غريبه

توي روزنامه مدام دنبال يک آگهي خوب براي کار مي گشتم تنها چيزي که به شرايط من مي خورد بازاريابي کالا بود که اصلا من از پسش بر نمي آمدم توي قسمت مربوط به تدريس و قسمت مربوط به مهندسي هم جستجو کردم اما فايده اي نداشت و هيچکدام از شرايط مورد نظر را نداشتم آخه من يک سال ديگه داشتم تا ليسانسم را بگيرم ضمنا نه سابقه کاري داشتم نه کار خاصي بلد بودم اما با اين حال هنوز نا اميد نبودم بايد بلاخره براي فردي مثل من هم کاري براي انجام دادن باشد . .....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند جاي مختلف براي تدريس و بازار يابي زنگ زدم اما فايده اي نداشت به يک معاملات ملکي هم زنگ زدم اما مثل همه معاملات ملکي ها خيلي بدجنس بودن همش مي گويند 20 درصد از قرار داد اما امکان ندارد يکي مثل من هم بتواند حتي يک قرار داد هم ببندد بلاخره از صفحه آگهي همشهري نااميد شدم و آن را به کناري پرتاب کردم بلند شدم يک تخم مرغ توي ظرف شکستم و با صداي جلز ولز آن را پختم و با نمکدان و کمي نان توي اتاق برگشتم دو صفحه از آگهي ها را جدا کردم و زير ماهي تابه گذاشتم و شروع به خوردن کردم در حين خوردن نگاهم به يک آگهي که درست زير نانها بود افتاد در آن نوشته شده بود به يک جوان دانشجو براي امور خريد و يکسري کارهاي اداري نيازمنديم . با سرعت صفحه را از زير تابه بيرون کشيدم و سراغ تلفن رفتم چند بار زنگ زدم اما مشغول بود ولي از کنار تلفن تکان نخوردم دوباره سعي کردم و سعي کردم انگار که به من الهام شده اين کار از آن من است و بايد آن را بدست بياورم و در رغابت با همه آن کساني که دارند به اين شماره زنگ مي زنند من بايد موفق شوم خلاصه بعد از 20 دقيقه بلاخره تلفن آزاد کرد و يک مرد گوشي را برداشت با حالت خونسرد و آرامي گفتم که: ببخشيد من براي آگهي روزنامه شما زنگ زده بودم گويا احتياج به کسي جهت انجام کارهاي ادراي داريد

-         نه دقيقا اداري اما بله در همين حدود ببخشيد من مي توانم چند تا سوال از شما بکنم

-         بله بفرماييد  خواهش مي کنم

-         شما در چه رشته درس مي خوانيد و سال چندم دانشگاه هستيد و کدام دانشگاه

-         من سال چهارم و دانشگاه اميرکبير در رشته فيزيک درس مي خوانم البته الان تقريبا تمام واحدهاي درسيم تمام شده است

-         قبلا چه کارهاي انجام داده ايد

-         من کار خواصي نبوده يک مدت براي يک شرکت ساختماني کار نيمه وقت مي کردم مدت کوتاهي هم تدريس خصوصي براي دانش اموزان و کارهاي متفرقه براي شهرداري و از اين قبيل کارها

-         ببخشي شما مي توانيد يک برگه معرفي نامه از دانشگاه يا محل کارهاي قبلي و يا يک ضامن براي من بياوريد

-         آره خوب هر کدام را بخواهيد من مي توانم تهيه کنم

-         خلي خوب پس لطفا فردا به اين آدرس تشريف بياوريد تا حضورا صحبت کنيم . خيابان ولي عصر داخل پسيان گلهاي شمالي.....

