سلام علی آقا !

در چوبی و بزرگ آپارتمان با سرو صدای زیادی باز شد و بوی نم تندی به مشامم رسید همیشه از فضائی نیمه تاریک و نمناک ورودی آپارتمان خودم متنفر بودم نه تنها از او بلکه از رنگ پریده دیوارها از شیشه شکسته پاگرد طبقه دوم از صدای دعوای همسایه طبقه اول و از مردی که در طبقه دوم زندگی می کرد و من او را هیچ وقت ندیده بودم البته مطمئن نبودم که دیده ام یا نه اما فکر کنم ندیده بودم . پله ها را با حالت مردی که مجبور است سنگ آسیابی را تا نوک کوه بالا ببرد بالا می رفتم صدای جیغ زن طبقه همکف بلند شد داشت تند تند پسرش را سرزنش می کرد او مدام با همه سر جنگ داشت با خانواده اش با رفتگر محل با همسایه روبروی بخاطر صدای ماشینش با خودش با من با هر موجود زنده ای که در مسیر او قرار می گرفت . صدا بلند تر شد : مگه به تو نگفته بودم وقتی سبزی می خری دقت کن آها چرا اینقدر حواس پرتی یا الله برو اینها را عوض کن آن حسین سبزی فروش لعنتی همیشه هرچی آشغال ته سبزیهاش است به تو بخت برگشته می دهد عوض اینکه تمام حواست به کوچه باشه و پی فوتبالو ولگردی یکم دقت کن ببین بزرگترت چی بهت می گوید.... آخ....... از دست شما آخرش یا من سکته می کنم یا خودم را می کشم بخدا دیوانه شدم به خدا....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 به جلوی در واحد خودم می رسم  در با یک حرکت کلید باز می کنم و سریع آن را پشت سر خودم می بندم خوشبختانه توی روز صدای این زن تا اینجا نمی رسد اما به جاش شبها مثل پتک مدام توی سرم می خورد .

لباسهایم را در می آورم و آنها را روی چوب لباسی پرت میکنم گرمای بیرون دیوانه کننده است مخصوصا با این آلرژی که من دارم مدام احساس خفگی می کنم . خودم را روی کف زمین رها می کنم خون به سرعت به سمت سرم جریان پیدا می کند احساس سرگیجه لذت بخشی دارم چشمهایم را می بندم نمی دانم اگر این خانه هم نبود من معلوم نبود از کدام آسایشگاه روانی سر در می آوردم ......

خودم را جمع جور می کنم سراغ یخچال می روم اصلا حوصله درست کردن چیزی را ندارم از درون آن ظرف ماست خامه ای را در می آورم و با کمی نان خشک شروع به خوردن می نمایم هرچند می دانم خوردن ماست با شکم خالی چه حالت بدی در معده درست خواهد کرد اما خوب فعلا این گرسنگی است که اذیتم می کند.. سراغ کتابهای روی میز می روم کتابی را که چند وقت پیش از آرش گرفته بودم لای بقیه کتابها پیدا می کنم کتاب اتاق آبی سهراب سپهری.  آرش اینقدر با هیجان از سهراب صحبت می کند گاهی به خودم شک می کنم که نکند من اصلا شعرهای این مرد را نمی فهمم و فقط آنها را می خوانم .. نمی دانم ... کتاب را ورق می زنم اصلا حوصله خواندن چنین کتابی را الان ندارم دوست دارم یک چیز دیگه یک مطلب جدید بخوانم یک چیز نو چیزی که مربوط به الان باشد توی کتابهای روی میز می گردم ....ای وای....... خیلی از این کتابها را مدتها پیش از صاحبانشان گرفته ام که بخوانم و زود بر گردانم اما هیچکدام را دست نزده ام . آخر کتاب پیش درآمد وجود زمان هدیگر را انتخاب می کنم هفته پیش این کتاب را خودم خریده بودم خوشبختانه یا بدبختانه هر کتابی که من می خریدم بین دوستانم هیچ طرفداری نداشت و برای همیشه در خانه خودم زندانی می ماند . کتابی طوری است که باید هر جمله آن را دوبار خواند تا قضیه را گرفت. به پهلو دراز می کشم و کتاب را آرام آرام می خوانم ......

