مادر

دخترک از مغازه بيرون می آيد يک ساک پر از کاموا در يک دستش و دو شمع در دست ديگرش به آرامی در کوچه قدم می زند اصلا دوست نداشت سريع به خانه برسد قدم زدن در بيرون خانه برای او بسيار لذت بخش است . باد سردی شروع به وزيدن می کند دخترک چادرش را محکم به دور خود می پيچيد گوشه های آن چادر سياه در مقابل باد بی تابی می کنند ولی او صبورانه حرکت می کند از روی پلی می گذرد و در ابتدای کوچه امامزاده کمی مکث می کند ساک را روی زمين می گذارد و به آسمان نگاه می کند که کاملا ابری است کمی دستهايش را به هم می مالد که گرم شوند و دوباره راه می افتد در انتهای کوچه گنبد امامزاده خود نمای می کند يک گنبد آبی با طرحهای اسلامی از دراصلی وارد حياط امامزاده می شود و مستقيما به پشت امامزاده جای که دخيل می شوند می رود . ساک را به کنجی قرار می دهد و با دو دست ميله های امامزاده را می گيرد کمی ساکت در آن حالت می ايستد بعد دو شمع را روشن می نمايد و در جايگاه در کنار بقيه شمعهای نيم سوخته قرار می دهد نا خوداگاه اشک از چشمانش سرازير می شود رد خيس آن اشکهای نقره ای رنگ صورتش را می آزرد با گوشه آستين اشکهايش را پاک می کند و در کنار ساک می نشيند و سرش را به پنجره فلزی امامزاده تکيه می دهد ٫ سردی هوا هر لحظه بيشتر می شود پاهايش حسابی يخ کرده اند سرما از روزنه های کفش وارد آن می شوند آرام پاهايش را در زير چادرش جمع می کند اين آخرين باری است که برای روشن کردن شمع به امامزاده می آيد با اين دو شمع نزر قبليش کامل داده شده است و با خود تصميم گرفته ديگر نزری نکند از گوشه چشم به شمعها نگاه می کند آنها با حرکات موزونی در نسيم خنک به رقص در می آيند و آرام می سوزند چادرش را روی صورتش می کشد و چشمهايش را می بندد حسابی خسته است . تمام ديشب را بيدار بود و کلاه می بافت بايد آنها را امروز تحويل می داد پلکهايش حسابی سنگين شده با خودش چيزی را زمزمه می کند ..... (( ای خدا ديگر از تو هيچ چيز نخواهم خواست و تو نيز از من هيچ چيز مخواه ....... من می دانم که برای خودم اشک نخواهم ريخت و در آن تنهای چقدرغمگين خواهم بود چقدر تحقير خواهم شد چقدر پر رنج خواهم بود چقدر سرگردان و چقدر بی تاب...... من خودم را سالهاست که گم کرده ام تو می دانی سالها پيش با تمام وجود از توخواستم اما جوابی نگرفتم با تمام توان فرياد زدم ولی پاسخی حتی گوشه کوچکی نديدم اما ديگر نخواهم خواست ديگر نخواهم خواست ............ تمام زمينها را پشت سر خواهم گذاشت درهر چه رنج است غرق خواهم شد خود را درون يک خلصه جاودان رها می کنم به نگاه تحقير مردمان توجه نخواهم کرد آرام و بی صدا حرکت خواهم کرد لطافتم را به لقمه ای نان خواهم بخشيد و از روی سقف آسمان پرواز خواهم کرد پرواز پرواز و به سقوط اهميت نخواهم داد ........ سقوط و دوباره سقوط ..... وااااااااااااای......))  دخترک با يک تکان بيدار می شود آرام چادرش را کنار می زند شمعها کاملا خاموش شده اند ساکش را بر می دارد کمی چادرش را تکان می دهد و راه می افتد سرما همچنان ادامه دارد گويا تا تمام مردمان را به خانه نبرد دست بردار نيست .

در راه طبق معمول مقابل مغازه لوازم آرايشی می ايستد و با دقت به اشيا درون ويترين نگاه می کند رنگها او را فريب می دهند در دلش احساس خوبی به آن همه زيبای می يابد يک کشش غريزی .  با اينکه حتی نمی داند بعضی از آنها چه چيز هستند ولی با دقت تماشا می کند دايره های رنگی که در درون يک جعبه قشنگ قرار دارند به همراه يک قلم مو کوچک و چندين مداد به رنگهای متفاوت . پسر مغازه دار خود را به درب مغازه می رساند و با صدای دلفريبی می گويد بفرماييد و دخترک چادرش را محکم جلوی صورتش می گيرد و  تند و سريع دور می شود .

در راه خوب مردم را برانداز می کند گويا همه غمگين هستند او صورتهای غمگين را دوست ندارد دوباره به زمين و به حرکت مداوم آن در زير پايش نگاه می کند چقدر قدم زدن لذت بخش است چقدر هوای بيرون از خانه  بوی آزادی ميدهد در تمام طول راه  سعی می کند چادرش را طوری نگاه دارد که پارگی کفشهايش ديده نشود .