 فردا بعد از نهار سريع به خانه آمدم و يک دوش گرفتم و لباسهايم را تنم کردم يک شلوار مشکي که سالي يک بار پيش مي امد آن را بپوشم به همراه يک پيراهن ليموئي و کفشهاي مشکي توي آينه نگاه کردم چقدر خنده دار شده ام از بس لباس جين و تي شرت مي پوشده ام يک بار هم که مي آيم لباس مرتب بپوشم انگار لباس توي تنم گريه مي کند خلاصه کمي عطر به خودم مي زنم و سر حال و تمييز راه مي افتم انگار که قرار است توي يک شرکت خارجي کار کنم تو راه مدام حواسم به بقيه است ببينم که عکس العملشان در مورد اين لباسهاي جديدم چيست اما انگار اصلا کسي حواسش به من نيست ولي خوب جلوي انعکاس ويترين مغازه ها و شيشه ماشينها خودم را دائم چک مي کنم  نمي دانم که چرا از وقتي اين لباسها  را پوشيدم احساس مي کنم با آرام آرام قدم بردارم و شمرده شمرده صحبت کنم مخصوصا که توي تاکسي يک لحظه قاطي کردم اما خوب سريع استيل خودم را حفظ کردم که سوتي ندهم.

 بلاخره با يک دنيا تپش قلب و هيجان جلوي در خانه رسيدم و زنگ زدم انگار که دارم وارد دنياي جديد مي شوم خيلي احمقانه بود انگار توي عمرم هيچ وقت کار مهمي انجام نداده بودم در باز شد و من وارد شدم از حياط بزرگ به سمت ايوان خانه حرکت کردم توي ايوان دو نفر جوان ديگر هم ايستاده بودند . بالا رفتم و با سر به هر دوتا سلام کردم اصلا دوست نداشتم با آنها صحبت کنم بدتر از آن آنکه آنها هم درست مثل من شلوار و پيراهن پوشيده بودند يک لحظه با خودم گفتم .. اه   کاش لباسهاي معموليم را مي پوشيدم اصلا دوست نداشتم که به اين فکر کنم الان آن دو نفر هم درست مثل من فکر مي کنند خلاصه چند لحظه نشده بود که مرد نفر اول را صدا زد و بعد نفر دوم و بلاخره من......... وقتي من رفتم داخل ديدم مردي روي صندلي نشسته خانم مسني براي من چاي آورد خوب قيافه مرد و برانداز کردم بهش نمي خورد که ايران زندگي کرده باشد چون تمام وسايل و لباسهايش چيزهاي نبود که مردم عادي ايران از آنها استفاده کنند او آرام گفت : ببخشيد غير از شما کس ديگري که بيرون نبود درسته

-         آره من آخرين بودم

-         شما بايد اقاي حسيني باشيد درسته

-         بله

-         خوب که گفتيد دانشجو هستيد حالا بگوييد دانشجوي خوبي هستيد يا نه

-         فکر نکنم .

-         کار کردن را براي چي دوست داريد کار چيزي است که مورد علاقه شماست يا نه فقط براي پول کار مي کنيد

-         من ... خوب البته من کار هاي مورد علاقه ام را اگر پيدا کنم با لذت بيشتري کار مي کنم اما الان بيشتر به پول احتياج دارم به همين خاطر فقط براي گرفتن پول کار مي کنم

-         رشته تحصيليت را دوست داري

-         آره ... البته هم آره هم نه ... اولي که آمده بودم دانشگاه خيلي با رشته تحصيليم حال مي کردم اما بعد دو ترم خيلي بدم آمد اما الان هيچ احساس خاصي ندارم شايد کمي خوشم بيايد

-         خوب برويم سر کار .. کاري که من از شما مي خواهم اين است که يکسري خريد روزمره انجام دهيد و در ضمن يکسري کارها هم هست که بايد انجام شود کارهاي مثل پيگيري ثبت چند تا خانه قديمي و کارهاي بانکي و از اين قبيل کارها فکر مي کنيد از پس آنها بر بياييد

-         نمي دانم اميدوارم . کارهاي اداري خوب به جاش منظورتان از خريد براي خانه است يا نه

-         تقريبا ... آخه اينجا زينت خانم کار هاي خانه را انجام مي دهد اما گاهي لازم است که کسي توي خريد منزل و از اين قبيل کارها به او کمک کند ولي بيشتر کارهاي شما مربوط به بيرون مي شود ...

-         آها ..... من با کارهاي بيرون مشکلي ندارم اما يکم خريد و اين جور چيزها برايم مشکل است ببخشيد ....

