پدر رفت

 

بیائید سرودی نو آغاز کنیم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مدتها بود که برای نوشتن یک متن جدید حال و حوصله درستی نداشتم رفتنم به ایران و اتفاقات رنگ به رنگی که برایم افتاد اصلا فکر ادامه دادن ، نوشتن ، حرکت و حتی نفس کشیدن را از من ربود............... چطور می توانست ادامه داشته باشد چطور می توانست حقیقت پیدا کند و چرا حتی یکبار این حقیقت بزرگ را با خودم مرور نکرده بودم ..... زندگی دوباره ادامه پیدا کرد اما برای همیشه چیزی در آن کم بود چیزی که واقعیت داشت دوست داشتنی بود و عزیز او رفت و با رفتنش آموختم که تا انتها فاصله ای نیست تا پایان راهی نیست وصل همیشه در انتظار تو است اما وصل ممکن نیست 

 my father

نمی خواهم به این زودی از حقیقتم خاطره ای بسازم نمی خواهم برای همیشه خودم را در چهارچوب این همه بودنها این همه شدنها و این همه بایدها قرار دهم احساسم را برای روزی نگاه می دارم که یارانی باوفا بیابم یارانی از جنس رفاقت..... دوستانی دیرین و آشنا .... چه تلاطم بی پایانی است جدا شدن و وصل نیافتن چقدر تلخ است فاصله ای که در ابتدای او نگفته باشی دوستم دارم . آرام و بی صدا حرکت را در درون آغاز می کنم حتما راهی برای شروع مجدد هست حتما خنده ای لبخندی دستی ، نوری وجود دارد تا بتوان در آئینه حضور او عشقی را که از زخم ندیدن به تکاپو افتاده آرام کرد ... نمی خواهم ... و دوباره تکرار نخواهد شد دوباره ...

 

شهریاران بود خاک مهربانان این دیار                  مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

/ 0 نظر / 4 بازدید