سلام استاد

پله ها را دو تا يکي کردم تا جلوي در کلاس رسيدم چند دقيقه اي دير شده بود جلوي کلاس شک داشتم که بروم داخل يا نه اولين جلسه کلاس بود و دوستانم در مورد اين استاد خيلي تاکيد کرده بودند که حتما جلسه اول بايد حاضر باشم وگرنه درسم را بايد حذف کنم بلاخره در را آرام باز کردم و وارد شدم استاد داشت پاي تخته چيزي مي نوشت آرام بدون اينکه کسي متوجه شود وارد شدم و در را نيمه باز رها کردم و روي همان صندلي اول نشستم هنوز خوب جا نگرفته بودم که آيدين هم پشت سر من وارد شد و دو تاي کنار هم نشستيم استاد دست از نوشتن برداشت و به طرف دانشجوها برگشت کمي مشکوک به ما دو تا نگاه کرد ولي خيلي زود شروع به صحبت نمود. نوشته هاي روي تخته را خواندم با دقت زيادي نوشته شده بود و خيلي خوشخت و منظم انگار با مداد تراش نوک گچها را تراشيده باشي نوشته بود.  40 درصد نمره نهاي حضور در کلاس و انجام تکاليف مربوطه 20 درصد نمره نهاي ميان ترم و 40 درصد نمره نهاي دانشجو پايان ترم است . بعد استاد ادامه داد: اسم من غفوري فرد است استاد سخت گيري نيستم اتفاقا بسيار هم اهل شوخيم اما اگر کسي سر کلاس من بخندد بايد براي هميشه کلاس را ترک کند ضمنا حضور در کلاس اجباري هيچ دليلي براي نيامدن مورد قبول نيست من سعي مي کنم دوست خوبي براي شما باشم معمولا ايرادهاي دانشجويان را صريح و روشن به آنها مي گويم و بعد از گفتن دوست ندارم دوباره آن را مشاهده کنم از نظر من فقط دانشجوياني که در رديف اول نشسته اند فقط براي درس خواندن آمده اند بقيه  براي سرگرمي آمده اند بنابراين من فقط به دانشجويان رديف اول جواب سوال مي دهم. بعد در حالي که به تخته سياه نگاه مي کرد گفت رعايت حجاب براي خواهران در سر کلاس من اجباري است. در همين لحظه به آيدين گفتم بابا عجب گيري افتاديم اين ديگه کيه او هم با سر تاييد کرد در همين لحظه غفوري فرد سريع برگشت رو کرد به ما دو تا وگفت : شما بلند شويد جاهايتان را عوض کنيد و کنار هم ننشينيد لطفا در را هم ببنديد. من به سمت در مي روم تا آن را ببندم يکي از بچه ها را پشت در مي بينم اشاره مي کند بيايم تو يا نه با سر مي گويم نمي دانم بعد او آرام وارد مي شود غفوري فرد تا او را مي بيند داد مي زند: آقا بيرون بيرون .....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آرام در جاي خودم مي نشينم هيچ صداي از کسي بلند نمي شود غفوري فرد چند بار طول کلاس را قدم مي زند و خوب به همه نگاه مي کند کاملا معلوم است که دارد صورتها را به خاطر مي سپارد بعد رو به آرش مي کند مي گويد شما ... اسمت چيه؟

-         آرش پناهي

-         شما ديگه اينطوري سر کلاس من نياييد

-         ببخشيد چطوري

-         خودت بهتر مي داني من ديگه تکرار نمي کنم

بعد در حالي که به من نگاه مي کرد گفت: آقا شما اسمت چيه ؟

-         محمد حسيني

-         شما دفعه بعد حتما لباست را عوض مي کني

بعد به آيدين نگاه کرد به او هم همين تذکرات را داد خلاصه به همه يک گيري داد و ادامه داد:  پوشيدن لباس آستين کوتاه انداختن گردنبند از هر نوع داشتن انگشتر از هر نوع لباسهاي جين کالا ممنوع  خوب مي رويم سر درس . و شروع کرد به نوشتن مطلب پاي تخته ......

