اينجا خيلی آرومه

نمی دونم الان خوبم يا نه نمی دونم ميتونم دوباره زندگی عادی داشته باشم يا نه از دست اين مردم بی روح کلافه شدم دايم اينجا بايد همش دويد کاش ميشد برگردم يعنی ميشه ......

دومين ماهی بود که ژاپن رسيده بودم شب از روی بی حوصله گی بلند شدم رفتم بيرون قدم بزنم بدون اينکه فکر کنم يا تصميم بگيرم رفتم سمت starbucks کافه سرای امريکای در يک کشور اسيايی مثل دفعهای قبل دوباره کافه کارامل سفارش دادم اخه از همه بهتره پيشخدمت دوباره کافه را توی ليوان يک بار مصرف داد بزور حاليش کردم که بابا من می خواهم همين جا بنوشم با بی ميلی اونو عوض کرد و با يک سينی بهم برگردوند اينا از اينکه با يک خارجی طرف بشن خيلی ابا دارن ادمهای خوبين ولی چون جز زبان بی سروته خودشن هيچ زبونی رو نمی فهمن براشون خيلی سخته که با خارجی ها برخورد داشته باشن روی جای هميشگش نشستم کتاب دو دنيا گلی ترقی در اوردم عجب کتابيه اونم توی يک کشور خارجی  با خصوصيات من که خيلی جوره - گلهای شيراز توی پيراشکی فروشی خسروی و شلوغی کوچه برلن و پل تجريش . طبق معمول من حوصله دانشگاه رفتم نداشتم از طرفی عذاب وجدان کلاس نرفتن هم اذيتم ميکرد تنها جای که الان بهم حال ميداد رفتن دنبال دوستم راوند بود اون هميشه برای من وقت داشت اين موضوع خيلی برای جای خوشحالی بود. از چهارراه ولی عصر پائين اومديم جلوی اغذيه اندره که رسيديم راوند شل شد لحظه ای بعد با شکمهای پر ژامبون  زديم بيرون  من پرسه زدن توی خيابانها رو خيلی دوست داشتم همه مغازهها رو توی مسير ورانداز کرديم وارد خيابان جمهوری که شديم بی اختيار به سمت کافه نادری مسير کج کرديم احتياج به مشورت و حتی سوال هم نبود چون اين برنامه خيلی عادی بود کار معمول ما توی همه روزهای بيکاری. تو کافه طبق معمول قيافه های تکراری و يک سری ادمهای مريض و.... اقای تهرانی رو ديديم رفتيم سر ميزش نشستيم از اون ادمهای که حتی يک روز رو هم از دست نميده هميشه ميشه اونو توی کافه پيدا کرد بقول خودش يک سی چند سالی هست که اين کافه مياد همه رو هم يادشه از زمون سوسن کوری گرفته که اين کافه ميومده تا الان که ما کنارش نشستيم تمام افرادی که کافه بيا هستند رو هم ميشناسه چشمم به يک ادام جالب ميفته که ديدن اين جور ادمها فقط تو چنين جای ممکنه يک مرد حدود ۵۵ ساله کت شلوار سفيد کفش سفيد جليقه سفيد پيراهن ليموئی يک سنجاق سينه مردونه بزرگ دکمه سر دست براق سنخاق کراوات با يک کراوات زرد و طلائی دکمه های بسيار براق بزرگ کت يک پيپ با دسته طلائی و چندتا انگشتر با نگينهای درشت که هر يکی يک رنگ داره سبز قرمز آبی و از مهم تر موها و سبيل رنگ کرده مشکی خلاصه يک کلکسيون عتيقه جات اونو يواشکی به راوند نشون دادم و بعد از آقای تهرانی پرسيدم که اونو ميشناسه يا نه اون گفت که بهش ميگن سرهنگ بعد انقلاب تمام زندگيش توی کشورهای خارجی گذشته گاه گاه هم ايران مياد و.... حالا ديگه خيلی کنجکاو بودم که اين سرهنگ با اين همه زيور الات چه جور آدميه . يک ماه بعد تو همون کافه نادری بوديم که سرهنگ اومد طبق معمول هيچ جا خالی نبود ناگهان ميز کناری ما خالی شد اونم با يک دنيا جلينگ جلينگ اومد نشست از بس زيور الات داشت وقتی راه می رفت انگار يک کاروان از دور حرکت ميکنه ۱۰ دقيقه بعد به بهانه فندک گرفتن برای روشن کردن سيگار در صحبت باز کرديم اونم که انگار يک صد سالی هست که با کسی صحبت نکرده آقا داد سخن بر آورد و ريز زندگيش که تمام کشورها رو رفته از بيست سالگی از عاشق مسافرت بوده از شازده های قديميه و اينکه بهترين دختر های دنيا تايلندی ها هستند از دوست دختر فرانسوی گفت و گفت و اينکه چه روزهای توی پاريس داشتن. بعد شروع کرد ريز روابط خودشو با اون دختر بيان کردن اينقدر تو حس رفته بود که گوی الان اونجاست ما هم مثل آدمهای فرانسوی نديده هاج واج اونو نگاه ميکرديم .چقدر آدما می تونن عين هم باشن اين جور داستانها رو من از همه کافه نادری بياها شنيدم خود همين آقای تهرانی ده ورجنشو تعريف کرده هر دفعه هم با يکی يک بار با شهره يک بار با ليلا فروهر تو دبی همين آخريها و.. خوب اينم آدم جديدی نبود نمی دونم ما توی آدما دنبال چی ميگشتيم همه برامون جالب بودن البته تا وقتی که سر از کارشون در نياورده بوديم  کمکم منو راوند داشتيم خسته می شديم چون اين ادم درست مثل تمام امدهای کافه نادری جز يکسری خاطرات تکراری و توهمات رنگارنگ چيز ديگه ای نداشت. همش دنبال بهنه ای بودم که يک جوری بی خيال شه بزاره ما بريم که گارسون کافه بدادمون رسيد ..آقا می خواهيم ببنديم ....من راوند توی خيابان فردوسی نبش منوچهری مشغول ديد زدن اشياء عجيب غريب پشت ويترينها بوديم و تا دو روز ديگه هم سرگرم هستيم چون دائم خاطرات سرهنگ رو تکرار می کنيم و می خنديم راستی يادم رفت از اين سرهنگ به پرسم کی و کجا درجه سرهنگی گرفته ....آرام می خندم ولی دوباره غم صورت منو پر ميکنه تو کتاب دو دنيا  قسمت مربوط به پدرش خيلی تلخ تموم ميشه ديگه فکر کنم الان کافه تعطيل کنه با اينکه اينجا هم مثل کافه نادری افراد ثابتی ميان ولی همه ميان سر جای خودشان ميشينن و کتابشون باز می کنن شورع ميکنن به خوندن کسی به کس ديگه کار نداره تنها چيز جالب ميتونه اين باشه که تازه واردی جای يک نفر ديگه بشينه اون وقت اون بابا اين قدر قدم ميزنه تا اون بلند شه اگه هم نشه اون باباهه ميره نمی دونم چه حالی داره تا حالا که کسی جای من نشسته البته من بار پنجم که ايجا اومدم .....توی پياده رو خيس همش به اين فکر می کنم که راستی هر وقت راوند ميرفت پيراشکی از خسروی بخره چقدر من مخالفت می کردم چون من برخلاف گلی اصلا پيراشکی دوست ندارم بجاش عاشق باقالی های درکه هستم اونم اواخر پائيز .....

