سالی دگر

نوروز مبارک<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

خيلي دو دل بودم وارد لابي هتل بشوم يا نه دوست نداشتم بچه ها و رئيس بخش من را ببيند واقعا که تا کردن با فرهنگ اين ژاپني ها خيلي سخت است.......... مدام اين پا آن پا مي کنم بلاخره تصميم خودم را مي گيرم و در اتاق را باز مي کنم يک نگاه تو راهرو مي اندازم و بعد آرام به سمت لابي مي روم.............. بخاطر اينکه بچه هاي آزمايشگاه را همراهي نکنم مجبور شدم بگويم دوست دارم توي اتاق بمانم آخه آنها وقتي دور هم هستند تند تند ژاپني صحبت مي کنند و من هم يک در ميان مي فهمم و با حالت مسخره مدام بايد با سر تائيد کنم اصلا اين کار را دوست ندارم توي راهرو کاملا خلوت است کنار بار هتل مي روم و پشت کانتر مي نشينم به مسئول پشت بار سافرش يک شير کاکائو داغ مي دهم با خامه زياد و عسل عاشق اين معجون هستم مخصوصا توي هواي سرد.............. از پنجره پشتم به بيرون نگاه مي کنم هوا کاملا تاريک است و دانه هاي برف زير نور چراغ هتل مي درخشند و پائين مي آيند شيرکاکائو را هم مي زنم و آرام آرام مي نوشم يک نفر را مي بينم که طرف ديگر بار نشسته با چشماني قرمز و کله لرزان به اين طرف نگاه مي کند تا نگاهم توي نگاهش قفل مي شود ليوان مشروبش را بالا مي گيرد و يک سلامتي به زبان ژاپني مي فرست ( کامپايل) و تا ته ليوان را سر مي کشد معلوم هست حسابي خورده است ليوانم را به سمتش اشاره مي کنم و با همان حالت جرعه اي از ان مي نوشم اين مردم وقتي مشروب مي خوردند انگار از دنياي ديگري مي آيند............. آرام به نقاشي ها روي ديوار خيره مي شوم صداي موزيک بلند است يک آهنگ دلنواز ژاپني با صداي يک ساز که غم آدم را زنده مي کند نمي دانم اين ساز چيست اما هرچه هست به آهنگهاي اين سرزمين رنگ ديگري مي دهد .... به فکر اين هستم که هرچه زودتر صبح شود زيرا فردا آخرين روز سال است و فردا شب با بچه ها دور هم جمع مي شويم احساس خوبي دارم اينقدر همه ما اينجا خود را گرفتار کرده ايم که بزور فرصت کافي براي ملاقات هم پيدا مي کنيم تو فکر فردا هستم که دستي به پشتم مي خورد و همان مرد را مي بينمم که با همان چشمان قرمز بالاي سر من ظاهر شده است حدود 40 سالي بايد داشته باشد اصلا تعادل ندارد چند کلمه نامفهوم به زبان خودش مي گويد و من با سر تائيد مي کنم لبخندي مي زند و بعد سفارش يک کيک از بار مي دهد کيک را جلو من مي گذارد و چند هزار ين هم به خدمتکار بار مي دهد با سر از او تشکر مي کنم واقعا که اين مردم غير قابل پيش بيني هستند دستي تکان مي دهد و دور مي شود صاحب بار پول را بر مي دارد و مي پرسد با باقي مانده پول چه مي خواهيد برايتان بياورم و من سفارش يک شير کاکائو ديگر مي دهم و مي گويم با خودم مي برم ....

هواي بيرون حسابي سرد است دست از قدم کشيدن بر مي دارم و ليوان خالي شيرکاکائو را توي سطل مي اندازم هوا صاف شده و تنها باز مانده هاي برف تک تک از آسمان مي آيند اين شب با تمام زيبائيش غمگين است آرام دستهايم را زير بقل مي گيرم و به سمت اتاق مي روم ....