در حین کتاب خواندن مدام چشمهایم روی هم می رود ولی دوست ندارم بخوابم می دانم اگر در این بعد از ظهر گرم بخوابم نه تنها تمام روز را از دست می دهم بلکه سر شب با یک حالت خیلی بد از خواب بیدار می شوم یک سردرد ضعیف و یک حالت دلپیچه به همین خاطر بلند می شوم و در حالت نشسته شروع به خواندن می کنم .. کتاب به اوسط خودش رسیده بود که صدای در همسایه پایین بلند می شود هر وقت در را باز می کند در صدای بلندی از خودش تولید می کند

 با سرعت به سمت پله ها می دوم می خواهم برای یک بار هم که شده مطمئن شوم این مرد را می شناسم یا نه اما تا می رسم مرد دیگر وارد خانه شده است. آرام به بالا بر می گردم کتاب روی روی میز پرت می کنم و زیر کتری را روشن می نمایم ....

برای فردا باید دوتا گزارش کار آزمایشگاه بنویسم در کیفم را باز می کنم چند تا گزارش کار که از بچه ها گرفته ام در می آورم همه مربوط به دانشجوهای ترمهای بالاتر است که با همین استاد آزمایشگاه داشته اند یک لحظه با خودم می گویم سر برگ آنها را که اسم دانشجو رویش نوشته است پاره کنم و همین طوری تحویل دهم اما فکر اینکه اگر استاد بفهمد خیلی شاکی می شود من را منصرف می کند بنابراین چند برگه A4 در می آورم و شروع به کپ زدن می نمایم اصلا حوصله تحلیل کردن و نتیجه گیری ندارم تمام آن چیزی را که می بینم می نویسم ......

غرق در نوشتن هستم که دوباره صدای در بلند می شود با سرعت بلند می شوم و به سمت در حرکت می کنم آنقدر عجله می کنم که پایم محکم به چهارچوب در می خورد و روی زمین ولو می شوم پایم به شدت درد می کند آرنجم هم همچنین چند بار زیر لب به زمین و زمان فحش می دهم آخه این چه زندگی است من برای خودم درست کرده ام آخه بگو به تو چه مربوطه که توی طبقه پایین چه کسی زندگی می کند آرام انگشتهای پایم را چک می کنم که مبادا در رفته باشند یا شکسته شده باشند اما نه خوشبختانه چیزی نشده است اما خیلی درد می کند خیلی اه..... لعنتی ....

دوباره سر گزارش کار بر می گردم هوا کم کم تاریک شده است ترس اینکه دوباره شب شود و من شام نخورده باشم و تو خیابان پرسه بزنم دنبال رستوران , من را به خودم می آورد از وقتی که به مغازه ها اجازه نمی دهند بعد از ساعت 12 شب باز باشند من نصف روزها گرسنه خوابیده ام بلند می شوم شلوارم را پایم می کنم از در بیرون می آیم با خودم تصمیم می گیرم کجا بروم مطمئنا نباید سمت پارک لاله بروم چون با دیدن بچه ها سرم گرم می شود به صحبت و یکهو ساعت 2 نصف شب بر می گردم خانه بدون اینکه شام خورده باشم یا کار دیگری کرده باشم به سمت میدان انقلاب حرکت می کنم آنجا معمولا همه چیز برای خوردن پیدا می شود با قیمت ارزان و کیفیت آشغال ....

وارد یک جگری می شوم مدتها است که دل و جگرگوسفند نخورده ام نمی دانم اگر یکی ازآن طرف دنیا من را در حال خوردن جگر نیمه خام گوسفند ببیند و یا بدتر از آن در حال خوردن کله درسته گوسفند که من عاشقش هستم ببیند با خودش چه فکری می کند . به گارسن یا همان عبدالله خودمان می گویم که برای من 5 تا سیخ جگر دو تا چنجه بگزارد با دوغ و سبزی..... ای ول..... عجب شبی خواهم داشت پشت میز کنار پنجره رو به پیاده رو می نشینم مردم سرد و تند تند این طرف آن طرف می روند نیمی از مردمی که توی انقلاب حرکت می کنند هیچ هدفی برای زنده بودند ندارند درست مثل خود من ، واقعا میدان انقلاب شبیه یک قبرستان بزرگ است پر از جسدهای متحرک.

 غذا با یک دنیا بوی سوختگی و بوهای دیگر روی میز من گذاشته می شود و من با ولع شروع به خوردن می کنم مخصوصا با آن نهاری که من خورده بودم واقعا به چنین غذای احتیاج داشتم ....