از کلاس بيرون آمديم همه با هم در مورد او صحبت مي کردم من و آيدين و آرش با سرعت به سمت اتاق آموزش دانشکده رفتيم و سوال کرديم که اين درس ترم بعد ارائه مي شود يا نه و استاد آن چه کسي است مسئول آموزش هم خيال ما را راحت کرد او گفت که الان 4 سالي است فقط غفوري فرد آن را درس مي دهد و هيچ استاد ديگه اي هم نداريم من پرسيدم جاي ديگر نمي توانيم مهمان شويم او گفت درسي که هر ترم در دانشکده ارائه مي شود مهمان قبول نمي کند خلاصه خيال ما راحت شد که راهي جز پاس کردن با اين استاد نداريم سر افکنده برگشتيم آيدين مدام از غفوري فرد صحبت مي کرد او مي گفت که اين مرد نماينده مجلس بوده است و يک بار هم کانديد رياست جمهوري شده تازه توي تربيت بدني هم بوده و از اين جور حرفها ..........

جلسه بعد نيم ساعت زودتر سر کلاس آمدم اما نفر اول نبودم رديف اول کلاس کاملا پر شده بود مجبورشدم رديف دوم نشستم همين لحظه آيدين هم وارد شد او هم رديف اول را پر يافت به همين خاطر يک صندلي برداشت و به زور لاي دو نفر در رديف اول جاي داد و پشت سر او هر کس که وارد مي شد همين کار را مي کرد تنها من و محمد سياري و بهاره رديف دوم بوديم تقريبا تمام دخترها چادر سرشان کرده بودند جز بهاره . استاد وارد شد همه ساکت بودند خوب سر تا پاي استاد را وارسي کردم يک کت و شلوار کهنه قهوه اي تيره با راههاي سياه يک کفش کاملا کهنه که درز کوچکي هم داشت و يک سنجاق سينه که خيلي جلب توجه مي کرد روي آن به نظر مي آمد يک دعا نوشته شده است . استاد جلوي تخته ايستاده بود و فقط ما سه تا را نگاه مي کرد بعد به ما گفت شما برويد آخر کلاس بشينيد شما خانم شما هم برويد حجابتان را درست کنيد و بر گرديد به بهاره نگاه کردم از دخترهاي درس خوان دانشگاه بود با آن عينک بزرگش تنها چيزي که در اين فرد ديده نمي شد دختر بودن بود هميشه ژولي و پولي و نامرتب بود و موهاي پخش و پلاش هميشه از زير مقنعه مشکي بيرون بود خيلي تند تند راه مي رفت و بهترين نمرات کلاس را مي گرفت بر خلاف ظاهر نامرتبش جزوه هاي خوبي داشت تقريبا همه از روي جزوات بهاره درسها را پاس مي کردند بهاره با ناراحتي بيرون رفت چند دقيقه بعد با يک چادر سياه برگشت گويا چادر يکي از کارمندهاي دانشکده را گرفته بود روابط همه استادها و کارمندها با بهاره خوب بود چون او تقريبا بهترين دانشجوي آنها بود اين اولين باري بود که همه مي ديديم با او اين جوري برخورد مي شود .........بعد استاد رو به بقيه کرد و گفت که توي دو رديف تقسيم شوند تا راحتر بنشينند .....

استاد يک سوال ساده پاي تخته نوشت و گفت چه کسي مي تواند آن را حل کند بچه هاي که جلو بودند تقريبا نصفشان دستشان را بالا کردند سوال مربوط به ابتداي کتاب و مطالب هفته قبل بود او وحيد را انتخاب کرد تا سوال را حل کند. وحيد مانند هميشه آرام بلند شد و هنوز چند قدم به سمت تخته بر نداشته بود که غفوري فرد گفت شما بنشين چرا پاهايت را روي زمين مي کشي و راه مي روي اينجا که خيابان ولي عصر نيست محکم و سفت حرکت کن . همه هاج و واج مانده بوديم بابا اين ديگه کيه ..... دفعه دوم سوال کرد ديگه چه کسي ياد دارد اين دفعه هيچ کس دست بلند نکرد  بعد خودش يکي را انتخاب کرد که پاي تخته برود پسره پاي تخته شروع به نوشتن کرد يک خط ننوشته بود که بلند داد زد بشين اين چه روش نوشتن هم گچ که مال بيت المال است خراب مي کني هم آدم نمي فهمد چه چيز نوشته اي بايد حروف کوچک مرتب و صاف بنويسي فهميدي .... خلاصه يکي يکي مي فرستاد پاي تخته و به هرکس هم يک ايرادي مي گرفت به يکي مي گفت چرا خط کسري را کوتاه مي کشي به ديگري مي گفت چرا مساوي تو هم تراز با خط کسري نيست و غيره تا اينکه نوک پيکانش به سمت من آمد به من گفت : تو بيا

-         ما آقا .... ما بلد نيستيم

-         مگه درس هفته پيش را گوش نمي کردي

-         چرا استاد همه آنهاي که هفته پيش گفتيد بلديم اما اين مسئله را نمي توانيم حل کنيم

