يادواره

رودخانه به شدت در حال موج زدن بود باران پائیزی باعث شده بود که از همیشه خروشان تر و تند تر در جریان باشد یک حس کمرنگ او را به سمت آن آب خروشان فرا می خواند بیشتر به لبه پل نزدیک شد می خواست با پریدن به درون آب از تمام این همه مسئولیتها و گرفتاریها رها شود اما سریع به خودش آمد باید عجله می کرد هر لحظه ممکن بود اتوبوس فرا رسد و او دوباره جا به ماند .... توی اتوبوس بیشتر مردم از او هم دلخور تر بودند هیچکس حرفی نمی زد گویا این ایام نزدیک سال نو برای تمام جمعیت توی این اتوبوس جز گرفتاری و بد خلقی چیزی دیگری به ارمغان نداشته است ... وسط جاده خلوت از اتوبوس پیاده شد و به سمت کارگاه رفت جلوی در شلوغ بود گویا باران زیاد به یک قسمت از کارگاه آسیب زده بود سرعت قدمهایش را زیادتر کرد و کم کم حرفهای دیگران را می شنید که می گفتند کارگاه برای چند ماهی تعطیل خواهد بود زندگی جلوی چشمهای او تیره تر از قبل شد زیرا او کارگر روز مزد بود ... حوصله گوش کردن به ادامه حرفها را نداشت به سمت ایستگاه اتوبوس برگشت باید کاری می کرد ... از اتوبوس پیاده شد دوباره خود را روی همان پل دید جریان آب گویا خروشان تر و دلفریب تر هم شده بود دستهایش را به لبه پل گرفت و سرش را به سمت پایین خم کرد جریان تکه های بزرگی را به همراه خود حمل می کرد در میان آنها تنه درختان متوسطی هم دیده می شد خود را جای یک تنه درخت سیاه رنگ که قدیمی و فرسوده بود دید که با سرعت با جریان دور می شد و معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظار اوست ناگهان با صدای از جای خود پرید ... خانم مگه از جانت سیر شدی بیا کنار می افتی پایین ... دختر چادرش را جمع کرد و آرام به سمت خانه راه افتاد کم کم به محله کوچک و قدیمیشان نزدیک می شد مردم در حال شستن و پهن کردن فرش بر روی خانه ها بودند از جلوی مغازه اتوکشی رد شد از لای چشم به دنبال حمید گشت اما کسی توی مغازه نبود خودش هم نمی دانست چرا تمام امیدش فقط به چهار چوب این مغازه بسته شده است ... شاید حمید حتی او را هم ندیده بود یا نمی شناخت به سرعت قدمهایش اضافه کرد نمی خواست توجه مردم را به خودش جلب کند تا به خانه رسید ..... مادر بزرگ پیر مدام سرفه می کرد و رنگش کبود شده بود دختر به سمت کمد رفت تا اسپری هوای او را بیاورد اما اسپری خالی بود او را کنار پنجره برد و گوشه پنجره را باز کرد تا هوا عوض کند کمی دکمه های لباس او را شل کرد مادر برگ آرام تر شد اما هنوز نفس نفس می زد .. چادرش را سرش کرد تا خود را به داروخانه برساند .... داروخانه بسته بود باید به یک داروخانه شبانه روزی می رفت هوا کاملا تاریک شده بود یکم دلهره داشت سوار یک تاکسی شد و لحظه ای بعد جلو در داروخانه پیاده شد به سرعت وارد شد و نسخه را روی میز گذاشت و مرد با یک کیسه برگشت مرد گفت دفترچه بیمه داری دختر به علامت منفی سری تکان داد مرد گفت 1500 تومان دختر کیفش را برانداز کرد غیر از دو تا صد تومانی و چند تا بلیط چیز دیگری پیدا نبود رو کرد گفت می شود دارو را ببرم فردا پولش را بیاورم و مرد بدون اینکه به او نگاه کند یا ادامه بدهد دارو را از توی پلاستیک در اورد و نسخه را به او برگرداند و به پشت داروخانه برگشت .. دختر سرش را پایین انداخت و  بیرون آمد به اطرافش نگاه کرد همه جا تیره و تیره تر شده بود کنار خیابان قدم زد نمی توانست به خانه برگردد نمی توانست تا صبح به ناله های مادر بزرگ گوش بدهد و سراسیمه و ناتوان باشد .... صدای بوقی توجه او را جلب کرد .. خانم برسانمتان ... دختر چادرش را محکمتر گرفت و سریعتر حرکت کرد ... یک صدای دیگه خانم کجا این موقع شب .... قلبش شروع به تپیدن کردن هرچند می دانست که درمان نیست اما فکر می کرد شاید چاره برای امشب باشد فکرش را پاک کرد و بعد کنار خیابان ایستاد دستش را جلوی یک تاکسی بلند کرد آقا مستقیم ... توی تاکسی از آینه به مرد نگاه کرد توجه مرد هم جلب شد و بعد راننده پرسید مسیر بعدی شما کجاست دختر سرش را پایین انداخت و بعد از کمی فکر گفت نمی دانم آمده بودم دارو بخرم پول کم اوردم نمی دانم کجا باید بروم دنبال پول این موقع شب ... راننده گفت مگر چقدر بود ... 1500 تومان ... دختر خانم چند سالته .. دختر کمی فکر کرد حتما اگر مرد می فهمید او 18 سال دارد ممانعت می کرد گفت 22 سال و مرد لبخندی زد و دیگر نگاهش را قطع نکرد ....  

مردم همه کنار رودخانه جمع شده بودند بدن سردی در میان شاخه های که آب با خود آورده بود گیر کرده بود نگاه سرد دختر هنوز به رودخانه بود چند خانم او را به زحمت بیرون کشیدند و یکی از آنها چشمهایش را بست و نگاه او برای همیشه از رودخانه قطع شد یکی از میان جمعیت گفت آدم یاد عاطفه سهاله می اندازد یکی دیگه گفت نه بابا بنده خدا حتما اتفاقی توی رود افتاده خدا عاقبت ما را هم بخیر کند و هم همه همچنان ادامه داشت.....

/ 5 نظر / 5 بازدید
روژين

هرگز به دستش ساعت نمی بست روزی از او پرسیدم پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی ؟ گفت : روزهای بارانی همه ساعات ساعات عشق است ! بادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود

وفا

نمی دونم چی بگم

راوند

سلام محمد حالت خوبه نوشته هات دارن بهتر ميشن و منم فکر ميکنم دلم برات تنگ شده باشه راستی ميدونی هر موقع ميخوام سايتت رو ببينم اسم خودم رو تو گوگل سرچ ميکنم کلی هم کيف ميکنم

سحر

سلام دوست عزیز، اگه میخوای چیزی شبیه تبلیغات Google اما به فارسی توی وبلاگت بگذاری و از این راه هم درآمد داشته باشی و هم سایتت یا هر چیز دیگه ای را در بقیه سایتها معرفی کنی تا بازدیدکننده هات زیاد بشن، یه سری به سایت ads.blogabzar.com بزن. کافیه وبلاگت در روز بیشتر از 10 بازذدیدکننده داشته باشه. فقط لطفا موقع ثبت نام، در قسمت نام معرف بنویس: sahar1986 یه سری بشون بزن و امکاناتشون را ببین. ضرر نداره :) قربانت سحر