یکی دیگه از خصوصیاتی که غذاهای میدان انقلاب دارد اینکه وقتی وارد معده می شود هیچ وقت قصد هزم شدن ندارد و من این نکته مهم را همیشه بعد از خوردن غذا به یاد می آورم خلاصه با دو چندان خستگی به سمت خانه بر می گردم اما یکهو هوس می کنم یک نگاه از گوشه پارک بیندازم ببینم که امشب چه کسانی از بچه ها آمده اند آرام جلوی پارک می روم از دور پیمان را می بینم با با دوستهای ساغی خودش نشسته است آن طرف تورج است که نا نگاه هیجان زده یواشکی مردم را دید می زند به خیال خودش که هیچ کس نمی فهمد . ......ای ول...... امین و سعید و محمد اک هم هستند اما بی خیال اگر بروم می دانم که گزارش کار حتما مالیده است به سمت خانه حرکت می کنم توی راه برگشت آقای ترابی را می بینم صاحب آفتابگردان توی خیابان نصرت با هم حال احوال می کنیم طبق معمول دنبال یک نوار مجاز برای کافی شاپش می گردد بهش قول می دهم که فردا بعد از ظهر یک نسخه از نوار پیترگابریل را که تازه به دستم رسیده برایش کپی کنم و زود از او جدا می شوم . دوباره وارد خانه می شوم شلوار را در می آورم و دوباره به سمت چوب لباسی پرتاب می کنم روبروی گزارش کار آزمایشگاه می نشینم دو خط ننوشته ام که صدای در پایین بلند می شود این دفعه با خودم می گویم بابا گور پدرش بی خیال چکار دارم ببینم کیه اما طاقت نمی آورم و سریع بلند می شوم و به سمت پله ها می روم این بار فقط گوشه کتش را می بینم . بر می گردم با هر مکافاتی شده گزارش کار را تمام می کنم خیلی خنده دار از آب در آمده اولش خیلی خوشخت و مرتب و با خطوط صاف و منظم نوشته شده است اما از صفحه دوم به بعد بد خط و قاطی پاتی است..... ولش کن....... همین که نوشتم خوبه........ فکر کنم فقط دخترها توی دانشگاه همیشه گزارش کارهای مرتب و منظم دارند خوب البته این دلیل خودش را دارد .....

چراغ را خاموش می کنم و توی رختخواب مدام این طرف آن طرف می روم تا خوابم ببرد .......

بین خواب و بیداری هستم که احساس می کنم در خانه من آرام باز شد و یکی یواشکی وارد خانه من شد و آرام به سمت من حرکت کرد و الان درست بالای سر من است خیلی می ترسم چشمهایم را باز کنم و به صورتش نگاه کنم....... حضورش را کاملا در اتاق و بالای سر خودم احساس می کنم........ حتی می دانم که دارد به من نگاه می کند............ در همان حالت باقی می مانم تا اینکه او دست دراز می کند و بازوی من را می گیرد ............ با سرعت از جای خودم بلند می شوم و چشمهایم را باز می کنم و می گویم شما کی هستید اینجا چکار می کنید ....

اما مثل اینکه دوباره توهم من را برداشته سعی می کنم دوباره بخوابم فردا زنگ اول کلاس دارم باید زود بیدار شوم اما هیجان آمدن یک غریبه به خانه من اجازه نمی دهد که بخوابم بلند می شوم چراغها را روشن می کنم خوب اتاقها را بررسی می کنم وقتی مطمئن می شوم که کسی نیست پشتی در را هم می اندازم و دوباره به رختخواب بر می گردم اما نور چراغها کاملا خواب را از من ربوده است دوباره با خودم سعی می کنم به یک موضوع مورد علاقه ام فکر کنم تا خوابم ببرد اما موضوعها تند تند از جلوی ذهنم عبور می کنند اصلا تمرکز ندارم بلند می شوم بدون اینکه چراغها را دوباره روشن کنم کنار یخچال می روم کمی آب می خورم و دوباره بر می گردم فکر کنم یکی از علتها می تواند پرخوری باشد من هر وقت شبها غذا زیاد می خورم حجم کابوسهایم دوبرابر می شود ...

بلاخره با هر زحمت که هست خود م را می خوابانم ....