-         بيا همان فرمولهاي هفته پيش را فقط بنويس

من که با خيال خودم با گفتن بلد نيستم از زير بار در مي روم آرام بلند شدم سعي مي کردم هيچ کدام از ايرادهاي که براي بقيه گرفته بود تکرار نکنم توي يک لحظه اينقدر به خودم فشار آوردم که راه رفتن هم يادم رفت چه برسد به فرمولها .. خلاصه محکم و مطمئن به سمت تخته رفتم خوب بين گچهاي بقل تخته نگاه کردم تا يک گچ نوک تيز پيدا کنم بعد از بالاي تخته به موازات خط بالاي تخته آرام شروع به نوشتن کردم کوچک مرتب و تمييز بدون اينکه حروف سر پاييني بيايند به نظر خودم که انگار ماشين تايپ دارد پاي تخته تايپ مي کند خلاصه توي دلم داشتم کلي با خودم حال مي کردم که صداي استاد بلند شد و من تمام تنم به لرزه افتاد .....

اين چيه صدا مي دهد بعد سمت من آمد گفت آستين لباست را بالا بده منم هميشه  با دست چپ مي نويسم آستينم را بالا دادم گفت اين چيه پشت دستت بستي مگه نگفتم دست بند ممنوع باز کن بگذار جيبت برگرد بشين ...

دست بند را باز کردم به خيال خودم زير آستين ديده نمي شود ......

کلاس تمام شد با رفتن استاد تمام بچه ها از زير پوشش کاذب خود بيرون آمدند دخترها چادرشان را در مي آوردند و بچه ها هم لباسهاي روي را در مي آوردند کم کم کار به جاي رسيده بود که همه براي زنگ غفوري فرد يک چيز توي کمد دانشگاه براي خودشان داشتند دخترها چادر و پسرها هم پيراهن آستين بلند و يا ژاکت .......

چند هفته اي گذشت ديگه کارهاي که سر کلاس غفوري مي کرديم بصورت عادت در آمد و معمولا کمتر پيش مي آمد کسي اشتباهي بکند يکي از همان روزها من دانشگاه آمدم طبق معمول بچه ها قبل از کلاس همه داشتن چيزي مي پوشيدند به سمت آيدين رفتم که داشت از توي کمدش چيزي در مي آورد آيدين تا من را ديد گفت با اين کاپشن زرد رنگ مي خواهي سر کلاس بيايي

-         نه درش مي آورم لباس زير آن بد نيست  تو حالا چرا اينقدر لباس روي هم مي پوشي

-         مگه نديدي هفته پيش چه کار کرد من داشتم سرما مي خوردم الان هم لباس مي پوشم اگه تکرار شد سرما نخورم

راست مي گفت هوا کم کم کاملا زمستاني شده بود هفته پيش هم چون محمد سياري زاده طبق معمول سر کلاس چرت مي زد او را از کلاس براي هميشه بيرون کرد و براي اينکه بقيه چرت نزنند گفت تمام پنجره ها را باز کنند من که داشتم از سرما مي مردم واقعا توي لحظات آخر کلاس دندانهايم داشت به هم مي خورد رو مي کنم به آيدين مي گويم :

-         لباس اضافه نداري من که با اين کاپشن نمي توانم سر کلاس بيايم با لباس زيرش هم سرما مي خورم

-         چرا دارم يک يقه اسکي اما خودم نمي توانم بپوشمش مادر بزرگم برايم بافته دائم اين پرزهايش تنم را مي خورد مدام بايد خودم را بخارانام نمي دانم حساسيت دارم يا نه مخصوصا گردنش

-         بده بابا خيالي نيست فوقش پنجره ها را باز نکرد در مي آورم

لباس را مي پوشم آيدين راست مي گفت تا پوشيدم تمام گردنم شروع به خارش کرد نه تنها گردنم تنم هم مي خاريد فکر کنم الياف ژاکت چيز عجيبي درون خودش داشت با همان حالت دو تاي سر کلاس رفتيم و ايندفعه من رديف جلو درست وسط کلاس نشستم ......

موقع درس مدام تنم ميخاريد و استاد پنجره را هم باز نکرد درست موقعي که استاد مشغول نوشتن پاي تخته بود آيدين با يک حرکت لباسش را در آورد و توي کيفش گذاشت من هم منتظر فرصت بودم که اين کار را بکنم مدام با يقه لباس بازي مي کردم چون تحملم تمام شده بود گويا استاد نيز اين موضوع را فهميده بود همان طور که در حال نوشتن بود بلند گفت آقايان با يقه لباسشان بازي نکنند من هم سريع دست کشيدم چقدر حواسش جمع است ......

