گفتم شايد اگر اسرار کنم قبول کند اما خوب نشد مدام مي گفت خواهش مي کنم برو خواهش مي کنم برو ..اه ... منو بگو ...

به طرف دختر بر مي گردم از جايش بلند شده و به طرف صندوق مي رود و موقع پول دادن به خانم ايرانژاد چيزهاي مي گويد و بلافاصه بيرون مي رود و خانم ايرانژاد علي را صدا مي کند بقيه اش هم معلوم است طبق معمول علي کلي دليل به سروته مي اورد و قول مي دهد که ديگر تکرار نکند ...

چند روز از ماجرا مي گذرد سر ظهر است و هوا گرمتر از هر روز معمولا پاساز ساعت 1 تا 4 بعد ظهر بسته است و ما مي توانيم کمي استراحت کنيم اما هنوز يک نشده که مي بينم همان دختر با قيافه آرامي وارد مي شود بيچاره علي امروز مرخصي است وگرنه فرصت خوبي بود تا بتواند مخ بنده خدا را بزند ...دختر وارد مي شود و به سمت ميز کنار پنجره مي رود و مي نشيند و به کاکتوسهاي پشت شيشه خيره مي شود واقعا آن پنجره چوبي که به سمت باغچه پشت پاساژ باز مي شود خيلي زيباست درست مثل طبيعت.. به سمتش مي روم و مي گويم :

-         ببخشيد پاساژ را الان مي بندد و تا 4 بسته خواهد بود او مي گويد

-         اشکالي داره من اينجا بشينم دوست ندارم الان جائي ديگر بروم

اشک را توي چشمانش مي بينم اصلا معني آن همه پريشاني را نمي فهمم...... آرام بهش مي گويم : ايرادي ندارد اما پس تا ساعت 4 بيرون نمي توانيد برويد و او با سر تائيد مي کند و من برايش يک ساندويچ کروک درست مي کنم و مي برم البته براي خودم هم و روي ميز آنطرفي مي نشينم و شروع به خوردن مي کنم از او مي پرسم چيز ديگري نمي خواهيد برايتان بياورم و او مي گويد کمي آب ......

بشقاب زير ساندويچ را پشت کانتر مي گذارم و کمي کيک  برايش مي برم لبخند آرامي مي زند و مي گويد اصلا قيافه شما و حرکاتتان به کارگر کافي شاپ نمي خورد : لبخندي مي زنم مي گويم :

-         من کارگر کافي شاپ نيستم من اين کار را فقط دوست دارم از ديدن مردم و درست کردن قهوه هم خيلي خوشم مي آيد

-         منم اين محيط را دوست دارم مخصوصا کافي شاپ کنج با اين دکور چوبي ....البته تا وقتي هنوز برايم تازگي داشته باشد

به کتاب توي دستش نگاه مي کنم هميشه آن را با خود دارد البته کتاب نيست چيزي شبيه يک دفترچه قديمي با جلد چرمي است از او مي پرسم : اين يک کتاب قديميه درسته چون هميشه مي بينم داريد آن را مي خوانيد

-         سرش را آرام بلند مي کند مي گويد شما مي دانيد ......شما مدام حواستان هست من احساس مي کردم تنها کسي که توي اينجا اصلا حواسش به من نيست شما باشيد چه جالب ...نه اين کتاب نيست يک دفترچه قديمي است اما براي من خيلي با ارزش است بارها دوستان خانواده و دکترم خواسته اند آن را از من بگيرند اما نتوانسته اند.....بارها....... و بعد محکم دفترچه را توي بقل مي گيرد. همان اشک هميشگي توي چشمانش ظاهر ميشود دوباره ادامه مي دهد الان 8 ساله که دارمش.... 8 ساله ...

-         مي توانم دفترچه را ببينمش

-         باهيجان مي گويد نه ... نه ....

-         حرکاتش خيلي غير طبيعي است مي گويم باشه باشه ايرادي ندارد مهم نيست و دور مي شوم ...

آرام دفترچه را توي کيفش مي گذارد چند ورق شبيه دعا را بر مي دارد و شروع به خواندن مي کند و گريه کردن بعد آنها را کنار مي گذارد و به من اشاره مي کند تا بروم آنجا ..... مي گويد : ببخشيد من بارها به ديگران آن را نشان دادم و مسخره ام کرده اند يا گرفته اند و ديگر پس نداده اند و مدتها طول کشيده تا پس گرفته ام نمي توانم را حت به همه اعتماد کنم ... با سر حرفش را تائيد مي کنم بعد مي گويم : مي داني منم يک دفترچه ياداشت دارم که تا حالا کسي نخوانده البته نه هيچ کس فقط يک بار راوند دوستم يواشکي نصف آن را خوانده بود که منم خيلي شاکي شدم اما خوب به غير از او هيچکس... لبخندي مي زند مي گويد راست مي گوئي مي شود يک صفحه از آن را براي من بخواني با خودم فکر مي کنم ..آره يک صفحه را مي توانم بخوانم شايدم بيشتر و بلند مي شوم تا دفترچه قرمز رنگي را که فقط روزهاي ناراحتي و پر اضطراب با هاش کار دارم بياورم  و شروع مي کنم چند تا متنهاي مورد علاقه خودم را برايش خواندن و او آرام گريه مي کند توري که من خودم هم احساس غم بسيار مي کنم البته راستش را بخواهي اولش فکر کردم که بخاطر نوشته هاي من است که اينقدر تحت تاثير قرار گرفته اما منطقي که ديدم شايد امروز از بقيه روزها هم خوشحال تر بود چون او هميشه گريان بود منو باش بي خيال بگذريم ...

آرام دست من را گرفت و فشار داد گفت بزار برات يک چيزي بخوانم و شروع کرد متني را زمزمه کردن به طوري که انگار مدتهاست با آن متن زندگي کرده است --- .... آرام در سکوتي جاودان در آغوش من جاي گير اي تمام هستي بازگشته من آرام من را به تکاپوي جاودانگي ببر به سمتي که بهشت جايگاهش را از او مي گيرد به سمت انتهاي آسودگي اي پري.... اي پري .--.  ديگر نمي تواند آرام شود سرش را توي دستانش مي گيرد و چند دقيقه اي به همان حال مي ماند با آواي خسته اي کلمات را تکرار مي کرد گوئي تمامي از آن او بوده است ....

بعد از آرام شدن براي اينکه کمي جو را آرامتر کرده باشم مي گويم : خيلي متن صميمي بود آرام مثل نسيم کاملا مي شد تو را در آن جستجو کرد درست است مگه نه ..

دوباره نگاهم مي کند مي گويد : اين چند جلمه از آن دفترچه بود که خواندم کسي او را براي من نوشته کسي که بعد از اين متن فقط دو بار او را ديدم و ديگر از زندگي من براي هميشه دورش کردند ..دور ...

براي اينکه حالت کنجکاويم خود را نشان ندهد به آرامي مي گويم : هميشه چيزي براي از دست دادن وجود دارد و هميشه درست چيزي را از دست مي دهيم که بيشتر دوست داريم اين طبيعت خلقت است اين طبيعت ماست ..

او ادامه مي دهد مي دانم مي دانم اما ما را جدا کردند ما را براي هميشه در تاريکي اسير کردند ما را ربودند ...

15 سالم بود که براي اولين بار به خانه ما آمد. آمده بود تا يک کتاب قديمي از پدر من بخرد ما قرار بود تمام وسايل خانه را بفروشيم و به سوئيس برويم براي همين پدرم کلي آگهي حراج وسايل خانه و عتيقه زده بود. يکروز من توي تراس داشتم به يک نوار خارجي قديمي گوش مي کردم "فرانک سيناترا" آهنگ را خيلي دوست داشتم و چون پدرم کلا با آهنگ خارجي مخالف بود هميشه مجبور بودم بيرون از خانه توي حياط گوش کنم آن موقع اصلا شور و شوق کودکانه نداشتم  هميشه يک گوشه تنها مي نشستم و بهترين سرگرمي من گوش کردن به موزيک بود رفتن به فضائي که شايد اصلا وجود واقعي نداشت اما بسيار دوست داشتني بود ...موقعي که او بيرون مي آمد آرام کنار من آمد و گفت سلام دختر قشنگ و خوب چه آهنگ زيبائي . من که اصلا باور نمي کردم بزرگترها هم از چنين آهنگي خوششان بيايد با شوق گفتم سيناترا است او گفت مي دانم من بيشتر کارهايش دارم منم خيلي صداشو دوست دارم و لبخندي زد و به سمت درب حال رفت گويا منتظر پدرم بود بهش مي خورد 45 سالي داشته باشد موهايش کمي سفيد شده بود پوست تيره اي داشت و چشمان آرام و مشکي پدرم دو تا کتاب به او نشان داد و کمي صحبت کردند و او رفت ...

