سر آسياب

گفته های پدرم مربوط به سال 1306 است وکلیه مکانها در انتها توضیح داده شده است <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از آن شبهای طولانی زمستان ۷۱ بود هنوز ساعت 6 نشده بود که هوا کامل تاریک شد. به علت قطع برق همه توی نشیمن دور هم جمع شده بودیم زیرا تنها اتاقی بود که روشنایی داشت پدر بعد از مدتها بود که دیدن ما آمده بود معمولا ما پدر را هر دو ماه یک بار می دیدیم مادرم روفرشی بزرگی پهن کرد و چند تا ظرف بزرگ تخمه و آجیل وسط آن قرار داد همه دور ظرفها جمع شدیم همیشه این جور جمع شدن دور هم را دوست داشتم پدر آرام لبخندی زد و گفت : یادش بخیر آن زمانهای که نه برقی بود نه روشنایی ما همیشه شبها همین طور دور هم جمع می شدیم اما الان گاهی وقتها سال تا سال هم یکدیگر را نمی بینیم . از آن طرف دختر عمو من که مدت زیادی بود که با ما زندگی می کرد رو کرد به پدرم گفت: عمو راستی چرا از آن وقتها صحبت نمی کنید از معصومه بگویید بابام خیلی در موردش تعریف کرده است اما من هیچ وقت اصل ماجرا را نشنیده ام . پدر کمی خودش را جمع و جور کرد بعد لبخندی زد و شروع به تعریف کرد:

 آن موقع من 18 سالم بود ما خانواده بزرگی بودیم پدرم چند تا زن داشت و ما بچه های زن آخرش بودیم چون هم پدر و هم مادرمان سید بودند به ما آقا میرزا می گفتند بین همه برادرها من و برادر بزرگترم میرزا حسین از همه بی خیال تر بودیم دائم کار ما این بود که تو باغها و رودخانه اطراف روستا قدم می زدیم آن موقع ها ما توی روستای خیج جمو می نشستیم مردم برای خانواده ما احترام زیادی قائل بودند چون پدر بزرگم میرزا عبدالله می گفتند صاحب کرامت بوده است از آن سید های بر حق و در منطقه خودشان از مقام بالای بر خوردار بوده حتی چند بار در مبارزات قبیله ای علیه روسها شرکت داشته است و تمام پسرانش شیخهای بزرگ آن دوره بوده اند حتی می گویند چند تا امامزاده های معروف اطراف مشهد را همین میرزا عبدالله پیدا کرده است گویا توی خواب به او مکان امامزاده ها الهام می شده است. زنهای زیادی هم داشته که پدر من پسر دوم از زن اولش بوده است و از بقیه پسرهای میرزا عبدالله خوش صحبت تر و رشیدتر بوده است به همین خاطر کمی با بقیه فرق می کرده و بعد ها حتی کارش را رها می کند و شروع به اجاره زمین و کار بر روی زمین می نماید و به نوعی تمام اقتصاد کل خانواده را کنترل می کند که اسمش میرزا احمد است . پدر من هم چند تا زن داشت بچه های زن اول پدرم همگی شیخ شدند چون مادرشان دختر یکی از شیخهای بزرگ بود اما بر خلاف آنها پسرهای زن دوم پدرم همه یاغی بودند کارشان راه زنی و اذیت مردم بود پدرم این زنش را از یک گروه کولی گرفته بود و زنش با همان گروه کولی در روستای بسیار دورتر زندگی می کرد و پدر فقط گاه گاهی برای دیدن آنها می رفت و در آخر هم من بودم با برادرهایم که از زن آخر بودیم دو تا از برادرانم اهل کار و تلاش بودند درست مثل پدرم اما من و میرزا حسین فقط فکر تفریح و خوش گذرانی بودیم .

خیلی دور تر از روستای ما روستای بزرگی بود به اسم سر آسیاب که دو تا ارباب خیلی بزرگ داشت ارباب اول که خیلی قدرتمند بود به اسم آقای کلیور بود اما ارباب دوم که در روستای مجاور آن زندگی می کرد به اسم آقای آزموده  هر دوتا این اربابها در خانه های بزرگی زندگی می کردند اما خانه آزموده چون کمی دورتر از روستا بود بصورت قلعه ای بزرگ ساخته شده بود تا از دست دزدان و راهزنان در امان باشد و نگهبانان زیادی هم داشت.

 یک روز من و برادرم برای فرار از کار و گرما به چشمه گیلاس رفته بودیم معمولا کنار چشمه پر بود از آدمهای رهگذر یا کاروانهای که برای استراحت آمده بودند کنار چشمه به یک مرد عطار برخوردیم که داشت با هیجان زیادی موضوعی را برای بقیه تعریف می کرد کنار او رفتیم و شروع به گوش کردن نمودیم. مرد ادامه داد:

به خدا که تا با چشم خودم ندیدم نتوانستم باور کنم درست مثل فرشته های آسمان بود موها بلند به رنگ طلا و چشمانی به رنگ آسمان انگار که آدم توی بهشت خدا است یک قلعه با کلی نگهبان اما چقدر زیبا .

-         ببخشید این کسی که می گویی چه کسی است

-         نمی دانم حقیقتا چه کسی بود شاید دختر آقای آزموده شاید هم زنش اما جوان بود و من را برای مداوای او بردند بیماری سختی داشت انشاالله خوب می شود اما هر چه از زیبائیش بگویم کم گفته ام تا روبندش را کنار زدم تا ببینم پیشانیش داغ است یا نه در جا خشکم زد .

مرد همچنان با هیجان موضوع را تعریف می کرد و همه با اشتیاق گوش می کردند البته من از همه مشتاق تر بودم چون چیزهای که می گفت خیلی عجیب به نظر می رسید زنی با موهای طلائی با چشمانی شبیه رنگ آسمان و پوستی شبیه ابر لبانی به سرخی گل . کم کم هوا تاریک تر شده بود و ما به سمت خانه رهسپار شدیم در تمام طول راه مدام گفته های مرد را با برادرم تکرار می کردیم من حسابی مشتاق بودم که به هر قیمت شده او را ببینم چون تقریبا تمام زنهای که من می شناختم پوستی آفتاب سوخته دستهای بزرگ و پینه بسته داشتند از بس کار خانه کرده بودند و موهای به هم چسبیده فقط دختر عمویم کمی به نظر زیبا می رسید که چشمان درشت سبز رنگی داشت اما در مقابل گفت های آن مرد هیچ چیزی نبود . شب را روی خرمن گندم با برادرم گذراندیم هوا کاملا صاف بود و ستارگان کاملا پیدا بودند من و برادرم همانجا تصمیم گرفتیم که به هر قیمت شده به آن روستا برویم و از نزدیک خودمان موضوع را بررسی کنیم پس قرار گذاشتیم همان فردا راه بیافتیم . فردا آن روز کمی نان و ماست چکیده برداشتیم به همراه یک خربزه بزرگ و کمی وسایل چای و سیب زمینی پخته و به سمت روستای سر آسیاب حرکت کردیم .

تمام مسیر را از درون دره خشکی عبور می کردیم که زمانی رودخانه ای بوده است اما هر چندگاه به یک چشمه بر می خوردیم و کمی استراحت می کردیم و دوباره به راه می افتادیم تا روستای سر آسیاب یک روز ونیم پیاده راه بود ....

بلاخره ما به روستا رسیدیم اولین کاری که باید می کردیم بررسی موقعیت قلعه بود دیوارهای قلعه خیلی بزرگتر از آن بود که بتوانیم از آن بالا برویم تنها یک ناحیه قلعه قابل نفوذ به نظر می رسید آن هم ضلع شمالی که مشرف به تبه ای بود و کنار دیوار قلعه درختان بزرگ گردو و سپیدار قرار داشت. هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که تصیمی به بالا رفتن کردیم از آنجا که بردار من حسابی تپل بود نتوانست بالا بیاید و من سریع از دیوار بالا رفتم و خودم را به محوطه قلعه رساندم و با کمی گشتن بلاخره رهای برای وارد شدن برادرم پیدا کردم که خروجی جوی آب بود که وارد قلعه می شد و از آن خارج می شد اما باید به اندازه زخامت دیوار زیر آب حرکت می کردی تا به داخل قلعه بیای حدود یک متر که البته برای برادر من با ابعادی که داشت همین موضوع خیلی سخت بود مخصوصا که بر خلاف آب هم باید می آمد . دو تای داخل قلعه بودیم و برادرم خیس آب شده بود به طرف خانه بزرگی که وسط باغ بود حرکت کردیم در نزدیک خانه جای بود که هیزم نگهداری می شد آنجا پناه گرفتیم تا تاریکتر شود با تاریکتر شدن من به طرف اتاقها حرکت کردم اما برادرم من را همراهی نکرد از پشت خانه از سکوی بالا رفتم و از پنجره ای داخل را نگاه کردم . خدا من باورم نمی شد آن مرد راست می گفت دختر با موهای طلائی که از زیر سر پوش کوچکش بیرون زده بود و صورت سفید مثل ابر  اما رنگ چشمانش را نمی توانستم ببینم خلاصه چند صباحی آنها را نگاه کردم که مشغول خوردن غذا بودند و بعد که به اتاق مجاور رفتن از دید من پنهان شدن و من هم بازگشتم اما اصلا تصویر آن دختر از جلوی چشمانم محو نمی شد .......

