دانشجوی دانش آموز

امروز اولین ماه کاری زندگیم هست البته من قبلا هم جاهای مختلف زیادی کار کرده بودم اما این دفعه با همه دفعات دیگر فرق می کند حالا بهتون می گم چرا.... خوب یادم هست روز اولی که می خواستم به مدرسه برم ترس داشتم مدام بهانه می آوردم که نمی خواهم برم بیشترهم بخاطر این بود که برادر بزرگترم مدام من را می ترساند او می گفت که معلمش چند بار با ختکش کتکش زده ..خلاصه به هر قیمتی بود من به مدرسه رفتم و خیلی زود به محیط آنجا عادت کردم بطوریکه اولین جمعه که رسید طبق عادت بلند شدم و کیفم را برداشتم تا بروم مدرسه اما مادرم گفت مدرسه امروز تعطیله و باید خانه بمانم فردا دوباره باز می شود اما من نمی توانستم باور کنم اینقدر توی همین یک هفته به محیط کلاس و بچه ها عادت کرده بودم که تصمیم گرفتم خودم بروم چک کنم .... یواشکی بدون اینکه کسی بفهمد بلند شدم از در حیاط زدم بیرون و تا خود مدرسه دویدم اما وقتی رسیدم دربش بسته بود یکم هم همان طرفها قدم زدم از دور یک خانم که نان دستش بود تا من را با کیف جلو در دید گفت پسر جون مگر نمی دانی امروز تعطیله برگرد خانه برو تا نگرانت نشدند و من پرسیدم آخه چرا مدرسه را بستن من با دوستم قرار بود امروز هم بازی کنیم این نشان می داد بر خلاف تمام چیزهای که تا آن موقع فکر می کردم من عاشق محیط مدرسه بودم جای که دوستهای خودم را داشتم و بازی ها و حرفهای را می زدم که مال من بود... از آن موقع تا الان بیست و سه سالی می گذرد و من تمام این مدت مدرسه رفتم تا الان که بلاخره درسم تمام شد احساس عجیبی دارم اما نمی دانم دقیقا چیه .... حالا می فهمید چرا کار کردنم با بقیه موقعها فرق می کند آخر من دیگر نه دانش آموزم نه دانشجو بلاخره امتحان دادن و درس خواندن برای همیشه از زندگی من کنار رفت .. چه دورانی بود از مشق نوشتن دوره دبستان گرفته تا دفاع پروژه دکتری تمامشان الان جلوی چشمم هست .....

دوباره پشتم لرزید گذشت تمام سالهای پیش مثل سایه سردی یک لحظه بر دوشم نشست یادم رفته بود از کجا آمده ام ...

آدم باید تو آرزو کردن دوره نوجوانی بسیار دقت کند که وقتی در میان سالی به آرزویش رسید دچار سرخوردگی نشود 

طبیعت درست مثل یک آینه در مقابل ما قرار دارد و هر چه در آن دیده می شود جز تصویر از عملکرد ما نیست

معمولا آدمها توی یک مرحله از زندگیشان متوقف می شوند و بقیه عمر را بیشتر با حال و هوای آن دوره سپری می کنند ولی بسیار پیش می آید که توی زندگی آدمها مجبور می شوند برای مدت طولانی نقش بازی کنند و آن شخصیت واقعی را پنهان نگاه دارند ....

الان نمی دانم دلم چی می خواهد فقط می دانم زیاد وقت ندارم برای خواستن باید عجله کنم کلی کار مانده ... اصلا زیبا نیست مگه نه ....

اگر احساس می کنید که دیگر هیچ چیز شما را به شگفتی نمی اورد یا عجیب نیست این نشانه بزرگ شدن و وسیع دیدن نیست این نشانه افسردگی باید حتما کاری کرد ....

به دنبال دلیلی برای شادی خودت نباش چون جز طبیعت توست به دنبال دلیل ناراحتی خودت باش زیرا غیر طبیعی است ....

همیشه منتظر بودم زندگی را از یکجا شروع کنم مثلا رفتن دانشگاه یا گرفتن لیسانس یا دکتری یا رفتن سر کار حالا که کارخوبی دارم منتظرم کارم ثابت بشود بعد شروع کنم نمی دانم بعد از ثابت شدن کارم چه چیز شروعش را عقب می اندازد ... آره بابا می دانم زندگی چیزی جز همین لحظه اکنون نیست فقط خواستم احساس واقعی خودم را بگم ...

خیلی وقته که دیگه دست و پا نمی زنم خسته شده ام  خیلی خسته ... الان ترجیح می دهم فقط نگاه کنم ... همه چیز خیلی تند و سریع جلو می رود ... از بس خاطرات ایران بودن را مرور کردم که همه آنها کلیشه ای شده اند ... اینجا خاطره شکل نمی گیرد .... درست مثل سقوط آزاد سریع و بی صدا همه چیز می گذرد .... تکرار, پایان همه این مردم است

/ 1 نظر / 4 بازدید
khatere

سلام. اغاز-- اما از کجا بايد اغاز کرد؟دنيا که چنين گسترده است.از سرزمينی اغاز خواهم کرد که بهتر از همه مي شناسم.اما سرزمين من نيز پهناور است.بهتر از شهرم شرع کنم.اما شهرم نيز وسيع است.بهتر است از خيابانم آغاز کنم.نه:از خانه ام .نه:از خانواده ام نه:از خودم آغاز خواهم کرد... حرمت ما برای حيات چنان نا چيز است که بی آن که هيچ گاه زندگی کرده باشيم به مرگ مي رسيم. بزرگترين فاجعه زندگی،اين واقعيت است که بیشتر انسانها پیش از آن که کاملآ زاده شوند می میرند ..زندگی و زیستن هنرهایی هستند که باید تجلیل شوند. موفق باشید.