سکون سکوت تنهائی

توی کوچه های تاریک قدم می زنم همیشه پیاده روی توی هوای تاریک و سکوت شب آرامم می کند بیاد شبهای می افتم که در تهران تا نیمه شب قدم می زدم معمولا به سمت میدان فاطمی یا میدان فلسطین می رفتم و بعد وسط میدان می نشستم و عبور ماشینها را که صاحبان خسته شان را به خانه می بردند تماشا می کردم چه لحظات ساده و زیبائی بودند... .. قدمها را آرمتر می کنم دوست ندارم به فضای تکراری خانه زودتر برسم یک مرد ژاپنی مست تلو تلو خوران از پیاده رو عبور می کند و تا نگاهش به من می افتد بلند و با تعجب می گوید  ... هه هه هه گایجین گایجین (خارجی) هه هه ... و به اطراف نگاه می کند و گمان می کند که دوروبرش پر از آدم است و بعد با دست من را نشان می دهد و همان جملات را تکرار می کند .....هوای بیرون حسابی سرد است دستهایم را محکمتر در جیبم فرو می برم.در حین راه رفتن  به فاصله ام از مردمم فکر می کنم به جای که اکنون به آن تعلق ندارم نمی دانم کجا می شود آرام بود کجا می شود لحظه ای متن حقیقت را لمس کرد وقتی خوب فکرش را می کنم می بینم جای برای بازگشت نیست و اگر زادگاه تو سرزمین آمالت نباشد هیچ آسمانی به تو نور آبیش را نشان نخواهد داد .  نمی خواهم خودم را دوباره درگیر این همه باید ها و نباید ها کنم دوست دارم فراتر بروم فراتر از تمام حقیقت هستی دوست دارم داشته هایم را خاطراتم را و هویت فراموش شده خود را بردارم و در جائی قدم بزنم که پیاده روها شاهد زنده بودن من بوده اند دوست دارم تا انتهای آشنائی ها بروم تا خود هستی تا خود راز با هم بودن .....  رویم را به سمت آسمان می کنم و با خودم بلند تکرار می کنم کجائید کجائید کجائید ... روی یک نیمکت چوبی در وسط بلواری می نشینم پیاده روی روبروی پراز آدمهای است که برای شب گذرانی به این قسمت شهر آمده اند. مردمی که حرفی برای گفتن ندارند مردی که حتی از همسران خود گریزانند مردی خوب اما سرد مردی ساده اما تلخ ..... صورتم را در میان دودستم می گیرم و از میان انگشتان دوباره به پیاده رو می نگرم نمی دانم به دنبال لحظه ای تردید می گردم به دنبال یک روزنه یک خواسته یک طلب حقیقت همیشه چیزی در درون من بود که من را به سمت خودش فرا می خواند یک ناله یک صدا یک سکوت پر تلاطم یک هیجان اما نمی دانم چه شده که دیگر خبری از اتصال نیست دیگر نمی توانم زیبائی یک لبخند را زشتی یک سرزنش را درک کنم من دیگر با خودم تنها نیستم من دیگر چیزی جز یک برنامه آزمایشگاهی از پیش تعیین شده نیستم و زمان همنچان می گذرد و من آنقدر بی زمانم که حتی گاهی فراموش می کنم که باید برای زندگی کردن هم کمی وقت کنار گذاشت می دانم که تا پایان خود فاصله ای ندارم می دانم تا سال دیگر از تفکر تنها خاطره آن برایم باقی می ماند من اندوه را مدتهاست که از یاد برده ام لبخند و رابطه را هم........<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

________________________________________________________

سکوت را چند بار با خودم تکرار می کنم و در این تکرار بی رحم سکوت صدای ناله تنهائی بلند می شود ..... تنهائی مرا به گریه می آورد .

 

به دنبال یک حقیقت ساده     یک رابطه واقعی     یک زندگی     و لحظه ای آرامش تمام ابعادم را از هم می شکافم دریغ از ذره ای حقیقت دریغ از یک لبخند ساده

 

ماطم ِ هستی رو به انتها       رنج زندگی دور از دسترس    غم عزیزی که فاصله می گیرد     غربت خاطره ای که رو به فراموشی است     و نگاه مادری که انتهای خودش را در تو جستجو می کند همه کوله باری از کاروان زمان هستند که آرام آرام دارند از وادی تو می گذرند ....

 

شانه گرمی تسلی بخش سر زخمی من بود تکانی خوردم و از خواب بر خواستم خدای من او دوباره حقیقت نداشت و من در خواب بودم ....

 

 

 

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
بهار ... گل شب بو

حالا می دانم همه ما / جوری غریب ادامه دریا و / نشانی آن شوق پر گریه ایم. / گریه در گریه ، خنده به شوق / نوش !/ نوش...لاجرعه لیالی / در جمع من و این بغض بی قرار...

بهار ... گل شب بو

حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...گل شب بو به روز شد.

zahra

م متن بسيار جالبی بود . از خواندن آن لذت بردم. اگه به آدرس من هم سری بزنيد ممنون خواهم شد

مهران

نمی خواهم همه چيز همان طور بشود که بايد بشود. نمی خواهم در چهارچوب سخت مصلحت ها اسير شوم. نمی خواهم طوری شود که نه هرگز گريه کنم و نه هرگز بخندم. نمی خواهم ... . می خواهم ... زنده بمانم.

بهار ... گل شب بو

ميدونی من که فکر می کنم سکوت هم در اين همه رنگ گم شده...کاش جعبه مداد رنگی ما آدم ها فقط يک مداد با يک رنگ داشت تا می شد به دور از اين همه پيچشدگی آدم ها رو فهميد...اين روزها کسی رو نمی تونم تو اين تابلوی پر از نقش و رنگ بفهمم...

بهار ... گل شب بو

جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم...گل شب بو به روز شد.

بهار ... گل شب بو

جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم...گل شب بو به روز شد.

مریم

من فکر میکنم اون حقیقت داره ...اما ممکنه واقعیت نداشته باشه...وبلاگ قشنگی دارید...موفق باشید.

سيروس هدايت

قشنگ مي‌نويسي بهت تبريك ميگم حيف كه وقت ندارم هميشه به وبلاگ تو سر بزنم ولي هر وقت برسم ميآيم اميدوارم موفق باشي