وداع

می خوای برات چای بریزم .. آره یا نه.... باشه جواب نده ..... خوب کجا بودیم آره  ..داشتم می گفتم تمام این سالها سکوت کردم اما دیگه طاقت ندارم باید قبل از رسیدن دیگران همه چیز را به تو بگم قبل رسیدن خواهرم و کل آدمهای دیگه که دارن اینجا میان خودم خبرشون کردم همه  کسانی که تو از آنها بدت میاد ...نمی دانم تمام این سالها سکوت کرده بودم و تو همیشه  توی تراس لعنتی نشستی و تمام روز فرمان دادی  و هیچ وقت نخواستی بدونی که من چطور دارم زندگی می کنم و درونم چه می گذرد....... تو همیشه جلو همگی بلند داد زدی که من بهترین پسری هستم که تا حالا داشتی مدام گفتی که هیچکس مثل من نیست اما یک بار هم به این فکر نکردی که من چی می خوام .......چرا نمی توانی جواب بدی می دانی که درست می گم.......... اما امروز دیگه تمام شد من می خوام فریاد بزنم و بلاخره این همه سکوت را پایان بدم دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی می افته نمی دانم چرا زودتر دست به این کار نزدم اما خوب الانم هم دیر نشده .......راستی سردت نیست می خواهی برات یک چیزی بیارم تا گرم بشوی اين روز آخری هر چه می خوای بگو برات انجام بدم چون تا چند ساعت ديگه ديگه من را نمی بينی.....نمی خوای جواب بدی یک کلمه بگو شاید روت نمی شود منم جای تو بودم ترجیح می دادم ساکت بمانم ......تو خوب می دانی الان چه حالی دارم ...آره بلاخره زمان حرف زدن من هم فرا رسید خوب می دانم بعد از این جریان حتی یک روز هم دیگه نمی توانم اینجا بمانم اما دیگه مهم نیست .... می دانم الان با خودت میگی آره اینم مثل بقیه بچه ها بود با بقیه فرقی نداشت و بعد سرم داد می زنی که برم بیرون ... آره درسته منم مثل بقیه هستم اصلا تو را دوست ندارم فقظ تا الان اظهار می کردم که به تو علاقه دارم شاید می ترسیدم اما بلاخره تمام شد .......خوب یک چیزی بگو مثل همان چیزهای که به بقیه گفتی و آنها را از خانه بیرون کردی بلند شو بگو دیگه .......نکنه شاید دوباره اشک تو چشمت جمع شده نمی خوای من ببینم اما من دیگه گول اشکهای تو را نمی خورم من تصمیمم را گرفته ام و دارم برای همیشه ترکت می کنم نگاه کن آن گوشه خیابان را نگاه ببین تمام کسانی که از آنها متنفر بودی دارند یکی یکی از ماشین پائین میان من همه آنها را دعوت کردم هیچ وقت فکر نمی کردی همه آنها را یک روز یکجا ببینی آن هم توی خانه خودت .......آن طرف دیگه خیابان را نگاه کن ماشین بزرگ و مشکی دارد پارک می کند فکر کنم بچه ها آن را خبر کرده اند بلاخره وقتش رسید تو هم سوار این ماشین بشی هنوز یادم نرفته چطور مادر را به آرامی تو آن گذاشتیم و او رفت و هیچ وقت بر نگشت ....

/ 7 نظر / 4 بازدید
فری ناز

آره خب معلوم بود از اول داستان طرف مرده. من همه اش توی اين فکر بودم که آيا خودش بابا رو کشته يا خير. که احتمالا آره چون ميگه پليس مياد و بعد هم ميگه ممکن اذيتش کنند......................... موفق باشی.

فری ناز

راستی قسمت دوم "داستانش" رو نوشتم. منتظر نظرت هستم.

mahyar

خيلی خيلی خوب من برای خودم متاسفم

سارا

اينها خاطره است يا داستان ؟

meysammatajid

salam. be weblog bala sar bezanyd omydvaram ke razy shavyd. weblog shamel bayanyyeey az sheer moaser iran va dastan kotah ast.khoshhal mysham agar nazar dade va dydan farmayyd.

me

قشنگه هم موسيقی هم متن ات

یلدا

داستان قشنگی بود.. ولی دليلش.. نگفتی چرا از باباش بدش می اومده؟!!