پتو را کاملا روي سرم مي کشم از فکر فردا و برگشتن به شهر خودمان و سال نو و ديدن بقيه خوابم نمي برد مدام اينطرف آنطرف غلت مي زنم اما فايده ندارد آخر سر پتو را کنار مي اندازم و سرم به سمت سقف مي کنم و مي خوابم ... با صداي ناگهاني در بلند مي شوم زني وارد مي شود با شلوار مشکي و روسري آبي و قيافه اي آشنا. نمي دانم او را کجا ديده ام اما او اينجا توي اتاق من چکار مي کند من که در را بسته بودم تلاش مي کنم از جايم بلند شوم اما نمي توانم تکان بخورم تنها چشمانم قادر هستند حرکات او را دنبال کنند آرام او را با چشم دنبال مي کنم بالاي سر من مي آيد به چشمان من خيره مي شود انگار که فهميده او را نگاه مي کنم و شايد شک دارد بعد انگار در حالي که هيجان زده شده  تند تند به اطراف نگاه مي کند حالا کاملا بالاي سر من ايستاده نمي دانم چرا قدرت تکان خوردم ندارم تمام بدنم به زمين ميخ شده است در دوباره باز مي شود چند دختر جوان و يک زن ديگر هم وارد مي شود آنها با سرعت بالاي سر من مي آيند و همه به چشمان هيجان زده من خيره شده اند دلهره غريبي دارم احساس مي کنم که اگر يکي از پاهايم را بتوانم کمي تکان بدهم به راحتي برخواهم ساخت اما قادر نيستم به ناگاه چهره آشناي ديگري را مي بينم او مرجانه است او را خوب مي شناسم او هم مرا مي شناسد او اينجا چکار مي کند مي خواهم اسمش را صدا بزنم اما نمي توانم انگار بقيه هم فهميده اند من مرجانه را مي شناسم او را به سرعت از اتاق بيرون مي کنم و من دست و پا مي زنم کم کم صداي خس خسي از گلويم بلند مي شود و با يک حرکت بر مي خيزم خداي من تمام بدنم از سرما يخ کرده است و تمام دهنم خشک شده تفس کردن برايم خيلي سخت است سريع کنار دستشوئي مي روم و آبي به صورتم مي زنم و کمي آب مي نوشم  تايمر- ايرکانديشن را روي دو ساعت گذاشته بودم و بعد از دو ساعت خاموش شده براي همين اتاق سرد سرد است دوباره او را روشن مي کنم و زير پتو مي روم ترسي عجيب در من موج مي زند چرا اين خواب را ديده بودم مدتها بود که مرجانه را فراموش کرده بودم بچه که بوديم آنها همسايه ما بودند دو تا خواهر و يک برادر من و برادرم رضا وقتي که 10 سال داشتيم قرار گذاشته بوديم موقع بزرگ شدن من با مرجانه ازدواج کنم او با ريحانه خواهر بزرگتر چه دوراني بود هميشه از تراس طبقه بالا آنها را در حال بازي تماشا مي کرديم يادمه که يک بار سر يک توپ با ريحانه دعوا کردم رضا حسابي خدمتم رسيد دائم مي گفت من حق ندارم با زن آينده او دعوا کنم چند بار هم با بچه ها محل درگير شده بود چه دوراني بود راستي مدتها است از آنها خبري ندارم دوم راهنمائي بوديم که از پيش ما رفتند چقدر هر دوتا ناراحت بوديم با خودمان تصميم گرفته بوديم زودتر بزرگ بشويم تا بتوانيم به خواسته خود برسيم اما با رفتن آنها و گذشت زمان ما همه چيز را فراموش کرده بوديم تا امروز که دوباره او را ديدم با همان مانتوي خاکستري مدرسه که موقع رفتن به تن داشت يادمه بعد يک سال شنيديم که از شهر ما هم رفته بودند چون پدرشان فوت کرده بود و به اتفاق مادرشان رفته بودند تا با پدر بزرگشان در شهر ديگري زندگي کنند اما من او را ديگه نديده بودم ...

هوا کم کم صبح شده بود با سرعت وسايلم را جمع مي کنم و به سمت رستوران هتل مي روم نيمي از بچه ها آنجا هستند کنار ساتوشي و شيراشي مي نشينم و بعد از خوردن صبحانه به اتفاق مسئول آزمايشگاه به شهر خودمان بر مي گرديم پشت چراغ قرمز جلوي هتل مرد ديشبي را مي بينم دستي به سمتش تکان مي دهم او هم دست تکان مي دهد و من را به خانواده اش که تو ماشين نشسته اند نشان مي دهد چراغ سبز مي شود و ماشين حرکت مي کند ....

