رابطه شروع و انتها

از اینکه با او بود احساس خوبی داشت نمی خواست برای رابطه ای که بین آنها پیدا شده بود تعریفی قائل بشود درست یک ماه پیش بود که با هم آشنا شده بودند تو آن شب سعید خیلی حالش بد بود اولا بخاطر این بود که سر درد خیلی بدی داشت دوما مدتها بود که تنها زندگی می کرد و دائم به دنبال فرد مورد علافه خودش می گشت تا از این تنهای بیرون بیاد اما کسی را پیدا نکرده بود خیلی خسته و در مانده در حالی که از خوردن زیاد داروی مسکن تلو تلو می خورد وارد کافی شاپ سر میدان شد آنجا را تازه باز کرده بودند و صاحب آنجا مقرراتی و مودب بود بدون اینکه سعید حواسش باشد جلوی پیشخوان کنار زهره که با دوستاش بود نشسته بود و بعد توی همان بی حالی از زهره پرسیده بود من شما را قبلا اینجا ندیده بودم دفعه اول که میان اینجا و .....

نمی دانست زهره را دوست دارد یا نه اما خوب می دانست وقتی با او هست همه چیز جذابتر و با مفهوم تر است زهره دختر کم حرفی بود با قیافه  واندام کاملا معمولی نه تحصیلات خواصی داشت نه علاقه خواصی به موسیقی , فیلم یا کتاب داشت.... اگر راستش را بخواهید زهره از آن تیپهای بود که سعید حتی یک بار هم به فکر دوست شدن با اینجور دخترها نیفتاده بود و اگر هم یک روز یکی از دوستانش را با چنین دختری می دید شاید دستش هم می اندخت ...  بگذریم ...... اما چیزی که الان معلوم بود این بود که او نمی توانست از فکر با او بودن بیرون بیاید فقط مشکل از آنجا شروع شد که این دو نفر برای اولین بار به یک مرکز خرید بزرگ رفتند برخلاف سعید که مدام به لباسش و ترکیب و مدل آن اهمیت می داد زهره یک لباس ساده تازه یکم هم بزرگتر از سایز و قدیمی پوشیده بود هر کی می دید سریع به این اختلاف زیاد بین آنها پی می برد و همین باعث شده بود که مدام دختر و پسرهای که از کنار آنها رد می شدند این مورد را در غالب نیش کنایه حواله این دو نفر می کردند و در پایان آنها بدون اینکه بخواهند دیدند بیرون مرکز خرید هستند و دارند بر می گردند ... از آن موقع یک چند هفته ای می گذرد و آنها معمولا توی یک رستوران یا یک کافی شاپ دنج قرار می گذارند یا هم جاهای خلوت پارک قدم می زنند ...

امروز سعید از دانشگاه بر می گشت چون خیلی گرسنه بود به سمت نزدیکترین غذا فروشی بقل دانشگاه رفت و کنار پنجره رو بیرون رستوران مشغول خوردن شد توی حال و هوای خودش بود که سنگینی نگاهی را احساس کرد سه تا دختر دو تا میز جلوتر مشغول غذا خوردن بودند نفری که درست روبروی او نشسته بود داشت به او نگاه می کرد درست همان بودی که سعید مدتها توی ذهن خودش پرورش داده بود و انتظار داشت که یک روزی دوست بشود اما از آنجا که می دانست این مسئله اتفاق نمی افتد رویش را به سمت بشقابش کرد و به خوردن ادامه داد اما گویا این بار فرق می کرد آن دختر به دوستاش چیزی گفت و یکی از آنها برای اینکه طبیعی جلوه کنند آرام برگشت و عقب را نگاه کرد سعید فهمید که نه ایندفعه می شود روی این قضیه فکر کرد به هر حال بعد از چند نگاه و اشاره و غیره بلاخره سعید با شماره تلفن دختر و یک قرار برای شام فردا بیرون آمد توی دلش مدام درگیر بود پس زهره چی می شد تمام آن ساعتهای که با هم بودند تمام آن روابط و حرفها اصلا نمی خواست به این موضوعها فکر کند رابطه بین آنها خیلی سریع عمق پیدا کرده بود ......  به سمت خانه در حال حرکت بود که موبایلش زنگ زد شماره نشان می داد که زهره است باید تصمیمش را می گرفت به موبایل نگاهی کرد و زنگ بعد از چند بار زدن قطع شد هنوز یک دقیقه ای نگذشته بود که دوباره شروع به زنگ زدن کرد دوباره او بود ... بلاخره تصمیم گرفت تلفن را خاموش کند اصلا نمی دانست باید چه بگوید چه توضیحی داشت. هیچ بهانه ای هم نمی توانست بیاورد اشک توی چشمانش حلقه زده بود اما چاره ای نبود واقعا سخت بود تا بتواند بین واقعیت و حقیقتی که وجود داشت یکی را انتخاب کند گوشی را در جیبش گذاشت و به موزائیکهای پیاده رو خیره شد و با باد پائیزی شروع به قدم زدن به سمت خانه نمود باید سعی می کرد زهره را فراموش کند ....

/ 6 نظر / 7 بازدید
صدف

نمی دونم!

از اولش نباید با زهره دوست می شد

مهران

« هرگز نمی خوام تو باشگاهی عضو بشم که حاضره آدمی مثل من رو به عضويت قبول کنه! » (وودی آلن). شاید یک علت هم همین باشه. داستانت معرکه بود محمد. به اميد ديدار.