با برادرم تمام مسیر را بر گشتیم من مدام از آن دختر برای او تعریف می کردم  البته او هم در لحظه آخر از همان نقطه تو یک نگاه او را دیده بود ولی برای من انگار اتفاق مهمی در زندگیم افتاده است ......

بعد از آن کار من فقط شده بود خیال بافی و رفتن به روستای سر آسیاب .. آه که تنها چه شبهای را در راه سپری می کردم تابه آنجا برسم ... تقریبا تمام اطلاعات خانواده آزموده را داشتم می دانستم که آقای آزموده دو زن دارد یک زن مسن و یک زن جوان از زن جوانش یک دختر و یک پسر دارد دختر و زن جوانش هر دو تا مو طلائی هستند و بسیار زیبا اما من فقط همیشه یک نفر را می دیدم با لباس آبی و سبز می دیدم که موهای طلائی دارد کمی مسن به نظر می رسید اما بسیار زیبا بود تا اینکه یک روز که در آن روستا بودم شنیدم که برای دختر جوان آزموده خواستگار می آید آن هم از اربابهای اطراف سبزوار گوی دنیا برای من تمام شده بود زمان خواستگاری هم دو ماه دیگر بود با شتاب کنار پدرم رفتم و قضیه اینکه من دختر را می خواهم برای او تعریف کردم خلاصه بعد از بارها اسرار و پافشاری پدرم راضی شد برای خواستگاری زودتر از حد معمول برویم اما با وجودی که از ما پذیرائی خوبی شد و با احترام با ما برخورد شد دخترشان را به ما ندادند و بعد من فهمیدم که آن کسی که من همیشه می دیدم مادر دختر است اولش کلی دمق شدم زیرا من دختر را هیچگاه ندیده بودم. خلاصه همیشه در ذهنم آرزو می کردم که خدا کند دختر کمی شبیه مادرش باشد و با این تفکر هنوز دست از سماجتم برای ازدواج بر نداشته بودم پدرم که بعد از اولین جواب رد دیگر قبول نکرد برای من خواستگاری بیاید. لذا من از برادر بزرگترم که سر شناس هم بود خواستم تا این کار را برای من انجام دهد او هم قبول کرد و خواستگاری دوم را رفتیم اما در این خواستگاری هم جواب رد به ما دادند و گفتند که دخترشان قرار است با کس دیگری ازدواج کند. زندگی دیگر برای من سخت شده خیلی بی تاب و ناآرام شده بودم یک بار هم خودم تنها به آنجا رفتم و چون زیاد سماجت کردم به زور بیرونم کردند . با اینکه من هنوز دختر را ندیده بودم اما شیفته او شده بودم خلاصه خواستگاران دختر آمدند و زمان عروسی هم تعیین شد. فرصت زیادی تا عروسی نداشتم  تنها 3 ماه خیلی فکر می کردم و تمام شبها بی قرار بودم تا اینکه فکر جالبی به ذهنم رسید من دیگر پدر دختر را به چشم یک دشمن نگاه می کردم به سراغ برادرانم رفتم برادرانی که از زن دوم پدرم داشتم همیشه دوست داشتم تا بهانه ای باشد من بتوانم آنها را ببینم وقتی رفتم و خودم را معرفی کردم حسابی از من پذیرائی کردند و بر خلاف چیزهای که مادرم می گفت که آنها انسانهای خوبی نیستند به من خیلی حال دادند . خلاصه دو هفته ای پیش آنها بودم و با بیان مشکلم برای آنها گویا مشکلی برای قبیله آنها پیدا شده است آنها تا جای جلو رفتند که قول دادند به هر قیمتی شده مشکل من را حل کنند و در راس آنها سید جوان قرار داشت او پسر دوم از زن دوم  پدرم بود و از همه قوی تر و همه به حرف او گوش می کردن خیلی هم شبیه پدرمان بود و تقریبا یک گروه 45 نفری برای او کار می کردند . اسب زیبائی داشت و تمام منطقه شمالی خراسان بین او و چند گروه دیگر تقسیم شده بود و کار آنها حمایت از افراد گروه و سر کیسه کردن رهگذران و مبارزه با دیگر گروه ها بود . بر خلاف مادران ما که ما را حسابی مذهبی بار آورده بودند آنها حسابی لاابالی بودند . بلاخره با کمک آنها تمام مراسم عروسی آن دختر را بهم ریختیم و خانواده داماد را تهدید کردیم که اگر یک بار دیگر به سراغ دختر بیایند زندگی کردن را باید فراموش کنند . از آن موضوع 1 سال گذشت تا خواستگار جدیدی برای دختر پیدا شد با او هم همین برخورد صورت گرفت آنقدر به کار خود ادامه دادیم تا پدر دختر راضی به ازدواج ما شد . اما من اصلا دوست نداشتم این طوری با دختر روبرو شوم  ولی چاره ای برای من باقی نمانده بود بلاخره جشن مفصلی برگذار شد اما پدر عروس به من گفت که بعد از عروسی باید دست زنم را بگیرم و برای همیشه از اینجا بروم او دوست ندارد با دشمن خودش در یک خانه زندگی کند . هفته قبل از عروسی ما همه آنجا بودیم من و همه خانواده ام دوست داشتیم عروس را ببینیم اما پدر عروس گفته بود تا محرم شدن حق چنین کاری را نداریم خلاصه نوع رفتار ما در آن یک هفته نظر پدر دختر را در مورد من کاملا عوض کرد بطوریکه ما دوستان خیلی خوبی برای یکدیگر شدیم .....

