در دل يا خاطره

آدم تا چشم به هم میزنه آخر هفته میرسه می بینه کلی کار باید انجام می داد که هنوز نا تمامند و تصمیم میگیره که هفته بعد دوباره با تلاش بیشتری و بازی گوشی کمتری به کارش ادامه بده .... من همیشه فکر می کنم جدی ترین دوران زندگی من دوران راهنمائی و دبیرستان بوده با اینکه آن دوران پر از شلوغ بازی و سر به هوای است اما جدی ترین لحظات زندگی آدمها هم هست زیرا توی آن دوران همه چیزهای ناشناخته دارند توی ذهن آدم شکل می گیرند و بعد از چند سال دیگه دنیا چیز جدیدی نداره که به آدم نشان بدهد و تا اخر عمر انسان باید با یک مشت کلیشه و روزمرگی هر روزش را به دیروز پیوند بده و در چهار چوبهای که خودش و جامعه اش براش در نظر گرفتند بقیه عمر را حرکت کنه .... الان که یه فلش به گذشته زدم یادمه 20 سال پیش با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که کارهای خطرناکی را بکنیم که تا حالا نکردیم بنابراین هرکسی باید یک کار پیشنهاد می کرد و روی کاغذ نوشتیم بعد به قرعه کشی هر کدام شانسی کاغذی بر می داشت و کار توی آن را انجام می داد اون موقع همه کارهای رو نوشتیم که به خیال خودمان غیر قابل انجام بود مثلا خوردن ده تا نوشابه سیاه پشت سر هم – بر داشتن توپ بچه های سن بالا تر در حال بازی فوتبال و فرار به سمت خانه – برداشتن کیک ازتوی سوپر محل بدون فهمیدن صاحب مغازه – رفتن توی حیاط منزل بداخلاق ترین همسایه محل و کندن چند تا سیب از درخت حیاط و .... خلاصه قسمت برداشتن توپ به من افتاد که من باید می رفتم توی محل پشتی جای که تو میدان خاکی کلی آدم همیشه مشغول فوتبال بودند و توپ را بر می داشتم و فرار می کردم و بقیه هم از دور نگاه می کردند .. من چند دقیقه ای کنار میدان ایستادم و تا توپ با شوت پای یکی از بازی کنان توی اوت رفت من دویدم که برشدارم همه اول فکر می کردند که من الان دارم نقش توپ جمع کن براشون بازی می کنم اما وقتی دیدن من توپ را برداشتم و توی همون جهت شروع به دویدن کردم کلی از آنها دنبال من شروع به دویدن کردند من یک لحظه بر گشتم عقب دیدم دارند به من نزدیک می شوند خلاصه از ترس توپ را انداختم اما گویا دو تا از آنها با انداختن توپ راضی نشده بودند اینقدر تعقیبم کردند تا گیر افتادم خلاصه با دو تا تیپا و پس گردنی و چشمهای اشک آلود به سمت خانه رفتم ..  در مقایسه با بقیه به نظر من کار من ریسک کمتری داشت اما چیزی که الان خیلی مهمه هنوز اون جسارت دوران کودکی در من عمق زیادی داره و باعث میشه احساس کنم از پس هر کاری بر میام حتی برداشتن توپ آدمهای که از من بزرگترندکه اینکار خیلی آنها را عصبانی می کند اما یادم گرفتم باید خیلی سنجیده تراین کار را بکنم و دلیل خوبی داشته باشم وگرنه کتک حسابی می خورم برای هیچ ...   فکر کنم بقیه دوستانم هم هر کدام به اندازه خودشان درس عبرتی گرفته اند اما دوستی که باید توی خانه همسایه می رفت و سیب می چید تنها فردی بود که گیر نیفتاد اما سالها بعد به جرم وارد شدن به خانه مردم و دزدی اشیاء آن منزل چند سالی زندانی بود این نشان می دهد درس عبرت گرفتن خیلی مهم تر از تجربه کردن هست مثل دوست دیگر ما که توسط اضغر آقا سوپری تبیه شدیدی شد و خانواده اش او را برای یک ماه از بازی در کوچه محروم کردند خوب یادمه که چهار سال پیش وقتی یادش رفته بود پول دکه روزنامه ای را بدهد با چه سرعتی برگشت تا تصفیه حساب کند .. آیا شما فکر می کنید ما که گیر افتادیم شانس آوردیم یا اون که غصر در رفت آن موقع او بود که سمبل زبلی توی محل بین تمام بچه ها شده بود اما حالا چی ....

/ 9 نظر / 13 بازدید
حميدرضا

سلام. داستان جالبی بود... نميدونم اگه همين جوری بخواهی قضاوت بکنی شما...

صدف

سلام. معمولا روی لينک وب سايت کسانی که برام نظرات جالب ميذارن کليک ميکنم و يک نگاهی به وبلاگشون مياندازم وقتی بعد از کليک کردن وبلاگ تو باز شد شوکه شدم دوبار چک کردم و بعد رفتم آخرين کامنتم رو تو سايتت نگاه کردم ديدم ای داد بيداد! نمی دونم چرا وقتی از يک وبلاگی خيلی خوشم مياد دلم ميخواد فقط توش خواننده باشم يعنی آدرسم رو به نويسنده اش نميدم که منتظر سرزدنش به وبلاگ خودم نباشم!... اخلاقهای خاص زياد دارم! بهرحال کاريست که شده! خوشحالم که از نوشته هام خوشت اومده!