بار دوم براي خريدن همان کتابها برگشته بود با هيجان پيشش رفتم گفتم اگر دفعه بعد خانه ما آمديد مي شود براي من چند تا از نوارهايتان را بياوريد آخه من همين يکي را دارم و او گفت باشه اما فکر کنم ديگه نيام آخه ايندفعه آمدم کتابها را بخرم و بروم اما اگر خواستي خانه من توي کوچه پشتي است همان که در ليموئي بزرگ دارد خانه قديميه ...سعي کردم مشخصات را کاملا به خاطر بسپارم بايد آن آهنگها را بدست مي آوردم ....

قضيه رفتن ما هنوز معلوم نبود هنوز ويزا نداشتيم و توي خانه ما مدام جنگ رفتن و نرفتن بود ...

از خانه خاله تنها داشتم بر مي گشتم معمولا روزهاي جمعه براي بازي آن طرفها مي روم زياد دور نيست پياده نيم ساعت راه است نزديک خانه رسيده بودم که يکهو ياد نوارها افتادم به سرعت به سمت کوچه پشتي رفتم و درب ليموئي را پيدا کردم هيجان داشتم که در بزنم يا نه بلاخره اين کار را کردم و در باز شد و پشت در همان مرد را دوباره ديدم لبخندي زدم و با اسرار او وارد شدم کلي از زيبائي و طراوت من تعريف کرد جمله هايش را دوست داشتم و بعد برايم ظرف ميوه آورد درست انگار که مهماني آمده و من که هنوز اضطراب رفتن داشتم دست به هيچ چيز نزدم فقط آرام گفتم مي شود نوارها را من داشته باشم او گفت بزار برات بگذارم ببين از کدام خوشت مي آيد آن را با خودت ببر و بعد دست کرد توي کشوي زير ميز و يک نوار قديمي در آورد و توي ضبط گذاشت و من بدون توجه به اينکه نوار چطور است گفتم همين خوبه و قول مي دهم سالم برايتان برگردانم و بعد نوار را گرفتم و با سرعت بيرون آمدم خيلي خوشحال بودم انگار دنيا را به من داده بودند انگار که ديگر بزرگ شده بودم و خودم داشتم براي خودم تصميم مي گرفتم انگار حسي در من روشن شده بود همان حسي که توي آهنگها دنبال آن مي گشتم ديگر بيرون کردن فکر آن مرد از ذهنم محال بود ... نوار را بار ها و بارها گوش کردم تا اينکه تمام آهنگها را جزئي از وجود خود مي ديدم .. کم کم براي گرفتن نوارهاي بعدي مي رفتم و هر وقت آنجا بودم انگار دنيا رنگ ديگري داشت انگار همه جا زيبا بود و او درست مثل يک فرشته با من برخورد مي کرد گاهي در خواب احساس مي کردم او دستهايش را بر روي موهايم مي کشد و گاهي احساس مي کردم آرام کنار او خوابيده ام ......