روز عروسی فرا رسید عروس را دیدم که با لباس توری سفید پشت پرده ای نشسته است و صورتش را پوشانیده بودند خطبه عقد خوانده شد و با اسرار مادر دختر بلاخره عروس بله گفت و اتاق خالی شد من بودم و عروس در آن لباس توری به او نزدیک شدم تمام تن عروس می لرزید مثل بچه آهوی که در دام اسیر شده است بازویش را گرفتم کمی خودش را جمع کرد آرام پارچه سفید را از رویش کنار زدم ...خدای من ....واه ..واه ......

دختری با موهای طلای چشمانی آبی و صورتی ظریف خیلی بیشتر از آنچه که من در رویاهایم به او فکر می کردم آنقدر محو تماشای آن همه زیبائی شده بودم که گذشت زمان را فراموش کردم ........

صبح روز بعد مادر و پدرم برای دیدن عروسشان آمدند پدرم تا دختر را دید در جا خشکش زده بود آرام به او نزدیک شد پیشانیش را بوسید ولی هنوز غرق تعجب بود بعد نگاهی همراه با تبریک به من انداخت و آرام در جای خودش نشست.......

من برای مدت 5 سال بعد از ازدواج در همان قلعه زندگی می کردم در این مدت صاحب دو تا پسر شده بودیم تا اینکه پدر عروس یک تکه زمین به ما داد و ما زندگی شخصی خودمان را بر روی آن زمینها آغاز کردیم .........

پدرم نگاهی به قاب عکس همسر اولش که روی دیوار بود انداخت و گفت : آن سالها خیلی زود گذشت خیلی زود ....

همگی به سمت قاب عکس برگشتیم عکس سالها بعد گرفته شده بود من خودم هیچ وقت همسر اول پدرم را ندیده بودم او قبل از تولد من فوت کرده بود ولی من می توانستم با توجه به عکس حدس بزنم چقدر زیباست مخصوصا که آرامش زیادی در چشمانش موج می زد من عاشق آن عکس بودم

ادامه هفته بعد ........        پدر من اکنون بیشتر از 97 سال سن دارد با آرزی عمری طولانی تر

عکسی از پدرم سال 1347 بر روی لینک کلیک کنید :  عکس۱

خیجه جمو : روستای در شمال خراسان 120 کیلومتری شمال شرقی مشهد

سر آسیاب : روستائی در شمال خراسان 80 کیلومتری شرق مشهد

چشمه گیلاس : تفریحگاهی نزدیک نیستان قمست شمال شرقی مشهد به فاصله 130 کیلومتری مشهد

سبزوار: از شهرستانهای خراسان 

 

/ 5 نظر / 34 بازدید
خلوتگاه يك عاشق

سلام خوبی دوست خوبم وب جالبی داری و دست به قلم خوبی هم داری موفق باشی پيش ما هم بيا راستی اگه موافق باشی می تونيم تبادل لينگ داشته باشيم

*

موفق باشی

Leily

سلام...تا آخر خوندم...خيلی خيلی زيبا بود...البته هنوز عکس پدرتونو نديدم! موفق باشيد

نمی دونم

سلام عزيزم وب قشنگی داری مهربون