صدف

امروز با يک آشنای قديمی رفته بودم دارآباد... راجع به دختری حرف ميزديم که ۲۲ سالشه اما برای کوچکترين حرکت يا تصميمش مادرش تصميم ميگيره با اينکه مادرش در ايرانه و اون برای درس خوندن رفته خارج!! آشنای من اعتقاد داشت تا حدودی حق داره! اما من بهش گفتم بچه ها بايد آزاد باشند! گفت پس اشتباه چی؟ گفتم اگه تو بچگی اشتباه های قابل جبران نکنند تو بزرگی اشتباههای غيرقابل جبران مرتکب ميشن! الان با نوشته تو يادم افتاد يادم رفته بشه بگم تو بچگی اشتباه آدمها تبديل به يک داستان عبرت آموز دلنشين ميشه اما تو بزرگی تبديل به حس گناه و سنگينی بار!...

صدف

شايد اصلا ربطی به نوشته های تو نداشت! اما همينش جالبه!!... راستی با اون جمله ات که بعد از چند سال دنيا ديگه چيز جالبی برای نشون دادن نداره مخالفم! فکر ميکنم داره اما ما به دلايل مختلف نمی بينيمشون! شايد هم دارم خودم رو دلداری ميدم! من عاشقه شايدم!!!! تا بعد!

مريم

سلام محمد جان آره بعضی وقتها نه بيشتر وقت ها بازی های بچگونه عواقب خيلی بدی داره فقط کاشکی بشه ازش درس گرفت راستی مرسی که اومدی سايتم

khatere

سلام. ما بايد با اين واقعیت روبرو شويم که اگر می خواهيم به طور کامل و هماهنگ با زندگی،زندگی کنيم بايد دانش اموزانی خود انگيخته بشويم.بايد برای خطرکردن و درون نگری و در پيش گرفتن راه ازمون و خطا اماده باشيم.خودمان بايد ناصح خويشتن باشيم. چون همه ما با يکديکر تفاوت داريم،راه واحدی نمی تواند وجود داشته باشد.اما پذيرفتن چند پيش شرط به ما کمک ميکند.مثلا اين تصميم که در کما جديت راه خود را اغاز کنيم و در ان ثابت قدم باشيم.هر چند بايد خود را حاصل گذشته خويش بدانيم اما مهمتر اين است که اينده ای غنی و نامحدود پيش رو داريم که لزوما وابسته به گذشته نيست.بايد با اميد-البته نه اميدهايی واهی -با ان اميدها که نيرو وجهت يابی عملی مي بخشد-از در دوستی در اييم.بايد احترام خود را نسبت به یکتایی ذهن و قدرت اراده خویش بازیابیم تا بتوانیم میان راههای بیشماری که اینده پیش رویمان می نهد سا لمترین و با لنده ترین راه را اختیار کنیم. به نظر من اگر تجربه نبود انسانها نمی توانستند عبرتی بگیرند چون تا ادم چیزی را تجربه نکند نمی تواند بفهمد که ان چیز خوب است یا بد ( البته در بعضی موارد) موفق باشید.

khatere

سلام.( بعد از چند سال دنیا چیز جدیدی نداره که دیگه نشون بده)به نظر من این جمله زمانی صدق میکند که ما می توانستیم فردا را لحظه به لحظه و به دقت پیشگویی کنیم،زندگی حالتی متفاوت به خود می گرفت وچه دنیای ملال انگیزی میشد وچه زود شور شوق خود را از دست می دادیم . اما زندگی چنین نیست.همواره لبریز از پرسشهاست وبا چه شیوه هیجان انگیزی به ما نشان میدهد که از هیچ چیز نمی توانیم مطمئن باشیم واین امر موجب می شود که بسیاری از ما بخش عظیمی از زندگی خود را در دل نگرانی از رویدادهای محتملی بگذرانیم که اغلب خارج از اختیار ما است. و باید گفت که لازم است مقداری از حس شگفتی وخطر کردن واعتماد و خود انگیختگی و خیالپردازی دوران کودکی را حفظ کنیم۰ موفق باشید.

محمد : نويسنده وبلاگ

در جواب دوستان: منظورم از دنیا چيزی نداره نشون بده این است که درک آدمها بعد از یک سنی به اندازه ای بالا می رود که تمام جنبه های زندگی که ممکن است برای یک نفر اتفاق بیافتد را می فهمند ممکن است بعضی از این جنبه ها خودش را اصلا نشان ندهند یا در سنین بالا تر بصورت غافل گیر کننده نشان دهند اما موضوعات جدیدی نیستند تنها چون برای ما اتفاق افتاده اند به نظر جدید می آیند مثل اینکه همه از احتمال به بیماری و زمین گیری در سن بالا واقفيم يا اينکه ممکنه شانس به ما رو کنه اتفاق خوبی بيفته يا اينکه هر لحظه حادثه در کمينه و یا اگر ژیوسته کار کنیم احتمال موفقیت هست و خیلی چیزهای دیگه که ما نمی دانیم کی و چه جور قراره اتفاق بیفته اما از احتمالشان با خبریم یا اینکه لااقل می دانیم چنین چیزهای برای انسانها اتفاق می افتد که ما هم یکی از آنها هستیم بنابراين منظور من ديدن تمام جنبه های ممکن از زندگيه که شامل ان قسمتهای که در آينده ممکنه برای ما اتفاق بيفته هم هست ...

khatere

از توجه شما ممنونم.موفق باشيد.