يک روز طبق معمول هميشه يواشکي به خانه او رفتم حالا ديگر کليد خانه او را هم داشتم خودش به من داده بود تا هر وقت امدم پشت در نمانم او اسرار داشت که آمدنهايم را به خانواده ام بگويم ولي من از پدرم مي ترسيدم و مي دانستم که او اجازه نمي دهد و اگر بفهمد من ديگر نمي توانم بيايم ..او روي تخت آرام خواب بود وارد شدم نمي خواستم بيدارش کنم به دستهايش نگاه کردم دستهايش را خيلي دوست داشتم دوست داشتم با آن دستها من را نوازش کند احساس عجيبي من را به سوي او مي کشاند آرام و با هيجان به سمتش رفتم دوست داشتم مانند روياهايم کنار او بخوابم .آرام و راحت ....و همين کار را کردم اول کمي با فاصله و بعد کمي بيشتر به او نزديک شدم دستم را آرام به سمت دستش نزديک کردم حالا کم کم دستم روي دستانش سر مي خورد گرماي عجيبي داشت يک حرارت يک هيجان خواستني يک شوق نمي دانم چرا آرام دستش را بلند کردم و کنارش خوابيدم همان چيزي که مي خواستم و او ناگهان از جا پريد سريع در جاي خودش نشست و گفت اينجا چکار مي کني من که حسابي ترسيده بودم گفتم هيچي هيچي ديدم خوابي.... و بعد زدم بيرن بدون اينکه چيزي بگويم ...

مدام خودم را سرزنش مي کردم ديگر نمي توانستم برگردم تا اينکه يک بار به اتفاق مادرم او را اتفاقي توي خيابان ديديم او سلام سردي به مادرم کرد و دور شد نگاه کوچکي هم به من انداخت از مادرم خواهش کردم تا سر کوچه بروم برگردم و بعد دوان دوان به سمت او رفتم او را ميان کوچه پشتي ديدم کنارش رفتم گفتم مي شود من دوباره بيام او لبخندي مهرباني زد و گفت اتفاقي نيافتاده بيا هر وقت دوست داشتي بيا ..

دوباره شاد و با هيجان برگشتم اينقدر خوشحال بود م که مادرم تعجب کرده بود ..

دفعه بعد که خانه او رفتم خيلي راحتر بودم انگار چيزي بين ما از بين رفته بود آرام وارد شدم و او را در حال خواندن غافل گير کردم کلي خنديد و بعد من را بلند کرد و شروع به چرخاندن خيلي خوشحال بودم که دوباره با او هستم ....

رابطه ادامه داشت و هر روز بيشتر مي شد تا جاي که من هر وقت مي رفتم رويش را مي بوسيدم در آغوشش مي نشستم و سرم را روي سينه اش مي گذاشتم و او متنهاي را که براي من نوشته بود مي خواند هميشه در متنهايش من را زيبا دوست داشتني و بزرگ مي ديد همه آنها را در آن دفترچه دارم ......بين ما يک احساس عجيبي وجود داشت خيلي غريب در او چيزي بود که من را به سوي خودش مي کشيد ...

يک روز اتفاقي افتاد که به همه چيز پايان داد احساسمان بالا گرفت و من از روي غريزه در آغوش او رفتم چقدر سريع و با هيجان گذشت به طوري که دو نفري بعد از آن اصلا نفهميده بوديم چکار کرده ايم من دچار ترس شدم مخصوصا که کمي خونريزي هم داشتم ترسي عجيب با سرعت بيرون آمدم هرچه او خواست من را متوقف کند نتوانست و من گريه کنان به سمت خانه دويدم نمي دانستم چرا آن کار ها را کردم و چرا به مادرم گفتم و چرا همه چيز را تمام کردم بلاخره دادگاهي شد و او اعتراف کرد و با چند بار پزشک قانوني رفتن بلاخره او وارد زندان شد اما هميشه تفکر او همراه من بود بعد از آن قضيه من روز بروز نياز به او را بيشتر در خودم احساس مي کنم بارها بخشهاي مختلف رواني بستري شدم بارها خواستند چيزهاي که او به من داده بود را از من دور کنند...... اما من او را مي بينم در تمام وجودم در ابعادم .........او را که به جرم تجاوز اسير کردند و من را که به جرم هرزگي سنگسار نيش و کنايه ام و روزي يک بار با تمام وجود مي ميرم و دوباره صبحدم مي بينم زندگي از نو آغاز شده است مگر گناه ما چه بود شايد گناه از جانب من بود کاش دوباره آن روز فرابرسد مي دانم چگونه برخورد کنم .....

