روشنی آرزو

حسابي کتک خورده بودم به زور روسري را روي سرم نگاه داشته بودم اما چيزي که بيشتر ناراحتم مي کرد کتکهاي بود که مادرم خورده بود او تمام تنش مي لرزيد و تنها باعث آن من بودم نبايد طوري داد مي کشيدم که او مجبور شود دخالت کند تمام بدنم درد مي کرد بزور دستم را تکان دادم مي ترسيدم آسيب جدي ديده باشد اما خوش بختانه چيزي نشده بودم خودم را کمي جمع و جور کردم سرم کمي گيج مي رفت انگار از سنگ ساخته شده بودم که زير اين ضربات سنگين باز دوباره از جايم بلند مي شدم به طرف مادر رفتم دستم را روي صورتش کشيدم اصلا دوست نداشتم او را آنطور ببينم مدام گريه مي کرد و زير لب چيزي زمزمه مي کرد سرم روي سينه اش گرفتم بدون صدا کردن شروع به اشک ريختن نمودم بايد تمرين مي کردم بايد ياد مي گرفتم که ديگر با صداي بلند گريه نکنم بايد ياد مي گرفتم همه چيز را بپذيرم ....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کنار اتاق نشسته بودم و کتاب آدمها و موشها در دستم بود تا به حال چند بار آن را خوانده بود و شخصيتهاي داستان را کاملا مي شناختم گوئي با آنها مدتهاست که زندگي کرده ام تنها کتابي داستاني بود که داشتم و تنها سرگرمي روزهاي بلند تابستان برادرم آنطرف اتاق خوابيده بود و مادرم هم توي حياط طبقه پائين لباس مي شست چشمهايم روي کتاب سنگيني مي کرد خواب آرامي در چشمهايم جريان داشت اما ترس از برادرم مانع از خوابيدنم مي شد او عقيده داشت دختر نبايد جلو برادر بزرگش دراز بکشد اصلا حوصله دردسر نداشتم ضمن اينکه بيرون رفتن از اتاق هم برايم ممنوع شده بود تمام روز را در گوشه اتاق يا در آشپزخانه گذرانده بودم مدام با خودم فکرهاي جور به جور مي کردم............ سنگيني خواب توي چشمهايم کم کم بيشتر اذيتم مي کرد مدام خودم را کنترل مي کردم براي اينکه خواب به من غلبه نکند وارد آشپزخانه شدم وقتي از کنار برادرم عبور مي کردم چادرم را محکم دور خودم پيچيدم تا مبادا قسمتي از پايم را ببيند دفعه قبل بخاطر اين موضوع حسابي کتک خورده بودم آرام آبي به صورتم زدم و برگشتم.  گوشه اتاق چادرم را دورم پيچيدم و به ديوار تکيه دادم اما خواب دست از سرم بر نمي داشت توي ذهنم صحنه هاي کتاب را تعقيب مي کردم که چطور يکي از شخصيتها عاشق موش بود و به خاطر علاقه اي که به آنها داشت آنها را آنقدر در دست فشار مي داد که مي مردند و به آن زن و ......

درد زيادي در گوشه بدنم احساس کردم با سرعت بيدار شدم آره من خوابم برده بود و برادرم را با چشماني خون آلود بالاي سرم ايستاده بود همچون خرگوشي که به دام گرگي افتاده ترسيده بودم تند تند شروع به التماس کردن کردم..... برادر ببخش حواسم نبود خوابم برد نمي خواستم جلو تو پاهايم را دراز کنم بخدا تکرار نمي کنم بخدا..... که برادرم با لگد به جانم افتاد تمام تنم از ترس مي لرزيد بياد دفعه قبل افتادم که زاري من باعث شده بودم مادرم دخالت کند و او هم بيشتر از من آسيب ببيند با تمام تلاش جلو گريه ام را گرفتم ديگر نمي خواستم التماسش کنم آرام سرم را در ميان دستهايم گرفتم و هيچ چيزي نگفتم هيچ چيز و او همچنان به لگد زدن و توهين کردن ادامه داد با گوشه پا محکم به سرم زد طاقتم سر آمده بود اشکهايم جاري شد  ولي باز سعي کردم چيزي نگويم اشک در چشمانم جريان داشت ضربه محکم ديگري و ضربه هاي بعدي گناه من چه بود که تنها يک اتاق داشتيم گناه من چه بود که خوابم برده بود گناه من چه بود که پسر همسايه براي گرفتن کبوترش به بالاي پشت بام آمده بود و من را موقع ظرف شستن در حياط خانه ديده بود گناه من چه بود که دختر بودم گناه من چه بود......... کم کم حس من از ضربه ها تنها تکانهاي بود که در اثر آنها مي خوردم گويا درد را احساس نمي کردم حالا مي توانستم بخوابم شايد براي هميشه ضربه ها دردي نداشتند چه جالب.....