يقه لباس ديگه داشت خيلي اذيت مي کرد مخصوصا که نمي شد ديگه بهش دست زد داشتم کلافه مي شدم که  استاد برگشت سمت تخته سياه و من هم فرصت را غنيمت شمردم و با يک حرکت سريع لباس را از تنم در آوردم و توي کوله گذاشتم هنور سرم را از تو کوله در نياورده بودم که صداي خنده همه بچه ها بلند شد با سرعت خودم را جمع جور کردم اما فهميدم که اوضاع خيلي خرابتر از چيزيه که من فکر مي کنم از بس عجله کرده بودم که استاد نفهمد لباس زير يقه اسکي هم به ان چسبيده بود و دوتاي با هم در آمده بودند و من توي آن لحظه هيچ چيزي تنم نبود با هيجان وسريع سر کوله بر گشتم که لباسها را بپوشم اما خيلي دير شده بود غفوري فرد برگشت و با ديدن نيم تنه لخت من چشمهايش گرد شد چيزي که شايد توي خواب هم نمي توانست ببيند با صداي بلندي گفت: خانمها صورتشان را بر گردانند    تو... تو...  تو هم با من لجبازي مي کني زود بپوش. من تمام حواسم به پوشيدن بود از بس عجله مي کردم دستهايم مي لرزيد نمي توانستم لباس را تنم کنم بلاخره با زحمت و کج و کوله لباس را تنم کردم او هم دست من را تند گرفت و به سمت ساختمان مديريت و از آنجا پيش اتاق رئيس دانشگاه و کميته انضباطي و خلاصه هر ارگان مربوطه برد در تمام آنها هم مدام از من علت را مي پرسيدند و وقتي من واقعيت را مي گفتم اول با تعجب نگاه مي کردند و بعد ژاکت را تست مي کردند و دوباره همان سوال را مي کردند هرچي هم که توضيح مي دادم که بابا هيچ آدم عاقل چه براي شوخي و چه عمدا اينکار را نمي کند و کاملا اتفاقي بوده است غفوري باور نمي کرد و دست از حرف خودش که اخراج من باشد بر نمي داشت خلاصه مدتها رفتم و آمدم تا شوراي دانشگاه و نماينده آموزش عالي تصميم گرفتند آن ترم را به من تعليقي بدهند و تمام واحد هاي آن ترم من هم حذف شد ......

آخر ترم شده بود رفتم دانشگاه ببينم بچه ها چکار مي کنند که آيدين را ديدم با عجله وارد دانشگاه شد بعد از حال و احوال فهميدم که دارد مي رود نمره امتحاناتش را نگاه کند او گفت که شنيده درس غفوري فرد را بيشتر بچه ها افتاده اند و خيلي ناراحت بود گفت که اگر اين درس را زير 7 شده باشد مشروط مي شود مدام دعا مي کرد که لااقل بالاي هفت شده باشد او گفت بعد از جريان تو اين مرد چند برابر سختگير تر شده بود و خلاصه هر جلسه يکي را اخراج مي کرد توي راهرو رسيديم بهاره هم بود تا من را ديد بلند گفت همه اش تقصير تو بود و دور شد او هم بلاخره حالت دانشجويي که درسي افتاده باشد را تجربه کرد به نمره ها نگاه مي کردم بيچاره آيدين نمره دلخواهش را نياورده بود و حسابي عصباني بود بقيه بچه ها هم که آنجا بودند دست کمي از او نداشتند .......

موقع انتخاب واحد ترم جديد شد به استاد راهنما گفتم که نمي خواهم درس الکترومغناطيس را بردارم او که علتش را خوب مي دانست و غفوري فرد را هم خوب مي شناخت گفت متاسفم اما کاري از من ساخته نيست اين درس پيش نياز بقيه واحدهاي توست بايد توي اين ترم حتما بگذراني و بعد از کمي بحث هيچ راه حل ديگه اي باقي نماند از مسئول انتخاب واحد اسم استاد را پرسيدم و فهميدم طبق معمول خودش است بلاخره واحد را گرفتم و روز اول کلاس رسيد ......ِِِِِِِ