مرد لبخندي زد و بعد گفت: کاملا معلوم است که تا حالا کار زيادي انجام نداده ايد ولي خوب به هر حال شما مي توانيد تا دو روز ديگه خبر قطعي را به من بدهيد در ضمن در اينجا براي هر ساعت کاري که برا ي من انجام مي دهيد 1200 تومان دريافت مي کنيد که البته اگر کار مورد نظر کمي مشکل تر باشد بيشتر هم مي شود ضمنا اگر مي شود براي من آدرس و تلفن خودتان را بنويسيد ممنون

از خانه بيرون مي آيم نمي دانم کار را قبول کنم يا نه احساس عجيبي دارم تمام مسير تاا سر پسيان پياده راه مي آيم و از آنجا به سمت ميدان ولي عصر راه مي افتم خلاصه تمام ولي عصر راه هم تا پارک لاله پياده راه مي روم در راه مدام به شرايطم و کاري که براي من پيدا شده فکر مي کنم اصلا نمي توانم تصميم درستي بگيرم ....

فرداي آن روز مشغول خوردن صبحانه بودم که تلفن زنگ زد و همان مرد ديروزي قرار گذاشت تا من شب براي ديدنش بروم اولش نمي خواستم قبول کنم اما بعد قبول کردم و قرار شد من براي مدت يک هفته به صورت آزمايشي براي او کار کنم اگر توانستم ادامه بدهم بعد مي مانم اما اگر نشد خوب هيچي ...

شب لباسهاي معمولي خودم را پوشيدم چون احساس مي کردم من توي اين لباسهاي معمولي به شخصيت خودم بيشتر نزديک هستم تا آن لباسهاي که من اصلا با آنها احساس راحتي نمي کنم و به سمت پسيان حرکت کردم ....

از در حياط وارد شدم و در خانه را هم همان خانم ديروزي براي من بازکرد وارد نشيمن شدم کسي نبود خانم اشاره کرد که منتظر بمانم الان آقا مي آيد .... به اطراف نگاه کردم کنار نشيمن يک کتابخانه بزرگ بود من هميشه عقيده داشتم آدمها را با توجه به کتابهاي که مي خوانند مي توان بهتر شناخت  کنار قفسه کتاب مي روم تو آنها بيشتر کتابها لاتين است اما چند کتاب از کافکا و چند کتاب از ماکسيم گورکي مي بينم بقيه کتابها خيلي پراکنده است مثل آدمها و موشها و کتابهاي معروفي چون صد سال تنهائي و خوشه هاي خشم و .... با صداي مرد به خودم مي آيم ....

-         کتاب خواندن را دوست داريد

-         تا حدودي البته اين روزها تنها کاري است که دارم انجام مي دهم نمي دانم اگر کار بهتري پيدا کنم باز هم ادامه مي دهم يا نه اما معمولا مي خوانم ..

-         معمولا چه کتابهاي مي خوانيد يا از چه نويسنده اي خوشتان مي آيد

-         من عقيده خواصي ندارم هر کتابي که گيرم بيايد مي خوانم اما اگر قرار باشد پول به کتاب بدهم ترجيح مي دهم کتاب روانشناسي يا فلسفه بخرم که لا اقل بتوانم چند بار کتاب را بخوانم معمولا هم کتابهاي هرمان هسه يا يونگ و فرويد يا کتابهاي هديگر و فوکو را مي خوانم البته کتابهاي کيرکهگور و شوپنهاور و اسپينوزا و هگل و اين جور چيزها را بيشتر دوست دارم فلسه قديم و جديد از دوره سوفسطائيان تا برتران راسل

-         خوب پس اهل مطالعه اي همين طور که مي بيني من هم کتاب مي خوانم اما خيلي عشقي بيشتر رمان مي خوانم.

بعد به سمت ضبط مي رود و آن را روشن مي کند و صداي مرضيه از تو ضبط بلند مي شود يا علي بايد حالا تا وقتي اينجا هستيم نوار مرضيه هم گوش کنيم البته اين آهنگها کاملا با در و ديوار خانه هماهنگ است مرد رو به من مي کند ادامه مي دهد:

-         مرضيه دوست داري من که عاشق صدايش هستم ...

