محبوب

این روزها کمتر نیاز به نوشتم دارم نمی خواهم تحلیلش کنم چون ممکنه دلیلهای مختلفی داشته باشه شاید دیگه چیزی نیست که احساس نوشتن را در من ایجاد کند یا شایدم فکر می کنم خوب حالا چی که ننویسم..... از طرفی این روزها تا زمان کوتاهی پیدا می کنم ترجیح می دهم یا زرق و برق پروژه ام را با درست کردن تصاویر انیمیشنی زیاد کنم تا دستی به متن پایان نامه دکتری خودم بزنم اما به هر حال کمتر سراغ  این وبلاگ میام .....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز برای دومین بار فیلم shall we dance  را دیدم از دید کسانی که فیلم به صورت حرفه ای نگاه می کنند شاید یک رومنس ساده باشد یا یک داستان کوچه اما به نظر من شاید هم تمام زندگی به همین سادگی و راحتی هست گاهی ما با یک چیز ساده می توانیم جهت زندگی را از یکنواختی عوض کنیم و آن را پر از هیجان وشَادابی نمائیم ....  بگذریم ....

 

داستان کوتاه:

 

آخر شب صدای جیغ بلندی به گوش رسید از جای خودش بلند شد و کنار پنجره رفت دوباره از همان صحنه های تکراری دختر داشت به سمت کوچه فرار می کرد و داد می کشید و خانواده او را به زور وارد خانه می کردند اصلا نه حوصله تحلیل صحنه را داشت نه وقتش را ... کلی کار بود که باید تا صبح تحویل می داد توی نوک انگشتاش احساس بی حسی می کرد با هر زحمتی بود چشمهایش را باز نگاه می داشت اما می دانست با تحویل این کار باز دوباره برای پس فردا کارهای چندین نفر دیگر هست که قول داده انجام بدهد نمی خواست به قضیه اینجوری نگاه کند چون بیشتر احساس خستگی می کرد دیگه مدتها بود که طمع خواب را از یاد برده بود تا وقتی بچه ها خواب بودند او باید تمام کارها را تمام می کرد دوباره سرش را به سمت گلهای نیم دوخته نزدیک کرد نباید اشتباه می کرد چون نه تنها پولی دریافت نمی کرد بلکه جریمه هم می شد نمی دانست تمام این سختی ها را به گردن چه کسی باید بیندازد به گردن پدرش که زود فوت کرده بود یا برادرش که غیرتی بار امده بود و اجازه نمی داد تا هیچ کسی به صد متری خانه آنها نزدیک شود یا مادرش که باعث شده بود او توی سن پائین ازدواج کند یا همسر سابقش که معتاد شده بود و تمام زندگی آنها را به باد داده بود یا خودش که صاحب سه تا دخترشده بود که از پس سیر کردنشان هم بر نمی آمد یا خدا که این همه مشکل را یک جا به او داده بود به خودش آمد داشت خوابش می برد رفت آبی به صورتش زد و دوباره به کارش ادامه داد احساس سرگیجه و ضعف شدیدی می کرد اصلا نمی دانست کی بلاخره قراراست یک تعطیلات کامل داشته باشد فارغ از تمام این زحمتها ، بی خوابيها و اضطرابها ..... اصلا نمی توانست تجسم کند که چنینی زندگی هم وجود دارد دوباره به خودش آمد باز خوابش برده بود ولی باید مقاوت می کرد مدتها بود که توی چشمهایش احساس سوزش می کرد خیلی وقتها یک دفعه تمام چیزها تاریک می شد اما دوباره بر می گشت کاسه آب سردی کنار خودش گذاشت تا مدام خودش را با آن بیدار نگاه دارد همچنان به نخهای رنگی نگاه می کرد و بازی سوزن با پارچه .... انگار توقف آنها از قدرت او خارج بود آنها تند تند حرکت می کردند و گلهای کوچک را بر روی پارچه نقش می بستند ... ناگهان رنگهای روی پارچه به حرکت در آمدند او می دانست دوباره خوابش برده اما سعی کرد چشمهایش را باز کند اما نمی شد صدا ها را می شنید پارچه و سوزن را لمس می کرد اما چشمها بسته بود با دست پلکهایش را لمس کرد به نظر نمی آمد پلکها بسته باشد دستش را به سمت مردمک چشم نزدیک کرد دردی احساس کرد پلکها باز بود و دست مردمک را لمس کرده بود باید می خوابید شاید اگر چند ساعتی استراحت می کرد دوباره درست می شد سوزن و پارچه را آرام کناری گذاشت و همانجا دراز کشيد درد چشمانش بسیار اذیتش می کرد سوزشی دردناک در چشمانش بود بیشتر از همیشه ...

با صدای بچه ها بیدار شد اما هنوز چشمانش خواب بودند دخترش کنارش بود و گفت مامان کی غذا می خوریم اما او نمی توانست او را ببیند دستش را به سمت صدا دراز کرد دست صورت دختر را نوازش می کرد اما خبری از بینائی نبود گويا بينائيش را برای هميشه از دست داده بود نفسی آرام کشید باید افکارش را جمع می کرد حتما راه حلی بود او نمی توانست سه دختر کوچک را همین طور رها کند باید کارش را عوض می کرد باید یاد می گرفت چطور می تواند بدون بینائی از پس زندگیش بر بیاد آرام دخترش را ساکت کرد و دست به دیوار زد تا بلند شود باید برای بچه ها غذا آماده می کرد .....

 

 

امید بهبودی ندارم اما تسلیم هم نمی شوم زیرا اگر برای خودم نمی توانم زندگی کنم برای دیگران که می توانم ....

( تمام داستان را براساس جمله بالا نوشتم نمی دانم تا چه حد این جمله را باور دارید راستش را بخواهید من خودم دوست دارم مرز ظريف بين دو قسمت را پيدا کنم )

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
الهام

سلام از وب لاگ غلامحسين غريب شاعر نويسنده و موسيقي دان ايرانی ديدن کنيد

elnaz

salam man hamisheh miam va webblogeto mikhonam nemidonam chera vali kheyli ghashangeh

علی روحی

سلام دوست عزيز نوشته هايتان بسياز زيبا و قابل تحسين است موفق باشيد

خالق ناتمام

سلام. از خوندن اين داستان کوتاه حس خيلی جالبی بهم دست داد. به سادگی پذيرفتن تغيير... زود خو گرفتن به شرايط جديد ... احساس مسووليت ... اميدوار بودن ... اعتماد داشتن به توانايی های خود. می‌شه درباره هر کدوم از اينا يه کتاب نوشت اما اين داستان کوچولو قشنگ تر از چند تا کتاب همه رو بيان کرد. و البته اينو خيلی قشنگ رسوند که : برای خودم نمی‌توانم زندگی کنم برای دیگران که می‌توانم. موفق باشید و انشاءالله که دفاعیه خوبی داشته باشی.