تداوم حقيقت

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از پله ها با شتاب بالا آمدم دوست نداشتم او زودتر از من رسیده باشد به طرف در رفتم دستگیره را چرخاندم در قفل بود خوشحال شدم که زودتر به خانه رسیده ام کلید را در قفل انداختم هوا ی خانه بسیار گرفته بود پنجره را باز کردم بوی نم باران در تمام بیرون موج می زد چند روزی بود که مدام باران می بارید جلوی کامپیوتر نشستم و دنبال یک آهنگ مناسب توی هارد دیسک می گشتم بلاخره یک گروه آهنگ را انتخاب کردم و صدای آن را بلند کردم و در حین گوش دادن آرام آرام به مرتب کردن خانه پرداختم هر لحظه ممکن بود سر برسد نباید خانه را بهم ریخته می دید از توی کمد چای مورد علاقه او را در آوردم و کتری را هم روی گاز گذاشتم باید تا الان می رسید کمی این پا آن پا می کنم دستمالی بر می دارم و روی ظرفها و کاسه می کشم بعد به سراغ یخچال رفته از میوه های مختلف توی سبد می گذارم او میوه خیلی دوست دارد دو تا شمع هم آماده می کنم روی میز می گذارم همه چیز به موقع درست شد اما هنوز نرسیده کم کم دارد شب می شود شاید ترافیک سنگین است شاید وقتی برسد گرسنه باشد باید غذای مورد علاقه او را درست کنم بلند می شوم شروع به در اوردن سبزی و گوشت از توی یخچال می کنم او عاشق قرمه سبزی است و با پختن غذا خودم را سرگرم می کنم غذا کم کم آماده می شود میز غذا را می چینم اما هنوز از او خبری نیست چقدر به او اسرار کردم که حتما به موقع بیاید او قول داده بود او هیچ وقت دیر نمی کرد نمی دانم اینبار چی شده بود همه می گفتند او دیگر باز نخواهد گشت اگر قرار بود بیاید توی این چند سال یک خبری داده بود اما من می دانم که او باز خواهد گشت یکی از همین پنج شنبه ها او گفته بود پنج شنبه عصر خواهد آمد اما نگفته کدام پنجشنبه اما من می دانم یکی از همین پنجشنبه ها خواهد آمد دیگر سپیده صبح از پشت پنجره پیداست روز جمعه دارد فرا می رسد باید کم کم بخوابم اما می دانم هفته بعد خواهد آمد آری او هفته بعد حتما خواهد آمد او به من قول داده است که بر می گردد ...........

/ 9 نظر / 5 بازدید
golesorkh

doste khobam salam.webwt ro khondam jaleb bood.be man ham sar bezani khosh hal misham fadat.bye

م.مولک

(حتما مياد ... منتهی هارد ديسک با قرمه سبزی يه کمی سنگينه.) سلام می بينمت؟

کیوان

عالی بود .. . آدم با خوندن این متن استرس واقعی همون شخص رو میگیره خیلی عالی بود .... به وبلاگ منم یه سری بزن .

فری ناز

واااااای خدا. اين حرف نداشت. واقعا بهت تبريک ميگم. لينکت رو در صفحه ام قرار دادم

فری ناز

راستی داستان رامون رو هم خوندم اما حدس زدم اگه اونجا نظر بدم متوجهش نشی. با اجازه اينجا مينويسم: زيبا بود اما پايانش من رو جذب نکرد... يا شايد من مفهوم پايانش رو نفهميدم...

behrokh

ketaby nanevis! :D khodemony benevisy ghashang tare! :D