-         من.... بدم نمي آيد ... اما هيچ وقت خودم نداشته ام .... بعضي وقتها حال مي دهد البته الان به نظرم که خيلي خوب مي آيد مثل اينکه هر نوار را بايد در فضاي خودش گوش کرد تا لذت دهد ...

-         خوب اگر موافقي بنشينيم و کارهاي فردا را برنامه ريزي کنيم فردا چه ساعاتي وقت آزاد داري

-         من فردا کاملا بيکارم تقريبا تمام روز اما معمولا بعد از ظهر ها پيش دوستهايم مي روم از 6 به بعد اما تا قبل آن ديگه هيچ کاري ندارم

-         خيلي خوب اين ليست خريد است و اين هم يکسرس قبض و اينها هم ..........

خلاصه برنامه کاري فردا را با هم مرور کرديم جوري که حساب کردم از صبح تا شب بايد خريد کنم و قبض بدهم و چند جا پول بريزم و غيره ....

بعد از برنامه ريزي خانم براي ما مقداري کيک و قهوه آورد و اجازه گرفت که برود و بعد خداحافظي کرد و در خانه بيرون رفت ....

رو به مرد کردم گفتم: شما تازه به ايران آمده ايد درسته

-         من ....... يک جوري آره ..... من براي مدت 37 سالي ايران نبودم آلمان زندگي مي کردم عهد کرده بودم که ديگه ايران بر نگردم اما تنوانتسم پايدار بمانم موقعي که از ايران مي رفتم با يک دنيا نفرت اينجا را ترک کردم نفرت از خانواده جامعه دوستان و همه کساني که مي شناختم خيلي طول کشيد تا من توانستم به زندگي جديدم تو کشور اروپائي عادت کنم آنجا ازدواج کنم خانواده تشکيل دهم اما الان دوباره آمدم سر جاي اولم آدم تا دوباره شروع کنم اما خيلي ضعيف و ناتوان برگشتم خيلي خسته و تنها ... تنها خيلي تنها....... ايستادم تا تمام خانواده ام فوت کردند بعد بر گشتم آره دو ماه پيش خواهرم فوت کرد و با مرگ او تمام کساني که من ايران مي شناختم مرده بودند اواخر عمرش خيلي سعي کرد تا توانست من را پيدا کند اما من اصلا دوست نداشتم کسي را ببينم .... اما الان چي انگار دوباره وارد يک کشور غريب شده ام وارد جاي که مردمش را نمي شناسم زبانشان را به سختي مي فهمم .............

-         چرا با خانواده اي که در آلمان داشتيد بر نگشتيد آنها را هم مي آورديد

-         خانواده....... کدام خانواده...... همسرم بعد از 7 سال زندگي مشترک جدا شد و دو تا پسرم هم به آمريکا رفتند و من بيشتر از 10 سال است از آنها خبري ندارم تمام مدت که در آلمان کار مي کردم اصلا به گذشت زمان و کهولت فکر نمي کردم فشار کاريم آنقدر زياد بود که اصلا به من چنين اجازه اي نمي داد وقتي هم که به من گفتند شما بايد از اين شرکت برويد اينقدر سنم بالا بود که هيچ کاري ديگري از من ساخته نبود کارم شد طراحي کردن توي پارکها و ميدانهاي اصلي شهر صورت مردم را مي کشيدم و به اين طريق با آنها ارتباط مي گرفتم تا اينکه اين بيماري به سراغم آمد اين ديسک کمر امانم را بريده قدرت تکان خوردن ندارم و حسابي من را از کار کردن انداخت از زندگي کردن هم انداخت هرچند ما از اولش هم زندگي نداشتيم تا اينکه نامه خواهرم به دستم رسيد او از محل کار قبليم آدرسم را پيدا کرده بود نامه او مثل روحي بود که در من زنده شد يادآور خاطراتي که مدتها بود فراموش کرده بودم ياد آور رابطه هاي که ديگر هيچگاه به وجودشان فکر نکرده بودم ترديد در من وجود داشت که برگردم يا نه خيلي ترديد مي کردم وقتي فهميدم که تمام آنها که مي شناختم مرده اند تمام کساني که من بخاطر آنها کشور را ترک کرده بودم احساس عجيبي به من دست داد يک احساس غم يا ترس يک حقارت اصلا نمي دانستم چکار کنم..... دوباره درگير زندگي گذشته ام شدم اما نمي توانستم قبول کنم که باز گردم و قتي تصميم گرفتم بر گردم که ديگر دير شده بود و تنها خواهر باز مانده من فوت کرده بود الان هم نمي دانم چرا اينجا آمده ام آمده ام چکار کنم من که کسي را نمي شناسم من که جاي نمي توانم بروم من که ......

