ويرانه آشنا

صبح زود با صداي ضربات پياپي از خواب بيدار مي شوم با حالتي خسته از پنچره به بيرون نگاه مي کنم گروهي در حال تخريب خانه روبرو هستند گرد و غبار همه جا را فرا گرفته سعي مي کنم بخوابم اما فايده ندارد صدا خيلي زياد است ليوان شيري گرم مي کنم و کنار پنجره مي آيم و به ساختمان در حال ويراني نگاه مي کنم درابتدا خوشحالم زيرا با خراب شدن اين ساختمان من مي توانم پياده رو و خيابان روبرو را بهتر ببينم اما چيزي غريب است گوش فرا مي دهم و عميقتر نگاه مي کنم ......آه.....  صداي ناله آوار در گوشم مي پيچد حسي سرد در وجودم جريان مي يايبد من اين ساحتمان را يک سالي است مي شناسم فرسوده و قديمي اما ساکت و آرام با آن بوي نمناک و ديوارهاي قديمي که از جاي جاي آنها گياهان کوچکي با گلهاي زرد روئيده اند انگار با ويران شدندش احساس تنهائيم بيشتر مي شود دوباره چيزي در حال تغيير است و ديگر بر نخواهد گشت.... فردا صبح که بيدار شوم ديگر او نخواهد بود ...........خوب يادم هست وقتي براي مدتها از خانه دور شده بودم و به کوچه دوره کودکيم باز گشتم همه چيز به نظر کوچکتر مي امد ولي هنوز مي توانستم آثار شيطنت ها يمان را در جاي جاي ديوارها ي کوچه ببينم آن زمانها من با تمام روزنه هاي ديوارها و پله هاي محله دوست بودم چه ارتباط غريبي بود.. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند وقتي است که ديوارهاي قديمي روبرو انتظار بازي را مي کشند آنها زماني همبازي خوبي براي تمام بچه هاي محله بودند هنوز مي توان آثار نقاشي و ضربه هاي توپ را که يادگار دوران هياهو است بر پيکره آنها نظاره کرد اما گويا زمان براي او به انتها رسيده است با صداي ضربه اي ديوار تکاني آرامي مي خورد و با اخرين ناله خاک آلود خود نقش بر زمين مي گردد او را با چه ظرافتي آرام آرام بر پا کرده بودند و چقدر همگان به او مي باليدند  ......

 

 کاغذ کهنه روزنامه اي در گوشه ديوارقديمي به همراه باد رقصي نو آغاز مي کند رقصي از جنس نويد از جنس آخرين اميد رو به رهائي  و در ذهن کاغذيش خاطره آن درخت جريان دارد و راهي اين چنين طولاني از جنگلي سبز تا کوچه خلوت..... او شاد است به خاطر اين همه آزادي و غمگين به خاطر آن همه خاطره اي که در پشت سر باقي گذاشته.

 

صورتم را به سردي پنجره پيوند مي زنم جرياني در شقيقه هايم به حرکت در مي آيد  و با هر تپش نبضي در گوشه گونه هايم در مي يابم که هنوز وجود دارم و هر صدا پاي رهگذري به من اشتياق زندگي مي دهد.

 

از پنجره خاک گرفته اتاقم به بيرون نگاه مي کنم برگهاي درختان با نسيم خنک بهاري رقصي موزون مي گيرند و شکوفه هاي پراکنده درختان نويد زندگي دوباره با خود دارند در فضائي اين چنين پر رنگ نمي دانم چرا غمي در لابلاي اين همه شتاب و هيجان احساس مي شود نور ضعيفي در ميان آن همه سبز سوسو مي زند واو به تاريکي بعد از روز مي انديشيد به آن همه وسعت پراندوه که به همراه خود تنهائي و سکوت مي آورد.

 

نگاهي به قلب در حال تپشم مي اندازم که با شتاب در تلاش است که مبادا لحظه هاي غفلت شود چطوري مي توانم هم چون او اينقدر به محيط اطرافم وفادار باشم که با اين همه زخم که هر روز بر او روا مي دارم اما باز او از تلاش دست برنداشته و همچنان صادق و قابل اعتماد با تمام وجود کارش را انجام مي دهد......چگونه ... چگونه مي شود در مقابل تک تک اين همه زندگي که در اطرافمان جريان دارند بي تفاوت بود.

 

پسري با گوشه پا صداي ناله قوطي خالي روي زمين را به گوش کوچه خلوت مي رساند و با هر ضربه پاي خود انتقام سختي از ذهن نا آرامش مي گيرد او حضور آن همه آرام را در کنج ديوار ناديده گرفته است.

 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
بهار...گل شب بو

مثل هميشه قشنگ بود......راه رفته را چه کسی می رود وقتی هيچ راهی نيست جز راه رفته؟توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته . گل شب بو به روز شد.

majid

سلام.متن خوبی بود البته اگر قضاوت ما را قبول کنی.ممنون .

بهار...گل شب بو

هر چند شما به وبلاگ من سر نمی زنيد اما من می تونم بگم هر داستانتان را کم کم ۲ بار می خوانم...نه فقط چون قصه آن قشنگه چون سادهست و روان... دلم براي سكوت و يكجا ماندن تنگ شده... اينجا غرق در سيالي اين آب شور براي زنده ماندن ، تنها بايد آواره بود... من دلم براي ماندگاري تنگ شده.گل شب بو به روز شد...منتظرتم.

بهار...گل شب بو

لينک من رو هم که برداشتيت!!! اشکالی نداره...به هر حال قرار نيست چون من لينک شما رو دارم شما هم لينک من رو داشته باشيد.

said

سلام. می دونی من احساس تنهايی رو دوست دارم. ولی با وجود اينکه سالهست تنهام خيلی کم حس تنهايی مياد سراغم. شايدم من خيلی کم فرصت می کنم برم يه سر بهش بزنم. بعضی وقتها آدم بدجوری تو قفس سيمانی عصر فناوری گير می کنه.