ابتدا

خستگي تا انتهاي وجودم رخنه کرده است فردي مدام در درونم فرياد مي زند و حرکت مي خواهد.  نگاهم بر روي پنجرهء  بسمت کوچه به انتظار ياري رسان خشک شده است و تنم بر روي تخت آرزوها زخم بستر گرفته چطور مي شود از اين همه کالبد در انتظار رها شد چطور مي شود تا پايان حقيقت تنها با پاي نويد سفر کرد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

جريان گردابي درون سرم لحظه تفکر را از من ربوده است چگونه مي توانم بيانديشم در حاليکه اين همه رنگ در اطرافم بي درنگ مي درخشند.

 

بازي را دوباره آغاز کنيم از اولين کلمه شروع بايد کرد به خاطر بياور بايد آغازي نو را نويد داد از حرف  آ   از حرف   ب   از آب و از بابا آري بابا آب داد کمي ساده تر بايد ديد کمي لطيفتر و کمي حساسترنگاه کن اين براستي او بود که مي آمد آن مرد اسب دارد آن مرد سبد دارد آن مرد با اسب در باران آمد آن مرد با سبد در باران آمد .

 

قدمهايم را تند تر مي کنم سايه رهگذر تمام عرض خيابان را پر کرده است تا چراغها خاموش نشده بايد صاحب سايه را پيدا کنم سايه به سمت کوچه تاريک مي پيچد با شتاب به سمت کوچه مي دوم اين تنها من بودم در آن همه خلوت و سکوت........ فندکم را مي زنم سايه را دوباره مي بينم او اکنون در کنار من ايستاده  و در زير نور فندک چقدر لرزان است اما هنوز نمي توانم صاحب سايه را پيدا کنم.

 

از روي گذشته ها عبور بايد کرد از روي کوچه خلوت از خواب بعد از ظهراز شکستن شيشه همسايه از بازي زو از قايم شدنها و پيدا کردنها از پاي سياه درون دمپائي پلاستيکي از آبنباتهاي بقال سر کوچه از آب بازي در جوي خيابانها از سايه سرد و مبهم بيرون محلهء آشنا ....

/ 9 نظر / 8 بازدید
tina

کاش زندگی يک دم نبود آن نگاه زخمی آهن نبود تينا

b f

سلام امروز روز دومی هست که به وبلاگت سر ميزنم . خيلی از نحوه نگارشت خوشم اومد . اگه حول و حوش فلسطين می شينين پس بايد همسايه باشيم . چون آپارتمان من نرسيده به دانشکده هنر ... چهره ت برام آشنا نيست اما چشمات چرا!!!!!!!!! بازم بهت سر ميزنم .

گل گلدون من

وقت ان لاین خوندن ندارم................سیو می کنم بعدا بخونم..................

گل گلدون من

زندگي مسيري است تا انتهاي آگاهي و درست زماني که گمان مي بريم رو به پايان است نتفه شروع بسته مي شود .داداشی.........نطفه..نه نتفه

گل گلدون من

هميشه چيزي براي از دست دادن وجود دارد و هميشه درست چيزي را از دست مي دهيم که بيشتر دوست داريم اين طبيعت خلقت است اين طبيعت ماست .. یکی از داستان هاتو خوندم.....ازین جمله ای که زدم حتمنی می فهمی که کدومه........ ببین اصرار=اسرار...............یک نویسنده نباید غلط املایی داشته باشه.. این نظر منه..ناراحت که نمی شی؟؟

گل گلدون من

اين متنی که الان برات کپی کردم را ممکنه تو وب خودم بذارم با اجازه ات..................راستی بهت حسودی ام شد....منظورم اينکه می تونستی راحت توی اون کافی شاپ کار کنی..حتی اگه تو مجاز هم بوده........

kimiya

سلام . نوشته ها ی قشنگی دارين . به من هم سر بزنيد ممنون می شم !

somaye

سلام واقعا زيباست خوشحال ميشم به منم سر بزنی !! من به روزم ...قربانت