کمي خودم را جمع کردم اصلا نمي دانستم در آن لحظه چه چيزي مي توانم بگويم ترجيح دادم ساکت بمانم يک تکه از کيک را با چنگال برداشتم و شروع به خوردن کردم اما سکوت خيلي داشت طولاني مي شد براي اينکه بحث را عوض کرده باشم و چيزي هم گفته باشم پرسيدم :

-         ببخشيد کار اصلي شما چه چيز بود

-         من فوق ليسانس گرافيک دارم براي يک شرکت طراحي کار مي کردم کار من هم تخصصي طراحي بود اما خوب ايده آدمها مثل خود آدمها کهنه و غير قابل استفاده مي شود خودم هم اين را مي دانستم و وقتي هم بيکارم کردند هيچ شکايتي نکردم چون مي دانستم که من ديگر به درد اين کار نمي خورم اما کارهاي خوبي براي زيمنس و چند شرکت بزرگ آلماني کردم که براي هميشه ماندگار شد همينها براي من کافي است . اما براستي زندگي اين چيزي نبود که من عمري را به دنبالش بودم و هيچ وقت فکر نمي کردم روزي چنين پايان غم انگيزي در انتظار من وجود داشته باشد اما بلاخره نوبت من هم رسيد يک انتظار طولاني انتظاري که هميشه از او مي ترسيدم انتظار مرگ ...... اما خوب خوشحالم که بلاخره تمام شد بلاخره پايان را ديدم هميشه فکر مي کردم در پايان زندگي چه چيزي قرار دارد و اکنون من در پايان آن قرار دارم ديگر قرار نيست اتفاق ديگري در زندگي من بيافتد ديگر قرار نيست من صاحب چيزي شوم ديگر قرار نيست من کشف و يا کار تازه اي بکنم و اين يعني پايان و پايان هم يعني همين...... چقدر طولاني و خالي بود چقدر آرام و ساکت بود و من در تمام مدت زندگي هميشه خودم را با نويد فردا آرام مي کردم اما دريغ که هيچ فرداي وجود نداشت و هيچ چيز در انتهاي راه انتظار مرا نمي کشيد ....

حسابي آرام شده بود گويا سالها بود حرف نزده بود چروکها صورتش مدام در طول حرف زدن تکان مي خورد و با هر جمله آرامش بيشتر در صورتش احساس مي شد بعد از کمي سکوت ادامه داد:

يک چيز بود که من بيشتر از همه از آن محروم بودم و الان پس از سالها مي فهمم که چقدر از آن دور بوده ام آن هم زباني براي بيان نيازهايم براي بيان عواطفم براي بيان اينکه صميمانه بگويم دوستت دارم آره درسته تنها زباني که انسان مي تواند با آن عشق بورزد و بيان حقيقت وجوديش را بکند زبان مادري است و من از اين موهبت سالها دور بوده ام الان که صحبت مي کنم مي فهمم چقدر با اين زبان آرام مي شوم چقدر گفته ها دارم که فقط با اين زبان مي توانم بيان کنم شايد اگر در تمام مدتي که من از اينجا دور بودم مي توانستم اينقدر راحت خودم باشم الان اينقدر ناراحت نبودم ... من بيشتر از 30 سال به تمام افرادي که با آنها زندگي مي کردم مي شناختم نتوانستم بفهمانم من چه مي خواهم و چه مي گويم من واقعا تنها

/ 2 نظر / 5 بازدید
خودماني

زيبا بود..قلم روان و قشنگی داری. راستی برای کار تا حالا به نويسندگی هم فکر کردی؟! به ما هم سر بزن

Leily

سلام هنوز نخوندم ولی احساسم بهم می گه قشنگه! خوشحال می شم اگه نوشته های منم بخونين! موفق باشيد