چشمانم باز شد با سرعت خواستم از جايم بلند شوم که احساس کردم نمي توانم بيرون به نظرم تاريک مي آمد دستهايم را آرام تکان دادم دست کسي را در کنارم احساس کردم دست مادرم بود تا دسمت به او خورد گويا که خواب بود بيدار شد به آرامي گفت بيدار شدي خدا را شکر بيدار شدي بيدار شدي و بعد بلند پرستار را صدا زد...

صبح آن روز زودتر از مادرم از خواب بيدار شدم او تمام شب را از من مواظب مي کرد هنور توي تخت بيمارستان بودم سرم را با يک گيره محکم به تخت ثابت کرده بودند که بعدا فهميدم تمام ناحيه سرم بخاطر ضربه آسيب جدي ديده و يکي از گوش هايم و قسمتي از سرم شکسته و نبايد به هيچ وجه سرم را تکان دهم خانم پرستار مي گفت خيلي بايد خدا را شکر کنم که ضربه مغزي نشده ام و خون وارد جمجمه ام نشده و مدام مي پرسيد چطوري از بالاي پشت بام افتاده اي که اينطوري تمام بدنت زخمي شده گويا آنها گفته بودند من از بالاي پشت بام افتاده ام از مادرم پرسيدم چرا چرا او گفت او برادر توست چکار مي توانستم بکنم راست مي گفت چکاري مي توانستم بکنيم چه کاري ...

مدتي گذشت ايام بيمارستان زمان خوبي بود تا با خانم پرستار دوست شوم و وقتي علاقه من را به کتاب خواندن ديد هر روز برايم کتابي مي آورد و من گوئي در بهشت زندگي مي کردم کتابها را با ولع تمام مي خواندم شخصيتها را دوست داشتم حالا چقدر انسان جديد ديگر را مي شناختم ...

دکتر من را مرخص کرد با اصراري که خانم پرستار داشت نتوانستم کتابهايش را قبول کنم مي دانستم که اگر برادرم بفهمد حسابي درگير مي شويم ...به خانه رسيديم آرام از پله ها بالا مي رفتم اصلا تعادل نداشتم دکتر گفته بود تا مدتها به خاطر ضربه شديدي که خورده ام سر گيجه و عدم تعادل دارم مخصوصا که اصلا نبايد از پله بالا روم يا لبه تراس بايستم به کمک مادرم بلاخره بالا آمديم برادرم توي اتاق بود تا ما را ديد گفت اين از اولش هم چيزيش نبود خودش را به مريضي زده بود بلاخره مهموني تمام شد آره.... بر نمي گشتين ديگه ............دکتر درست مي گفت بخاطر راه رفتن سرگيجه زيادي داشتم به زحمت به کمک مادر کنار ديوار نشستم من و مادر هر دو مي دانستيم تا او هست من حق دراز کشيدن ندارم مادر اطرافم چند بالش گذاشت و من تنها از گوشه اتاق مي توانستم به اندازه يک وجب از پنجره را ببينم و آسمان آبي را که گاه گاهي ابري از آن عبور مي کرد ....

