پارتی سال نو

دیشب پارتی اعضاء هیت عملی دانشکده بود تقریبا همه بودند الا رئیس بخش ما که بهتر ....  منم طبق معمول سعی کرده بودم یک لباس مرتب در خور این مراسم بپوشم بلاخره توی سرمای شدید زمستان در حالی که یکم هم دیرم شده بود دوان دوان به سمت هتلی که در آن مراسم بود حرکت کردم جلو در که رسیدم یکی از اعضا لابراتوار را دیدم او بیشتر از من نگران دیر رسیدن من بود چون قرار بود به مناسبت اولین مهمانی من در بین جمع اساتید و کارمندان چند کلمه ای صحبت کنم کاری که همیشه برای من سخت بوده و اینجا سختر هم هست چون الان من تنها عضو دانشکده با ملیت خارجی هستم و همه به من به چشم یک موجود ناشناخته نگاه می کنند خلاصه روی صندلی که برای من کنار رئیس دانشکده در نظر گرفته بودند نشستم و مدام به این فکر می کردم با چه چیزی باید سخنانم را شروع کنم مهمانی با یک لیوان نوشیدنی و صدای دست جمعی که می گفتند کامپایل (همان به سلامتی خودمان) شروع شد و جمعیت دو تا دوتا شروع به خوردن و حرف زدن کردند و طبق معمول خجالت با انگلیسی حرف زدن باعث شد هیچ کس به روی خودش هم نمی آورد که بابا منم هستم بلاخره یکی از استادهای سر میز که تا حالا هم ندیده بودم به ژاپنی شروع به سوال کردن کرد گمان می کنم به اندازه کافی با نوشیدنی گرم شده بود تا بتواند از آن غالب خودش بیرون بیاید منم دست و پا شکسته سعی می کردم با همان زبان ژاپنی به گفت گو ادامه بدهم و هر کجا هم که اصلا نمی فهمیدم چی می گوید فقط با یک لبخند کاذب و سر تکان دادن تایید می کردم راستی که کار خیلی سختی هم هست ..... زمان رسید و مسئول جلسه به گوشه لیوان زد تا من خودم را معرفی کنم منم با یکم دلهره بلند شدم و اسمم را گرفتم و آرزوی سالی خوب برای همه کردم اما تا خواستم بشینم یکی از میان جمعیت پرسید شما چند ساله هستید گفتم 30 بلافاصله یکی دیگر پرسید مجردی ؟ گفتم آره یکی از آنها در حالی که از خوردن مشروب زیادی قرمز هم شده بود بلند گفت این خانم منشی که کنار من نشسته هم مجرده حرفت تمام شد بیا اینجا تا آشنایتان کنم منم که یکم یکه خورده بودم و نمی دانستم چکار کنم به منشی نگاه کردم لباس سبز رنگی پوشیده بود و از خجالت سرش را تا روی زانوهایش خم کرده بود بعد گفتم متشکرم و سعی نکردم ادامه بدهم یکی دیگه بلند شد گفت آقا شما در روزهای تعطیل چکار می کنید خواستم بلند بگم خدا از دهنت بشنود این سوالی هست که من همیشه از خودم می پرسم چطور روزهای تعطیلم بگذرانم اما یکم شانه هایم را بالا گرفتم و در حالی که سعی می کردم یک جواب هوشمندانه بزنم تا کلاس کار هم رعایت شود و واقعیت هم داشته باشد گفتم بیشتر مطالعه و ورزش می کنم مطالعه در مورد فلسفه اروپا بیشتر آلمان نویسندگانی چون هایدگر , فوکو و کاسیرر  ....  