صبح با بسته شدن در طبقه پایین از خواب  بلند می شوم چشمهایم را می مالم  و سریع  به سمت پنجره می روم تا وقتی آن مرد خارج می شود او را ببینم لحظه ای بعد او بیرون می آید اما در تمام مدت پشتش به من است و دست آخر گوشه پیاده رو را می گیرد و دور می شود ....

تند تند صورتم را می شویم و لباسهایم را تنم می کنم و به سمت دانشگاه حرکت می کنم توی راه در حالی که عجله هم دارم یک پیراشکی و شیر کاکائو می گیرم .. اه .. که چقدر کیفیت هر دو تاش هم پایین است...... پیراشکی را نصفه نکرده ام که آن را توی جوی آب پرتاب می کنم و لیوان خالی شیر کاکائو را هم بدنبالش رها می نمایم یک لحظه وجدانم من را به خودم می آورد که چه کار بدی کرده ام  به طوری که من را از حرکت باز می ایستاند چند قدم بر می گردم با یک تکه کاغذ باقی مانده پیراشکی و لیوان را از توی جوی آب بر می دارم و توی سطل زباله می اندازم و بعد با سرعت به سمت دانشگاه می دوم ......

ظهر خسته و کوفته به خانه بر می گردم تمام آزمایش را قاسم و علی انجام دادند و من مدام در آزمایشگاه چرت زدم بلاخره هم تمام شد و به خانه برگشتم دوباره خودم را روی زمین رها می کنم که صدای بازو بسته شدن در همسایه می آید به خودم قول می دهم که دیگر از جایم تکان نخورم خیلی کار سختی بود ولی بلاخره جلوی خودم را گرفتم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دیدم کسی در خانه من را می زند با هیجان بلند می شوم چه کسی می تواند باشد با سرعت به سمت در می روم در را باز می کنم.

 یک مرد حدود 40 ساله می بینم که قیافه خسته و گرفته ای دارد که بزور لبخندی را بر روی لبهایش نقش بسته است موهای بلند که فرق وسط باز کرده است و به او می خورد که جوانی حسابی ورزشکار بوده است در دستش یک بسته است که با روزنامه کادو شده است . با همان لبخند می گوید : ببخشید من همسایه طبقه پایین شما هستم تازه اینجا آمده ام البته من قبلا هم توی این محل زندگی می کردم اما مدتی از اینجا رفتم و حالا دوباره برگشته ام اسم شما هم باید آقا محمد باشد در مورد شما از آقا رضا سپید دست همین ساندویچی سر کوچه شنیده بودم گفتم با هم بیشتر آشنا شویم . اینم یک هدیه ناقابل شنیدم کتاب خیلی دوست داری چند تا کتاب برای تو آورده ام .

-         خیلی ممنون آها حالا فهمیدم شما باید علی آقا باشید درسته چون رضا به من گفته بود شما قرار بوده اینجا بیاید ولی این موضوع مال خیلی وقت پیشه وقتی هم من سوال کردم او گفت مثل اینکه شما پشیمان شده اید من فکر می کردم که حتما خانواده دیگری آمده اند وگرنه زودتر می آمدم دیدن شما  حالا بفرمائید تو بفرمائید ...

آره او علی آقا بود آقا رضا ساندویچی برایم گفته بود این علی آقا تو انقلاب کتاب فروشی داره البته کارش کتابهای دست دوم است اما خوب خیلی خوب شد حالا من به یک معدن کتاب دسترسی دارم خیلی بد شد که من زودتر نرفتم چون رضا خیلی در مورد آن سفارش کرده بود از دوستهای قدیمی رضا بود . راستی رضا غیر از سندویچ فروشی تنها رقیب شطرنج من هم بود. چون هر وقت از جلوی مغازه اش رد می شدم تا یک دست شطرنج بازی نمی کردیم اجازه نمی داد من بروم . با سرعت بسته کتابها را باز می کنم.... اوووو ... نه نه نه ... بازم کتابهای صادق هدایت بابا ول کنید .. بی خیال .... خیلی ممنون آقا علی...... ولی ......

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
نگین

سلام..خيلی قشنگ کار ميکنين..موفق باشين ((((هر آنکه آفتاب را به ديگران ارزانی ميدارد نميتواند خود از آن بی بهره باشد ))))

nabavi

تبريك ميگم بسيار جالب مي‌نويسي اميدوارم در همه برهه‌هاي زمان موفق باشيد نوشتن يك موهبت الهي است بايد قدرش را دونست

goli

kheili ghashange movafagh bashi