استاد وارد شد تقريبا همه همان دانشجوهاي ترم قبل بوديم آرام پاي تخته رفت و شروع به نوشتن همان جملات کرد و تا برگشت من را ديد فرياد زنان به طرف من حرکت کرد درست مثل حيوان زخم خورده من هم که آن همه هيجان را ديدم پا گذاشتم به فرار همان روز موضوع را با استاد راهنما در ميان گذاشتم و او گفت که کاري از او ساخته نيست بلاخره صبر کردم تا زمان حذف و اضافه دروس فرا برسد تا به جاي آن واحد ديگري بگيرم روز حذف درس تقريبا تمام کلاس براي حذف اين واحد آمده بودند زيرا از همان اول خودش به کلي از بچه ها گير داده بود وقتي مسئول آموزش دانشکده فهميد که هيچ کس ديگر نمي تواند با اين استاد درس بگيرد با او صحبت کرد و قرار شد استاد ديگري هم اين درس را ارائه دهد و دانشجويان استاد خود را انتخاب کنند بلاخره همه با استاد جديد گرفتيم جز 3 نفر که از همان اول هم نمي خواستند اين کار را بکنند ترم بلاخره تمام شد و من اين درس را با 16 پاس کردم که از سرم هم زياد بود اما يک خبر جالب دو نفر از سه نفر که با غفوري درس گرفته بودند دوباره افتادند کاش با ما مي گرفتند چون بچه هاي خوبي بودند ...........پيروز

 

/ 9 نظر / 11 بازدید
ghareebeh

درود دوست عزيز،.. وبلا گه بسيار زيبایی داريد،... اميدوارم که هميشه پايدار و موفق باشيد،... غریبه

mehdi

مطلبت خيلی جالب بود. من و دوستام از انگلستان با ماشین داریم میایم ایران. خبر های سفر را هم هر روز مینویسیم. اگه دوست داشتی به من یک سری بزن

ali

سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگی داری به منم يه سر بزن

hamed

سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگی داری به منم يه سر بزن

ghareebeh

dooste aziz,..ba ejaze linketoon oo to blogam gozashtam,.. movafagh basheed

Forutan.com

طراحي و برنامه نويسي وب سايت - تيديل وبلاگ شما به سايت - برنامه نويسي و همكاري در پروژه هاي نرم افزاري - شمارش تعداد بازديد وبلاگ شما با ثبت نام در http://sitecounter.forutan.com به همراه گزارشات از تعداد بازديدها

مهران

محمد عزيز، خواندن ماجراي غفوري فرد برايم خيلي جالب بود. مخصوصاً که تو هم آن را واقعاً زيبا نوشته اي. موقع خواندن بعضي از قسمت هاي داستان آنقدر خنديدم که اگر کسي من را در آن حالت مي ديد، فکر مي کرد خل شده ام. البته بعد از تمام شدن داستان به اين فکر کردم که چه سالهايي زير دست اين آدم ها گذرانديم، سال هاي مدرسه و بعد از مدرسه... ياد شعري افتادم که سال ها پيش مجله گل آقا درباره غفوري فرد چاپ کرده بود : منم که دکتر و مشهور بر غفوري فردم به تربيت بدني غير اخم هيچ نکردم در آن زمان که به چنگال اخم خويش اسيرم هزار شيشه عسل هم نمي خورند به دردم و الي آخر... در هر حال ماجراي فوق العاده اي بود و من فکر مي کنم ارزش نوشتن داشت. ممنونم. مهران

mehdi

در ابتدا با تشکر از اينکه به وبلاگ من سر زديد بايد اذعان کنم وبلاگ خوب و وزيني داريد. من امروز مطالبم را به روز کردم با تيتر روزنامه شرق در مورد سفر ما.در زير اخرين پست من را ميبينيد. امروز به محض باز کردن مسنجرم پيغام عجيب و جالبي از يکي از دوستانم گرفتم: مهدي روزنامه شرق از وبلاگ و سفرتون نوشته! من واقعا ًخوشحالم از اينکه وبلاگها بنظر مي آيد جايگاه خوب و موثري در ايران پيدا کردند. و حتي روزنامه نگاران هم اخبار وبلاگها را دنبال ميکنند و اخبار آنها را انعکاس ميدهند. با کمال تشکر و قدرراني از نويسنده با ذوق اين مطلب و تمام دست اندرکاران روزنامه وزين شرق توجه شما را به خواندن اين مطلب جلب ميکنم. www.yazdannegar.tk

sadegh

لطفا به وبلاگ من يك سري بزنيد و نظرتان را درباره مطالب آن به اطلاعم برسانيد با تشكر صادق- دانشجوي دانشگاه آزاد شهرري ------------- رهايي 18 تير www.rahaei18tir.persianbolg.com