وارد مغازه سبزی فروشی می شود چند سيب زمينی و پياز می خرد و آنها را در ساک قرار می دهد و به خانه بر می گردد قفل درب را باز می کند هوای خانه حسابی گرفته شده است کمی پنجره ها را باز می کند چند سيب زمينی را می شويد و در آب می اندازد تا بپزد صدای زمزمه مادرش را می شنود بالای سر او می رود و پتو را کمی روی او صاف می کند مادر خواب می بيند به گوشه ديگر اتاق باز می گردد و پيازها را با دقتی خاصی خورد می کند و سرخ می نمايد و سيب زمينی پخته پوست کنده  را به آن اضافه می کند و برای اينکه بوی روغن در اتاق نپيچد پيک نيک و ظرف غذا را بيرون می برد آرام آرام غذا را هم می زند ......

سفره را در کنار تشک مادر پهن می کند و آرام مادر را صدا می کند دستی بر پيشانی مادر می کشد و بعد مادر را آرام بلند می کند تا در جای خودش بنشيند لقمه ای در دهان مادر می گذارد و لقمه ای ديگر .. مادر لقمه سوم را قبول نمی کند با دست لرزان خود به دختر اشاره می کند که او هم بخورد و با هم شروع به خوردن می کنند مادر ديگر اشکی برای گريه کردن ندارد و با چشمانی خسته دختر جوانش را نگاه می کند دستش را آرام بر روی دست دختر قرار می دهد و با فشار آرامی عشقش را نسبت به او نشان می دهد دخترک آرام داروهای مادر را می دهد و دوباره او را به حالت اول باز می گرداند  و پتو را آرم روی او می کشد .

در گوشه ديگر اتاق  دختر کتاب رياضی خود را پهن می کند و شروع به خواندن می نمايد اعداد در جلوی چشمش حرکت می کنند و کتاب از نظرش محو می شود آرام سرش را روی کتاب می گذارد تا خستگی چشمهايش بيرون بيايند صدای معلم را در گوشش می شنود که مدام به او تذکر می دهد و او سرش را پايين انداخته چيزی نمی گويد ولی دوست داشت که بگويد .... (( ببخشيد خانم ما ديشب کلی مهمان داشتيم خاله ها و دايها همه آمده بودند مامانم که خيلی وقته حالش خوب نيست آخه دکتر گفته اصلا نبايد کار کنه برايش يک کارگر گرفتيم اما اون کارش را خوب انجام نمی دهد برای همين خودم مجبور بودم تمام کارها را بکنم از بيرون شام خريد کردم و خانه را مرتب کردم و با مهمانها تا دير وقت صحبت کردم... خلاصه هميشه خانه ما شلوغ است اصلا نمی رسم کارهای مدرسه را انجام دهم .....بعد با يک حالت غرور آميز برمی گشت و روی نيمکتمش می نشست....... و يواشکی با دوستش در مورد هديه های که دائيهايش برايش آورده بودن صحبت می کرد ... آره دائی بزرگم برام يک مانتو شلوار کرمی رنگ آورده حيف که مدرسه نمی گذارد آن را بپوشم وگرنه الان تنم بود دائی ديگم کلی........... آخر سال هم فقط با چند روز درس خواندن شاگرد اول می شد و جلوی صف در مقابل تمام شاگردان به عنوان بهترين شاگرد انتخاب می شد ......... دوست داشتم رنگ ماشينم گلی روشن بود درست مثل همان عکسی که توی مجله ديده بودم و خانه ام چهار تا اتاق داشت يکی از آنها مال خدمتکار بود و ......... ناگهان يکی از لوسترهای سقف روی زمين می افتد و صدای بلندی می دهد و به همراه آن يک نفر جيغ بلندی می زند ....آه ه ه ه  آ ه ه ه ه  )) دختر چشمهايش را به هم می مالد و بلند می شود به ساعت نگاه می کند و تند تند وسايلش را در کيف مدرسه می گذارد زير سماور را روشن می کند و لباس مدرسه را می پوشد دوباره سفره را در کنار تشک مادر پهن می کند و چای و نان را در سفره قرار می دهد آرام مادرش را صدا می کند دوباره او را صدا می کند دست بر روی پيشانی مادر می گذارد پيشانی او کاملا سرد است گوشش را روی سينه مادر قرار می دهد صدای نمی شنود بعد با عجله آينه کوچکی را جلوی دهان مادر قرار می دهد ... مادر مرده است مادر ديگر نفس نمی کشد آرام لباس مدرسه را از تنش در می آورد نمی خواهد چيزی بشنود نمی خواهد کسی را ببيند سکوت را دوست دارد سکوتی بدور از زمزمه درد . به آهستگی پتوی مادر را بلند می کند و در کنار مادر دراز می کشد با خود زمزمه می کند: ديگر نيازی نيست که  به مدرسه بروم ٫ ديگر نيازی ندارم که کار کنم ٫ ديگر  چشمان نگرانی را نخواهم ديد ديگر صدای قلبی را نخواهم شنيد .

اشکهايش سرازير می شوند آهسته چشمهايش را می بندد دوست دارد که ديگر هيچ وقت آنها را باز نکند آرام می خوابد آرام آرام .. (( ............ ))  

/ 3 نظر / 5 بازدید
ali

جالب بود ولی طولانی

B C

خوب نوشتی و جالب اگر از جمله های قوی تری استفاده کنی که مثلا مفهوم و معنی ۱۰ تا جمله اين نوشته رو در خودش جای بده به اوج می رسی در ضمن فکر خواننده رو هم دسته کم نگير خيلی چيز ها رو بگذار به عهده خواننده اين طوری از خوندن خسته نميشه

جمشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم خوب بود اميدوارم که هميشه موفق باشی راستی اگه وقت کردی به وبلاگ منم يک سر بزن و نظر خودت را بنويس يا علی بای