دستمال صورتی

فردا 14 سالش تمام می شد و او خیلی خوشحال بود به بخاطر اینکه بهانه ای شده بود تا همسایه قدیمی آنها برای مهمانی به خانه آنها بیایند و او بلاخره بعد از 7 ماه می توانست سحر را ببیند آنها تمام دوران دبستان را با هم گذرانده بودند اما چند سالی می شد که از این محل رفته بودند ........... صدای مادر سحر از توی حیاط می آید پسر با سرعت از پله ها پائین می رود و در پائین پله ها مادر او را می بیند و با سر اشاره می کند که به بالا بر گردد چون توی آخرین مهمانی همه دیده بودند که آنها توی گوشه حیاط یواشکی داشتند حرف می زنند این حادثه بحثهای زیادی توی خانه راه انداخته بود و مادر او را از دیدن سحر محرو م کرده بود مدام می گفت که آنها بزرگ شده اند و نمی توانند مانند بچگی کنار هم تو تنهائی بشینند و بازی کنند.... بلاخره مهمانی تمام شد و همه به سمت خانه ها رفتند و او حتی نتوانست یک کلمه با سحر صحبت کند تنها توانست از طریق دختر خاله اش یک چند خط دست نوشته را به سحر برساند او هم دستمال صورتی رنگی را که از بچگی داشت و خیلی دوست داشت به او رسانده بود و گفته بود که دفعه بعد که او را ببیند از او پس خواهد گرفت پسر تمام شب دستمال را توی دست داشت .... چند وقت بعد خبر دادند خانواده سحر برای همیشه از تهران می روند .... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

10 سال بعد ...

 

با بچه ها توی حیاط دانشگاه آزاد معماری تهران نشسته بودند و از هر دری سخنی بود که حمید سراسیمه آمد .. حمید از دوستان خانوادگی آنها بود گویا مادر حمید به موبایل او تماس گرفته بود و خبر تصادف خانواده پسر را داده بود پسر نمی دانست باید چکار کند سراسیمه به سمت در دانشگاه رفت باید خودش را به بیمارستان بابل می رساند اما می دانست که دیگر خیلی دیر شده است......

 برای عزاداری همه آمده بودند شوهر خاله اش همان سر خاک به او گفت که اگر دوست دارد می تواند توی مغازه او شروع به کار کند اینطوری می توانست خرج خودش را در بیاورد ......

به سرعت به سمت دفتر دانشگاه رفت اسمش توی برد دانشگاه بود کاغذ را از روی برد کند و با چشمان گریان به سمت آموزش دانشگاه رفت نمی دانست چکار کند او حق انتخاب واحد نداشت غیبتهای پیاپی و عدم پرداخت شهریه باعث شده بود که دیگه فرصتی برای ادامه تحصیل نداشته باشد ....

 

10 سال بعد ......

 

شوهر خاله اش با عصبانیت داد می زد ...... تو دیگه حق نداری پاتو اینجا بزاری برو هرکجا که می خواهی مردیکه معتاد مدام از مغازه دزدی می کنی اصلا به فکر آبروی خانواده خاله اش نیستی برو برو با همان های که شبها می گردی بگرد تو داری بچه های من را هم خراب می کنی....

 

 10 سال بعد ....

 

باران تند تند می بارید به هر زحمتی بود خودش را به زیر پل رساند تمام تنش از سرما می لرزید زمانی که خواسته بود از دست مامورها فرار کند از روی دیوار افتاده بود و پاش به شدت زخمی بود نای حرکت نداشت همانجا توی سرما خوابش برد ....

با صدای بلند و لگدهای چند تا ولگرد دیگه از خواب بلند شد آنها به هم نگاهی کردند و گفتند نه بابا هنوز زنده است این آدمها صد تا جون دارند بیا بریم بی خیالش .... یکی از آنها از توی جیبش یکم کشمش در می اورد و به او می دهد می گوید بخور بخور تا بتوانی لااقل تا خانه ات راه بری اما او نمی دانست که خانه ای وجود ندارد به زحمت چند تا از آنها در دهانش گذاشت اما حتی نیروی جویدن نداشت بی حال دوباره به خواب رفت...

او خوابش برد و مدام خواب روز تولد را می دید دوست نداشت هیچ وقت بیدار شود سحر را می دید که می دوید و بلند بلند می خندید انگار همینجا زیر پل بود او دستش را توی جیبش برد دستمال صورتی را در آورد و بلند گفت سحر بایست می خواهم دستمالت را به تو بدهم بایست .....

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
بانو

جالبه...تو يه مرکز ترک اعتياد که رفته بودم...حرف اصلی کسايی که ترک کرده بودن همين بود...معتادها عاشق هستن و اگه عشق رو بهشون بدی...ديگه طرفش نمی رن...وبلاگ جالبی داريد...موفق باشيد

khatere

سلام .اين قصه منو ياد داستانی می ياره که خونده بودم نقاشی که تابلوی شام آخر کشيده بود روزی در يک خيابان در حال رفتن بود که جوان زيبا رويی ومتشخصی را می بيند و از او خواهش می کند که چهره حضرت مسيح را از او بکشد و او در خواست نقاش را می پذيرد بعد از مدتی که کار تمام می شود و زمانی می گذرد وقتی نقاش می خواهد کار خود را به اتمام برساند وچهره منفور ان شخصی را بکشد که به حضرت مسيح جام زهر را داده بود باز در خیابان شخصی را می بیند که در خیابان به شکل وحشناکی افتاده وچهره کریهی داشته بود از او در خواست می کند که به خانه ی او بیاید آن شخص که خانه ای نداشت در خواست نقاش را پذیرفت . وقتی موضوع را فهمید که برای چه دعوت شده به نقاش نگاهی کرد و گفت که چند سال پیش شخصی از او خواسته بود که چهره ی حضرت مسیح را از روی او بکشد نقاش با تعجب به او نگریست و گفت که ان شخص من بودم. واقعان ادما نمی دونند که سر نوشت برای انها چه چیزی رو می خوا هد. امروز روی دیوار یک خونه ای یک جمله ای رو خوا ندم که نوشته شده بود که ای کاش زندگی هم دنده عقبی داشت . موفق باشید.

راوند

سلام من دلم به شدت برات تنگ شده