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
سايت زنده رود

خبر خبر بچه ها خبر ! همگي خبر ! ---------------- سايت اينترنتي زنده رود در زمينه هاي زير از تمام ايرانيان دعوت به باز ديد و همكاري مينمايد. --------------- آلبوم هاي عكس توپ ! اگه شما هم عكاسيد تقاضاي آلبوم بدين تا براتون باز بشه. فعلا استاد غلامحسين عرب آلبوم داده و انجمن سينماي اصفهان هم داره عكسهاش آماده ميشه! --------------- كليپ هاي خيلي خوشگل فلش. راستي عيد نوروز هم مسابقه بهترين كليپها رو خواهد داشت كه اگه شما هم كليپ ساز هستيد يه كليپ بفرستيد به آدرس ايميل info@zendehrood.com كه پايين ديده ميشه. آها راستي تنها شرط شركت در مسابقه اينه كه آخر يا اول كليپ بنويسيد زنده رود به فارسي يا لاتين فرقي نداره و حتما ايميل كنيد به آدرسي كه گفتم با سابجكت : فلش (flash) اگه براي مسابقه است. ---------------- كارت پستالهاي خيلي خيلي خوشگل هم داريم. ---------------- يه محيط دوستانه هم توي وبلاگها( دستنوشته ها ) داريم.ميتونيد شما هم شروع كنيد به نوشتن از همين امروز و كاملا مجاني. ---------------- انجمنهاي زنده رود هم كاملا متنوع هستند. انجمن شعر. انجمن كامپيوتر . راستي برو بچه هاي دانشگاه صنعتي شريف و ا