اتوبوس

یکی دارد از دور می آید من را دید به طرف دیگر خیابان رفت او هم نمی خواهد واقعیت را در چشمان من ببیند همانطور که من نمی خواستم ....آرام قدم می زنم چیزی برای فکر کردن ندارم .... آفتاب دوباره بیرون آمد وقت رفتن سر کار است آرام قدمهایم را به سمت ایستگاه اتوبوس کج می کنم ... توی ایستگاه می نشینم .... اتوبوس صبح از راه می رسد و مثل همیشه شلوغ است ... من تمام شب را قدم زده بودم پس چرا بقیه خواب آلودند .... مردی از میان جمعیت نگاهش را می دزد ... او همان است که به طرف دیگر خیابان رفته بود .... اتوبوس کوچک است و او نمی تواند از دید من خود را پنهان کند .... چشمهایم را می بندم بگذار آرام باشد .. اتوبوس ترمزی می زند راننده داد می زند مگه از جانت سیر شدی همه سر صدا می کنند چشمهایم را باز می کنم ... مرد از اتوبوس در حال حرکت گریخته است .... لنگان لنگان می دود گویا موقع پیاده شدن زخمی شده ... اتوبوس به راه می افتد مرد می ایستد و به عقب بر می گردد من هم با حیرت نگاهش می کنم ... منکه چشمهایم را بسته بودم پس چرا ترسیده بود ... توی انعکاس شیشه تصویرخودم را می بینم و بلند داد می زنم آقا نگه دار آقا نگه دار این او نبود که گریخته بود این من بودم باید پیدایش می کردم ... اتوبوس همچنان به راه ادامه می داد اصلا به حرف من توجه نمی کرد من یک بار پیاده شده بودم چطور می شد من را دوباره پیاده کنند ... از لای درب نیمه باز بیرون می پرم محکم به زمین می خورم پای راستم زخمی میشود لنگ لنگان به دنبال مسیر که دویده بود می دوم صدای ترمز شدید اتوبوس می آید و راننده داد می زند مگه از جانت سیر شدی به عقب بر می گردم تمام مردم به شیشه اتوبوس چسبیده و با حیرت من را نگاه می کنند در میان آنها همان مرد هم هست هنوز میان جمعیت نگاهش را از من می دزد اتوبوس دوباره براه می افتد از روی نیمکت ایستگاه بلند می شوم به دنبالش می دوم دوباره از اتوبوس جا ماندم آقا نگه دار آقا نگه دار... 

( ممنونم صدف  ! ) 

/ 4 نظر / 9 بازدید
صدف

چرا ممنون؟! اون داستان مدرسه رفتنت تو جمعه خيلی بامزه بود من هم عاشق مدرسمون بودم آقای دکتر! ... جملات خيلی جالبی هم اون پايين نوشتی! نمی دونم چند وقته اما يک مدتی هست که خيلی تو آرزو کردن و خواستن محتاط شدم! البته نه نوجوانم نه نگران سرخوردگی دوران میانسالی!!!! برای همين الانم نگرانم! هر انتخاب هر خواستن هر تصميم يک تغيير بزرگ ايجاد ميکنه شايد الان فقط يک کم زاويه بده به مسير حرکتم اما به مروز زمان و با جلو رفتن تغيير زيادی حاصل ميشه!... تصوير عملکردمون رو هم خيلی قبول دارم! اما اينکه وقت زيادی نداريم و يک دنيا کار مانده به نظرم خيلی قشنگه! چون دورانی رو سپری کردم که وقت زيادی داشتم و هيچ کاری برای انجام دادن! حالا خوب مزه ی وقت نداشتن و کار زياد رو حس می کنم! از اين داستان اتوبوس سردرنياوردم! خيلی از قصه هاتو با دو سه بار خوندن متوجه نميشم و برای همين هم ازشون خوشم مياد! بايد برم باز هم بخونمش!

مريم

سلام ... خوبيد داستان زيبايی بود .. اتوبوس اما من سر در نياوردم ... زياد به وبلاگت سر می زنم اما همين الان تو مطالب براکنده شما اين مطلب بابان حرکت وجملات اخرش خيلی به دلم نشست اگه ميشه داستانها رو واضح تر کن گر چه من هميشه خودم عاشق ابهامات بودم ...

صدف

آخ جون! اون صدای نی روی آرشيوته! قبلا هم روی آرشيوت بود يا وبلاگت؟!!!! خيلی کيف کردم دوباره شنيدمش! وبلاگت رو با اون صدا به ياد دارم! راستش هنوز معنی اين داستان رو نفهميدم! برای همين هنوز از خوندنش لذت ميبرم! تا بعد!

khatere

سلام . و ادمها ، ادمهائی که وقتی غايب اند بيشتر هستند تا وقتی که حاضرند چه ادمهای بزرگ و خوبی و چقدر زندگی به بودن اين جور ادمها نياز مند است اينها معنی زندگی اند ، روح بودن مايند واينهايند ادمهايی که گاه مخاطب حرفهايی قرار ميگرند که نبايد خود بشنوند با ادمها است که ما هميشه در گفتگوئيم ،هميشه با اينها است که حرفهای خوبمان را ميزنيم ، حتی حرفهائی را که دوست نداريم بشنوند ،به همين ها است که هميشه نامه هائی مينويسم که هيچگاه نمی فرستيم. حرف های اصيل،حرفهائی نيستند که برای شنيدن زده ميشوند حرفهائی هستند برای زدن زده ميشوند. نوشته های اصيل نوشته هائی نيستند که برای خواندن نوشته ميشوند، نوشته هائي اند که برای نوشتن نوشته ميشوند .. موفق باشيد .