يک روز ديگر

ساعت ده شب شده بود کتابم را کناری گذاشتم .. من هنوز از ظهر که از خواب بیدار شده بودم تا الان تصمیم نگرفته بودم برای امروز چکار باید بکنم .. بلاخره یک دوش گرفتم و لباسی پوشیدم و زدم بیرون اما خوب می دانستم اصلا حوصله بار یا رستورانهای ژاپنی را ندارم آن هم با آن دربهای کشوی و میزهای غذای کوتاه که بزور باید روی زمین بشینی و پاهایت را زیرش جا بدهی و با دو تا چوب غذا بخوری و وقتی هم میخواهی به طرف بفهمانی که بابا اگر ممکنه برای من یک قاشق بیاور می بینی تمام اعضای رستوران دارند دور خودشان می چرخند و پچ پچ می کنند و از کار و زندگی افتاده اند و دست آخر ترجیح می دهی که بگوی بابا نمی خواهد خودم با همین دو تا سیخ باریک یک کارش می کنم. تند تند راه می رفتم تا به مرکز شهر برسم از خانه من  ده دقیقه ای بیشتر را نیست اما نمی دانستم چرا اینقدر عجله دارم چون نه برنامه ای داشتم و نه کسی منتظرم بود .. بلاخره وارد یک رستوران- بار آمریکای ،  ژاپنی ، غربی  ، شرقی نمی دانم چی به اسم ED شدم صاحبش که انگارآدم فضائی دیده بود یکهو پرید به ژاپنی گفت آه .. آه .. سلام  سلام منم که مثل همان آدم فضائی ها آرام بدون اینکه حرفی بزنم پشت کانتر نشستم و لحظه ای بعد او منو را آورد با همان مراسم مخصوص ژاپنی ها جلوی من گذاشت طبق معمول دریغ از یک کلمه انگلیسی روی منو بزور سعی کردم از بین غذاها و نوشیدنی ها آن چیزی که می خواستم سفارش بدهم آن هم با حدس زدن کانجیهای ژاپنی و کلماتی که انگار روی منوی غذا داشتند می رقصیدند و به من دهن کجی می کردند.  صاحب مغازه به سرعت دست بکار شد اول نوشیدنی را آورد و بعد توی آشپزخانه رفت و سریع برگشت یک لیوان آب هم برای من روی میز گذاشت یکم دور زد بعد کمی بادام زمینی توی یک ظرف کوچک ریخت گفت بفرمایید منم با سر تشکر کردم و دیدم که می خواهد چیزی بگوید بعد آرام و شمرده شمرده به همان زبان ژاپنی گفت اهل کجای اینقدربا استرس حرف میزد که انگار واقعا دارد با آدم فضای صحبت می کند وقتی با همان ژاپنی نصفه نیمه ای که دارم بهش گفتم ایرانی هستم یکم استرسش کمتر شد ولی ترسش بیشتر و آن خنده محافظه کارانه ای که اکثرشان دارند را به من نشان داد .... بعد من گفتم بابا خیالت راحت باشد من تو دانشگاه کار می کنم و خلاصه از این دری وری ها تا یکم ترسش بریزد بعد اونم دو تا نوشیدنی پا به پای من زد و نطقش باز شد ... گفت ژاکت خیلی خوبی داری .... گفتم ممنون  بعد شروع کرد از ایران حرف زدن و تازه بعد نیم ساعت حالیش کردم که ایران با عراق دو کشور متفاوتند و بعد اینکه آره ما آنجا شهر داریم ماشین داریم مردم داریم و دست آخر گفت راستی این ژاکتت را از ایران خریدی ..... گفتم نه از ایتالیا .....  گفت آها چه جالب چه جالب از کشورت خودتان نخریدی اااااااه ه ه .. منکه دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم آقا حساب ما چقدر شد باید برم و بعد موقع رفتن گفتم راستی این ED اسم کیه .... گفت اسم من ..... گفتم اسم ژاپنیه دیگه ....  گفت نه یک اسم آمریکای .... گفتم انگلیسی بلدی حرف بزنی و تا حالا آمریکا رفتی... گفت نه بلد نیستم و نرفتم  اما آمریکایی ها را خیلی دوست دارم .... گفتم آها چه جالب چه جالب اسمت آمریکاییه اااااااه ه ه ..... بعد راهم را گرفتم رفتم به سمت خانه فکر کنم برای امشب همینقدر با این مردم رابطه داشتن کافیه باید زودتر برگردم تا ادامه کتاب را تمام کنم فعلا دنیای کتاب برای من واقعی تر است تا دنیای بیرون است ...

/ 5 نظر / 12 بازدید
نگين

سلام و سال نو مبارک اميدوارم سالی سرشار از سلامتی و برکت داشته باشی و بالاخره بتونی به خود خودت نزديک تر بشی و به آرامش بيشتری برسی امروز بعد از مدتهای مدید سری زدم به کامپيوتر خونه چون وقتش را ندارم و امشب بی خوابی زده بود به سرم میلام را که چک کردم يادم به تو افتاد و وبلاگت خواستم حالی ازت بپرسم بهر حال هر جا هر مکانی هستی موفق باشی و درسهای زندگيت را بهتر و زودتر بگيری که از پله های زندگی راحتر بالا بری که البته خيلی ها اصلا نمدونن چيه و خيلی هام که ميدونن از اون پائين فقط نگاهش ميکنن و در جا ميزنن در هر حال اميدوارم که تو راهت و پله هات را درست بشناسی و بتونی بالا بری چون ميتونی و لياقتش را داری ولی نميدونم حوصله اش را هم داری يا نه ؟بهر حال راه طولانی و رفتنی و سخت است ولی ايستادن و نگاه کردن هميشه سخت تر است if ever things being to look a little cloudy they ll get better soon just remember that it s true it takes rain to make rainbows lemons to make lemonade and sometimes it takes difficulties to make us stronger and better people the sun will shine again s

khatere

سلام . نمی دونم در مورد عراق چی فکر می کنی ولی اینو خوب میدونم که اولین تمدن، تمدن بین النهرین بوده و بیشتر اساتید تاریخ ایران توی همین کشور بودند که پرورش یافتند (ابوعلی سیناو...)چقدر خوب می شد که ادما اول می فهمیدند که جایگاه خودشون کجاست بعد قضاوت می کردند. موفق باشید.

محمد : نويسنده وبلاگ

سلام خاطره: من نسبت به عراق هيچ ديد بدی ندارم همينطور که اگه باايرلند يا هر کشور ديگه ای اشتباهش می کرد من براش قضیه روشن می کردم سلام نگين: خيلی وقت بود می خواستم از تو خبری داشته باشم سال نو تو و خانواده هم مبارک نمی دانم بلاخره ادامه تحصيل دادی يا نه ؟

مريم

سلام تا حالا براتون کلی نظر گذاشتم ولی واب ندادی عيب نداره عيدت مبارک من زياد ميام اينجا

صدف

چقدر غربت تو اين جمله ی آخر هست و چقدر واقعيت! نمی دونم چرا اينطوريه اما وقتی يک چيزی رو پيش خودم فکر ميکنم امکان اشتباه زيادی براش قائل ميشم اما وقتی کس ديگه ای هم اونطوری فکر ميکنم بهش ايمان ميارم! اين جمله ی آخرت رو بارها تکرار کردم و هر بار غم عجيبی احاطه ام کرده! ... دلم ميخواست فکر کنم اشتباه ميکنم! جمله بنديم اصلا درست نيست و نتونستم منظورم رو درست بيان کنم اما بايد ميگفتم... تا بعد!