دو هفته اي گذشته بود اما حال من بهتر نمي شد روز به روز بدتر هم مي شد اصلا نمي توانستم ديگر به تنهائي بايستم مدام حالت تهوع داشتم غذا نمي توانستم بخورم حسابي لاغر و خسته بودم شبها تمام شب سردرد داشتم و کابوس مي ديدم مدام مي ديدم با سرعت به دواري برخورد مي کنم يا با ماشين تصادف کرده ام به طوري که بي غذائي و بي خوابي جزئي از من شد تنها سر گرمي من نقاشي کشيدن و نوشتن مطلب بر روي کاغذ باطله هاي بود که مادرم برايم مي آورد و همه آنها را هم قبل از رسيدن برادرم به مادر مي دادم که بيرون بريزد اما کم کم بينائيم شروع به ضعيف شدن کرد  کلمه هاي که مي نوشتم را به زحمت مي ديدم و هر روز جنگي در خانه بود مادرم مدام مي خواست دکتري براي من بياورد و يا بيمارستان برويم  و برادرم نمي گذاشت او مي گفت پاي هيچ مردي به خانه ما باز نمي شود خودش به زودي خوب مي شود چيزي نشده است همش دارد عدا در مي آورد  همش نمايش است ........اما بينائي من به سرعت تحليل رفت  ...

حالا تنها لخوشي من شده بود شنيدن صداي مادرم و براي اينکه حوصله ام سر نرود برايم لالائيهاي بچگي را زمزمه مي کرد دگر به کلي توان ديدن را از دست داده بودم ولي انگار مي توانستم ببينم مي دانستم که در گوشه اي که نشسته ام الان ابري از جلو پنجره در حال عبور است و هوا آفتابي است و گاهي براي اينکه مطمئن شوم از مادرم مي پرسيدم او هم مکثي مي کرد و بعد تائيد مي کرد و گاهي ابرها را براي من مي شمرد صداي مادرم را دوست داشتم و وقتي او ساکت بود دچار ترس مي شدم و گريه مي کردم و او تند مي آمد و من را در آغوش مي گرفت و لا لائيش را برايم زمزمه مي کرد ... مدام مي گفتم مادر قول بده که ترکم نکني اينجا همه اش تاريک است من مي ترسم

يک روز از خواب بيدار شدم اما خانه خودمان نبوديم بوي بيمارستان بود گويا حالم روز قبل بدتر شده بود و من را به بيمارستان آورده بودند صداي دکتر را مي شنيدم که مدام داد مي زد که چرا زودتر بيمار را نياورده ايد دگر صداي نيامد گويا خوابم برده بود ....

صداي لالائي مادر بود دستم را به اطراف تکان دادم دستم را گرفت و بعد چيزي در دستم قرار داد گفت .......بيا تمام نقاشي ها و نوشته هايت را برايت نگه داشته ام مي دانم دوستشان داري دستم را به سمتي که صدا مي آمد بردم صورت مادر را لمس کردم اشک ها را روي گونه هايش لمس کردم و دوباره خوابم برد شخصيتهاي داستانهاي که خوانده بودم مدام دورروبرم بودند و با آنها هميشه از جائي به جائي مي رفتيم هر از چند گاه براي اينکه مطمئن شوم مادرم هم با ماست دستم را تکاني مي دادم و او دستم را مي گرفت و من دوباره با خيال راحت در سرزمينم پرواز مي کردم ، بازي مي کردم تا به حال اينقدر آزاد نبودم دوباره دستم را تکان مي دهم و مادرم دستم را فشار مي دهد او هنوز کنارم هست هنوز و کنار من باقي خواهد ماند همان طور که بالا و پائين مي پرم صداي لالائي مادرم هم به گوش مي رسد چقدر زيباست چقدر زيباست ....

صداي مادرم  قطع مي شود دستم را تند تند تکان مي دهم چيزي را لمس نمي کنم و با سرعت به آسمان اوج مي گيرم همه جا روشن مي شود  چقدر زيباست اينجا چقدر شلوغ است

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
eli

سلام بار اوله اينجا می يام معلومه پر کاری . زيبا بود . موفق باشی

بهار...گل شب بو

سلام.دلم گرفت.راستی هنوزم هستن آدم هايی که اينقدر در تاريکی خودشون هستن که ديگران را هم به تاريکی می کشن؟ چه دنيای زشتيه.من اين دنيا رو دوست ندارم.وقتی از کنار خيابون رد می شم و بچه هايی رو می بينم که برای گدايی لبخند معصومانه ای بر لب دارند و بی گناه دروغ می گويند...از خودم که شب ها سرپناه دارم و غذا برای خوردن و لباس برای پوشيدن و ....خجالت می کشم...از اين دنيا و از همه آدم هايی که بيگناه با زجر زندگی می کنن.من اين دنيا رو دوست ندارم.