از کنار ميزش دور مي شوم حالت هيجان زده اي دارد گوئي مي خواهد به تمام دنيا حمله ور شود شنيدن اين واقعه کمي مدهوشم کرده است چند احساس زشت و گذرا از درونم عبور مي کند و بعد به سرعت حالت طبيعي خودم را مي گيرم آرام برايش يک فنجان قهوه مي برم دستي روي شانه هايش مي زنم و مي گويم : تا سرد نشده بخورش آرامت مي کند و به بهانه خريد سيگار بيرون مي روم وقتي بر مي گردم نيست  وهيچ وقت بر نگشت اما من مي خواستم وقتي آرامتر شد بهش بگويم: ...........................

 

 

/ 9 نظر / 6 بازدید
zahra

اوللللللللللللللللللل/ عقل رنگی است بی بوی، عشق بویی است بی رنگ عقل سنگی است بی نمک،عشق نمکی است بی سنگ عقل مرغی است درهوا،عشق هوایی است درمرغ عقل درهوا نظارگی است، هوا درمرغ آوارگی است ره عاشقی سپردن نه طریق عقل خام است همه عاقلان چو مرغند وطریق عشق دام است/آپم ومنتظر/موفق باشید/ببخشید وسطهای داستانتون می خواستید بنویسید دستم را آرام به دستانش نزذیک کردم،نوشتید دشتم/ببخشید فضولی کردم

بهار...گل شب بو

داستانتان خيلی جذاب بود...من رو تا آخر کشوند. يک لحظه فکر کردم شما همون کسی هستيد که تو کافی شاپ کار می کنه!...لينکتون رو گذاشتم.خوشحال می شم به من سر بزنيد و تند تند بنويسيد.

BA}{AR

سلام محمد. نمی دانم تو همان محمد حسينی هم ورودی من در دانشکده فيزيک پلی تکنيک هستی يا نه ؟ اگر هستی دوست دارم بدانم کجايی و چه می کنی. به هر حال در مورد وب لاگ تو يک چيزی به نظرم رسيد آن هم اينکه زبان نوشتارت يک دست نيست. گاهی به محاوره نزديک است و گاه به متن رسمی. همين داستانت را يک بار ديگر بخوانی متوجه می شوی. موفق و سالم و سرحال باشی

بهار ... گل شب بو

در فرصت میان ستاره ها...شلنگ انداز...رقصی می کنم...دیوانه به تماشای من بیا!...گل شب بو به روز شد.

مهران

خيلي جالب بود. تا چند ساعت در اتمسفر فضاي داستان شناور بودم و نمي دانم چرا احساس خوبي داشتم. اعتراف مي کنم که حسابي من رو برد تو فکر. بعد که اين حالت کمرنگ تر شد، شروع به قضاوت کردم و به اين فکر افتادم که مقصر اين رابطه چه کسي بوده و آيا اصلاً رابطه درستي بوده يا نه. قضاوت کردن در اين مورد سخت بود. چون تا آدم خودش در موقعيت مساله قرار نگيرد شايد نتواند خوب همه شرايط را درک کند. اما در نگاه اول، مرد را مقصر دانستم. چون نبايد مي گذاشت کار به اينجا بکشد. احساساتي شدن در اين سن و سال، آن هم با يک دختر پانزده ساله به نظرم به دور از تدبير آمد. در هر حال داستان بسيار جالبي بود.

eli

نمی دونم آيا زندگی را می شه شناحت ميشه خوشبخت شد و آيا من يک موجود محکوم می تونه باعث سعادت يک من ديگر بشه . نمی دونم . ولی موفق باشی . زيبا بود .

قاسم ترابی

محمد جان سلام دوستت دارم از زحمتهايی که برام کشيدی بسيار ممنونم قاسم ترابی

نیلوفر

با سلام من اول فکر کردم اين زندگی خودت هست واقعا خسته نباشی داستان واقعا غم انگيزی بود و .................. لطفا برايم دعا کن

..:: سينا ::..

سلام! ------- بابا دنیا به خدا ارزششو نداره بی خيال غم و قصه من خيلی بد تر از تو سرم اومده کلی ..... ----------------------------------------------------- ولی فکر کنی می بينی اصلا ارزش غصه خوردن نداره (دنيا) آره بابا بـــــــــــــــی خیــــــــــــــال!!!