همه سری تکان دادند و در ادامه گفتم راستی من یک وبلاگ کوچک هم دارم که گاهی داستانهای کوتاه و مطالب پراکنده توی آن می نویسم که یکهو نگاه همه عوض شد فکر کنم با خودشان گفتند یا این بابا محقق نیست یا اگر همست کجا وقت می شود اینکارها را در کنار هم انجام داد پس داره گزافه می گوید خلاصه برگشتم سر جای خودم نشستم بعد کم کم همه حسابی مست شده بودند و یکم یکم داشتند سربه سر هم می گذاشتند و شوخی می کردند که یکی از کارمندان ساختمان خودمان که قبلا هم بارها توی راهرو او را دیده بودم کنار من آمد و با صورت کوچک و چشمهای درخشان که یکم هم بخاطر خوردن مشروب قرمز شده بود گفت سلام من یکی از طرفدارهای شما هستم منم که نمی دانستم چه جور طرفداری با لبخند گفتم خیلی ممنون خیلی سعی می کردم تا حسش را بهم نزنم چون ژاپنی ها خیلی دیر احساسشان را به انسان می گویند و خیلی زود مثل لاک پشت توی لاک خودشان می روند خلاصه یکی دو کلمه دیگر هم صحبت کرد و بعد از آنجای که می دید من ژاپنیم زیاد خوب نیست مخصوصا لهجه غلیظ مردم شمال را اصلا نمی فهمم با سر تکان دادن دور شد کم کم احساسم نسبت به جمع بهتر شد و همه آنها یکی یکی آمدند و خوش آمد گوی کردند برای پیوستن به هیت علمی و غیره و در بین صحبتها قضیه جدی گرفتن ازدواج را تذکر می دادند تا اینکه بلاخره آن منشی لباس سبز که دیده بود هیچ صدای از من در نمی آید بلند شد و به هوای عذر خواهی از جمله ای که رئیسش گفته بود سر میز من آمد کاملا گیج شده بودم نمی دانستم اصلا باید چکار کنم گفتم جای خوشحالی دارد آشنا شدن با شما بعد بلافاصه با خودم گفتم اه چه شروع بدی حالا با خودش چی فکر می کندو بعد برای درست کردنش گفتم امیدوارم که سال بعد سال کاری بهتری باشد و خلاصه همانطور خراب و خرابترش کردم و تا به خودم آمدم دیدم ای بابا من ده دقیقه ای هست که دارم با او صحبت می کنم و تمام آدمهای که آنجا بودند تمام حواسشان به ما دوتا است ...  بابا حالا بیا درستش کن ..... سعی کردم صحبت را تمام کنم که او دست کرد کارت ویزیت خودش را به من داد کارت را گرفتم و برای اینکه قضیه همانجا تمام شود یکم بلند بطوریکه لااقل دونفری که به ما نزدیکند بشنوند گفتم یک روز قرار بزاریم برای شام تا شما را به دوست دختر خودم آشنا کنم حتما از دیدن شما خوشحال می شود ... آخیش راحت شدم خیلی خوب می دانستم تا چند دقیقه دیگه همه می دانند که بابا هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد بعد یکی از اعضا در حالی که لیوان در دست داشت آمد و پرسید نگفته بودی که دوستی هم داری ژاپنی هست یا نه منم گفتم نه ژاپنی نیست و سریع بحث را عوض کردم و او هم چند لحظه بعد دور شد .......... به سمت منشی نگاه کردم که پالتویش را پوشید و دور شد نباید اینطورمی شد آن بنده خدا هم حالا کلی حالش گرفته است منم به سمت جا لباسی رفتم تا کتم را بردارم و بعد با خودم فکر کردم راستی مگر ملیت برای پیدا کردن دوست اینقدر مهم است باید بیشتر در موردش فکر کنم و بعد قبل از اینکه این ذهنیت از بین برود به سمت خانم منشی دودیم تا یک موضوع را که فراموش کرده بودم با او در میان بگذارم تمام طول سالن را دویم تا به او برسم ....   

/ 2 نظر / 6 بازدید
حميدرضا

سلام. ژاپن ... به نظر من که ادمهای خيلی مقرارتی و با يه سری قوانين خشک و يه سری اداب فرمان بری محض هستن ژاپنها...نوشته جالب و روانی بود... يه چيزی چرا همه کسهايی که يه رييس دارن همش ازش خوششون نمی اد؟... به من هم سر بزن منتظرتم...شاد باشی

مريم

سلام بلاگ جالبی داری اگر دوست داشتی به بلاگ من هم سر بزن