بعد از ظهر است و من توي خانه سريع دوش مي گيرم و و لباسهايم را اتو مي کشم بايد براي سال نو خانه يکي از دوستانم بروم پارسال هم آنجا بوديم ايام خوبي بود چند تا لباس از تو ي کمد در مي آورم و زير رو مي کنم دست آخر يکي را مي پوشم و به سمت ايستگاه اتوبس مي روم........

بلاخره سال نو فرا رسيد با تمام بچه ها از خوشحالي بالا و پائين مي پريم انگار که روزهاي سخت ماههاي قبل را براي هميشه فراموش کرده ايم بعد از سال تحويل همه يکي يکي با خانواده هايشان تماس مي گيرند و من هم به مادرم زنگ مي زنم در حين صحبت ياد خوب ديشب مي افتم و براي مادرم تعريف مي کنم و از او مي پرسم خبري از آنها ندارد مادرم مي گويد که اتفاقا چند روز پيش براي ديدن مرجانه به بيمارستان رفته است آنها براي درمان سوختگي صورتش دوباره به شهر ما آمده بودند گويا هيچ دکتري مسئوليت جراحي صورت او را قبول نکرده است زيرا صورتش با بخار آب جوش به شدت سوخته بطوريکه يک چشم و نيمي از صورت را براي هميشه از دست داده است احساس غريبي به من دست مي دهد گمان مي کنم او در خواب براي ديدن من آمده بود براي تجديد خاطراتي که من مدتها آنها را فراموش کرده بودم..... آيا دوباره او را خواهم ديد آيا همان احساس قديمي را به او خواهم داشت ....

(عکسهای سال نو و هتل زمستانی)

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
azhdari

کهن دياراديار يارا، دل ازتوکندم ،ولي ندانم،که گر گريزم کجاگريزم وگربمانم کجا بمانم . بياد نادر نادرپور سلام :وبلاگ خوبی داری موفق شوي بيژن از آلمان

بهار ... گل شب بو

سلام!مرجانه شايد فقط يکی از همه آدم های فراموش شده باشه...تو زندگی همه ما آNم های گمشده زيادی پرسه می زنن! مثل خود ما که گاهی با وجود گذر سال ها هنوز تو ذهنمون به ياد يک آشنا روزها سر مس کنيم.کاش می شد همه فراموش شده ها مثل مرجانه بيان و يادآوری کنن که وجود دارن اونوقت شايد ما هم تو دشت مه آلوده ذهنی ، سبز بشيم. داستانت مثل همشه جذاب بود.راستی عکس ها رو ديدم.تو ايران نيستی؟ نکنه کوچه پس کوچه های ايران هم تو ذهن تو گم بشن...

اره

باور نمی کردم که من همان قبراق قدیم بودم دلم گرفته بود سخت تنگ نبود حسی و آهی ونایی جز نگاه خیره بی معنی به هر جایی جز حرکت تکراری و اجباری جز حسرت بی وفایی دنیا جز قناری حیرانی در آن هنگام شد پدر بیمار سنگهای بزرگ به پای لنگان دلم سختر بگرفت وشدم ساقی ساقی غم وآهی ساقی خوابالوی بی حسی که بود ارمغانش دلی غمگین نگاه خیره تر و سنگین به دنیا و می رنگین به ناگه صدایی آمد هان برخیز! ندای که بود آن؟ شاید غریبه ایی آشنا شاید دم مسیحا نه ایی بود آن هان برخیز! گفتم نمی توانم گفت: هان برخیز! آن تو بودی نمی شناختمت صبوری که حرفهایم را میشنیدی شوخی هایم برای تو بود سر کاری هایم برای تو بود جوابت ،لبخندی شیرین و اخمی قشنگ آری،این برایم کافی بود شیرین و دوست داشتنی نمی شناختمت ونمی خواستم بشناسمت ندیده بودمت آری ، ولی باز این برایم کافی بود سنگدل سنگدل مهربان تو بودی شاید از تبار شعله بودی سنگدل ولی ، باز این برایم کافی بود آری،آغاز دوست داشتن بود گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان ره دگر نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست